امروز امتحان دارم
برم مثل اسب بخونم بلکه گام چهارم رو قبول بشم و برم گام پنجم.
لنتیا سوالات رو قبل از داوری نمیذارن مبادا بریم جواب رو گیدا کنیم.
تصمیم دارم برم مدرسمو عوض کنم و برم مربی بجای معاونت.
حقوقم کم میشه ولی چاره ای نیست استخاره هم گرفتم برای صبر تا مرداد ولی بد اومد.
ینی بگو ابت نبود نونت نبود استخاره گرفتنت چی بود.
انقد ایه ترسناکی امد که شب کابوس دیدم بابتش.
خدایا خودت بین اینهمه گرگ هوامو داشته باش
جالبه که همه مون داریم زور میگیم به هم
هر کی زورش به بقیه نچربه یه جوری بالاخره حال بقیه رو میگیره...
دقیقا همین امروز که من تصمیم گرفتم جور دیگه ای باشم اتفاق افتاد
بعد 27 ساااااال
پسرهای همسایه آمدند خانه، حسن و حسین.
چه روزگار شیرینی داشتیم باهاشان.
گوشواره گم شده ام را برایم حسین پیدا کرد توی خاکهای کوچه.
و حسن در انجمن نخبگانم بود، هعیییی روزگار
چه خوب میشد اگر دوباره همانقدر صمیمی کنار هم میبودیم.
زندگی ما شده رکاب زدن رو دوچرخه ثابت
فقط انرژیمون میره هیچ پیشرفتی در کار نیست...
دوباره رسیدم به روزهای ناامیدی
به ته خط...
به اخر اخر خط...
خدایا نذار تو سیاهی گم بشم...
امیدوارم مبلغ کارت هدیه دندون گیر باشه
البته در خوشبینانه ترین حالت 500 هست و بدبینانه ترین حالت 300 یا 400
کاش بیشتر باشه
تموم شده رفته ولی من هنوز عصبی ام
تف به ذاتتون
اگه انتقادی به عملکرد سیستمی میشه فوری جواب میدن سیستم همینه دیگه!
کی بخواد آباد بشه این مم لک ت نمیدونم.
باز علایم دارهذعود میکنه
میشه لطفا درمان بشم
میشه لطفا علم زودتر پیشرفت کنه؟
امروزم که بگذره هنوز 6 روز دیگه باید بریم مدرسه...
خبر
زنگ زدم عروس تلفنش مشغول بود.
ساک رو فرستادم دست ابجی که برسونه بهش.
شاید یه ساعت بعد بود که زنگ زد و گفت نمیای اینورا؟!
گفتم نه چطور؟!
گفت زن عموت فوت کرده، قلبم درد گرفت با اینکه هیچوقت ازش خوشم نمیامد ولی مرگش قلبمو به درد اورد.
گفتم الان دیگه در خونشون بسته میشه و بچه هاشون هر کدوم راه خودشونو میرن و دیگه بهانه ای برای جمع شدن دور هم ندارن.
چند صباح بعدشم مال و اموال رو تقسیم میکنن و تمام.
خیلی دلم گرفت الان از سه تا عمه و دوتا عمو فقط یکی مونده.
عمه ها هم خودشون فوت کردند هم شوهراشون.
و فقط عمو کوچیکه مونده.
مرگ ادم بزرگا دردناکه و ادمو میترسونه.
ولی زن عمو عجیب مرگ راحتی داشته و بگفته دخترش تشخیص پزشکی قانونی این بوده به مرگ طبیعی رفته نه سکته کرده نه چیزی.
گویا گفته سینه ام میسوزه و تا زنگ بزنن امبولانس تمام کرده.
دنیا جای عجیبیه و ماها عجیبتر
میخوام بخوابم و همه چیز رو دایورت کنم به کتف چپم...
ولیکن این ژن معیوب نمیذاره:/
به خواهر کوچیکه میگم خدا رو شکر که بچه ای نداریم و نسلمون منقرض میشه بجهت اینهمه ژنهای به درد نخوری که بهمون ارث رسیده.
قلیون ماهی
براشون قلیه ماهی درست کردم.
همش به شوخی میگفت قلیون ماهی.
و خوششون اومده بود.
بنظرم مدیرمون پارانویید داره
همه علایمشو داره :/
البته کدوم ایرانیه که مشکل اعصاب و روان نداشته باشه
یا همه طرحواره داریم
یا از این روان پریشی های جور واجور
از خوابهایی که میبینم میشه یه مینی سریال ساخت.
من چرا باید خواب ببینم رفتم تهران خونه شون و دارم ازشون پرستاری میکنم؟!
واقعا چراااااااااا؟!
نشخوارهای ذهنیم زیاد شده باید ذهنمو خالی نگه دارم.
سمت درست تاریخ کجاست؟!
که ما همونجا واستیم؟!
ماها خیلی بدبختیم
تو جزیی ترین امور زندگیمونم نمیتونیم حق و باطل رو تشخیص بدیم...
خوبه که الان امام معصوم حاضری نیست والا تو این حجم تبلیغات و دروغ پردازی چه بسا مقابلش بودیم نه در رکابش!
بازم نمیدونم پریشانم
گم کردم راهو..
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آ ای کوکب هدایت..