از سری سختی های مصاحبه گر بودن
دیروز و پریروز دو تا داوطلب داشتم که من رو به مرز انفجار رسوندن از شدت بی سوادی
حتی جواب سوال رو هم بهشون راهنمایی که چه عرض کنم کاملا شفاف میگفتم باز هم حرف خودشونو میزدند
و دو تای دیروز هم همینطور
سردرد شده بودم
دلم شدیدا خواست ردشون کنم
ولی ناچارا نمره دادم البته کمتر از بقیه
ولی در نهایت نظر خودم رو نوشتم که به درد این شغل نمیخورند.
امیدوارم امروز روز خوبی باشه.
برای زن داداش و ابجی بزرگه و ابجی کوچیکه تکه فرش قاب شده حرم خریدم و هدیه بردم ابجی کوچیکه گفت اتفاقا امروز به خدا گفتم اگه حواست هست بمن برام نشونه ای بفرست که دوستش داشته باشم.
ابجی بزرگه هم خیلی خوشحال شد.
برای نفس هم دستبند دخترانه بردم که زود دستش کرد و به دستش خیلی هم می امد.
یه پسر کوچولوی مدرسه ای را هم از خیابون شلوغ رد کردم
داشت جلوی سگ ولگرد میدوید
بهش گفتم ندو
کلا روز شیرینی بود
بعد با موتور دایی برگشتم و مثلا دلخور بود از من
ولی امده بود غیرمستقیم منت کشی
خدایا شکرت
کاش کمی هم خواب بهم هدیه میدادی خواب بی دغدغه و راحت و خنک