از چند روز قبل خواهرها و عروس را برای پنج شنبه دعوت گرفته بودم.
مهمانی را خانه بابا برگزار کردم.
و دو سه روز قبلش رفتم ان سر شهر ماهی خریدم.
همانجا اقاهه هول هولکی شکمشان را باز کرد و تمییز کرد ولی بخاطر شلوغ بودن مغازه اش از سر باز کنی بود بیشتر.
آمدم خانه شستمشان و نمک زدم و گذاشتم فریزر.
دو مدل ماهی خریده بودم انها که سالم بودند و تکه نشده را گذاشتم توی فر و اب انار رقیق شده ریختم رویشان.
الباقی را سرخ کزدم.
از قضا برادر آمد و گرسنه بود، برنج دیر اماده شد کمی غر زد و خواست برود خانه اش نیمرو بخورد.
بالاخره برنج دم کشید، غذا خوردیم و اولین ماهی بود که نه بوی زهم می داد و نه پر از سیخ بود.
خیلی خوشمزه و آبدار.
انقدر ماهی اش خوب بود که تقریبا چیزی نماند ازش.
و خیلی خوشحال شدم.
ظرفها را با کمک خانم داداش شستم و کمی بعد خواهرزاده امد.
بابا خوشحال شد و حرف زد و کمی هم دور هم خندیدیم.
پاهایم عجیب درد میکرد، مادر روغن بادام و سیاهدانه داشت کمی با روغن چرب کردم و کیسه نمک داغ گذاشتم کف پاهایم.
دردش کمتر شد.
خواهرزاده برایم دوباره mri کمر و زانو نوشت.
تا کی وقت کنم بروم خدا می داند.
بعد از مراسم پرفیص چایی وضو گرفتم نماز بخوانم.
خواهرزاده گفت میرود خانه شان، سر راه من را هم رساند.
تا نماز بخوانم و بخاری خانه را گرم کند بدن درد و گلودرد خودش را بالا کشید توی تنم.
خانه بابا از شلغمهایی که صاحبخانه برایم اورده بود برده بودم و توی کتری کوچکی یک دانه شان را پختم و چند لیوان خوردم تا گلودردی که احساسش می کردم نمایان نشود.
شب کلاس داشتم ساعت را کوک کردم و کمی خوابیدم انقدر خسته بودم که با خودم گفتم این کلاس را از دست بدهم بهتر است تا از خستگی هلاک بشوم.
کلاس نرفتم و خواب چسبید.
حالا هم بخاطر فشار مثانه و گلودرد بیدار شدم.
خواهرها بابت مهمانی جدا جدا هر کدامشان تشکر کرده بود.
خدا را شکر مهمانی بخوبی برگزار شد.
اولین بار بود با خوردن ماهی دل درد نشدم.
شاید چای نبات هم تاثیر داشت، نمیدانم.