فسنجان

چند روز است اینترنت اینجا بحدی ضعیف است که حتی بلاگفا هم با جان کندن باز نمیشود.

انقدر چیزهای عجیب دیده ام این مدت از اوضاعمان که دیگر تعجب نمی کنم.

دیشب خواهرها قرار گذاشتند خروس مامان را بکشند و باهاش فسنجان درست کنند، و باز هم هیچکس زیر بار پختن فسنجان نرفت.

گردو داشتم اوردم و بهر حال فسنجانمان براه شد.

انقدر فندقها سرصدا میکنند که نمیشود تمرکز داشته باشم.

روز موعود

بالاخره فرا رسید.

الهی به امید تو.

یکی می مرد از بی نوایی

تو این اوضاع نابسامان گوشه دندان کرسی ام پریده و اگر نجنبم خسارتش بیش از چیزی میشود که انتظار دارم.

بیمه هم شکر خدا فقط ما را تیغ میزند و عملا در این جور وقتها پول نمیدهد و...

بگذریم.

مجید پسر همسایه قدیمی مان است، خیلی سال است دندانپزشک شده و قسطی هم کار می کند ولی کار امید را بیشتر قبول دارم ولی امید با بیمه کار نمیکند.

اوضاعی شده که نمیشود بین بد و بدتر، بد را انتخاب کرد حتما باید بدتر را انتخاب کنی.

امیدوارم این پریدگی خسارت کمی زده باشد و قابل جبران باشد و مجید جان پر کردن و عصب کشی و... را نکند تو پاچه ام.

از دیروز که توی دفتر صحبت از ونزویلا شد هی فکر می کنم به سرنوشت اینده این بچه ها، و هی دلم می خواهد غصه نخورم و بگویم خدا هست، خدا بزرگ است.

بی شک هست فقط این طفلی ها...

خیلی خدا را شکر میکنم که بچه ندارم، قطعا اگر بچه ای داشتم با این اوضاع یا بچه را دق داده بودم یا خودم دق کرده بودم.

امروز داشتم این چند سال را مرور میکردم هر سال چه کار شاخصی انجام داده ام.

1400 مستقل شدم

1401 مصاحبه گر شدم و کد گرفتم. البته در سال بعدش کد گرفتم سال اول ازمایشی بود. تجربه خیلی خوبی بود.

1402 شروع زبان جدید.

1403 دوباره دانشجو شدم و کلاس موسیقی نصفه نیمه رفتم.

1404 حفظ را شروع کردم و میناکاری و قلاب بافی.

امیدوارم 1405 بتوانم دوره مورد نظرم را شروع کنم و البته فارغ التحصیل هم بشوم. :)

یه روز دیگه مونده

و از استرس بحد خفگی افتادم...

امروز چند بار به فندق سر زدم و برایش خوراکی بردم پسرکم حال ندار بود از روزه و خواب.

ایمان را هم دیدم سر حال بود خدا را شکر.

از فندق حالش بهتر بود.

خواهر بزرگه یک عالمه برایش میوه برده بود، خواهرزاده هم کلی خوراکی دیگر چیپس و...

من هم برایش کوکی و پسته بردم و ابمیوه.

این هفته بخیر بگذرد غمهایم کم می شود.

اینقد که دوستش دارم

هله نومید نباشی که تو را یار براند

گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد

نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند

چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر

تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

به مثَل گفته‌ام این را و اگر نه کرَم او

نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش

به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را

بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

نیاز مبرم به یک گوشه ی دنج..

نت

اوضاع نت امروز انقد افتضاح بود که صد رحمت به روزگار دیال آپ!

تلگرام باز نمیشود با هیچ پروکسی، واتساپ هم با جان کندن پیامها را می رساند.

اپهای داخلی هم دست کمی ندارند. ایتا که در شرایط عادی هم مدام در حال بروزرسانی و عدم اتصال به سرور بود همچنان این باگ را دارد.

باز سروش بهتر است حداقل در این زمینه.

شاد هم جز ناشادی ارمغانی نداشته برایمان.

فندق بزرگه رفته اعتکاف، یک ساعت بعد از رسیدنش زنگ زده همه نگران شدند که نکند پشیمان شده ولی گویا خواسته کارتش را مجدد شارژ کنند تا از بوفه مسجد خرید کند، بچه لردی هست و برای مهمان خرج می کند.

امروز هم زنگ زده برایش بالش ببرند گویا کسی بالشش را سرقت کرده و رویش نشده بگوید.

فردا انشالله هر طور هست باید بروم دیدنش، مسجد دقیقا روبروی مدرسه ماست.

جایش خالیست دلمان برایش تنگ شده. امیدوارم این تجربه برایش سودمند باشد و تاثیری در راه زندگیش داشته باشد.

یادم باشد

یادگیری یک فرایند مادام العمر است.

مطمینا مدرک دانشگاه چیز خوبیست اما نه برای خوشحالی احساسی...

چیزهایی برای از دست دادن

از چند روز قبل خواهرها و عروس را برای پنج شنبه دعوت گرفته بودم.

مهمانی را خانه بابا برگزار کردم.

و دو سه روز قبلش رفتم ان سر شهر ماهی خریدم.

همانجا اقاهه هول هولکی شکمشان را باز کرد و تمییز کرد ولی بخاطر شلوغ بودن مغازه اش از سر باز کنی بود بیشتر.

آمدم خانه شستمشان و نمک زدم و گذاشتم فریزر.

دو مدل ماهی خریده بودم انها که سالم بودند و تکه نشده را گذاشتم توی فر و اب انار رقیق شده ریختم رویشان.

الباقی را سرخ کزدم.

از قضا برادر آمد و گرسنه بود، برنج دیر اماده شد کمی غر زد و خواست برود خانه اش نیمرو بخورد.

بالاخره برنج دم کشید، غذا خوردیم و اولین ماهی بود که نه بوی زهم می داد و نه پر از سیخ بود.

خیلی خوشمزه و آبدار.

انقدر ماهی اش خوب بود که تقریبا چیزی نماند ازش.

و خیلی خوشحال شدم.

ظرفها را با کمک خانم داداش شستم و کمی بعد خواهرزاده امد.

بابا خوشحال شد و حرف زد و کمی هم دور هم خندیدیم.

پاهایم عجیب درد میکرد، مادر روغن بادام و سیاهدانه داشت کمی با روغن چرب کردم و کیسه نمک داغ گذاشتم کف پاهایم.

دردش کمتر شد.

خواهرزاده برایم دوباره mri کمر و زانو نوشت.

تا کی وقت کنم بروم خدا می داند.

بعد از مراسم پرفیص چایی وضو گرفتم نماز بخوانم.

خواهرزاده گفت میرود خانه شان، سر راه من را هم رساند.

تا نماز بخوانم و بخاری خانه را گرم کند بدن درد و گلودرد خودش را بالا کشید توی تنم.

خانه بابا از شلغمهایی که صاحبخانه برایم اورده بود برده بودم و توی کتری کوچکی یک دانه شان را پختم و چند لیوان خوردم تا گلودردی که احساسش می کردم نمایان نشود.

شب کلاس داشتم ساعت را کوک کردم و کمی خوابیدم انقدر خسته بودم که با خودم گفتم این کلاس را از دست بدهم بهتر است تا از خستگی هلاک بشوم.

کلاس نرفتم و خواب چسبید.

حالا هم بخاطر فشار مثانه و گلودرد بیدار شدم.

خواهرها بابت مهمانی جدا جدا هر کدامشان تشکر کرده بود.

خدا را شکر مهمانی بخوبی برگزار شد.

اولین بار بود با خوردن ماهی دل درد نشدم.

شاید چای نبات هم تاثیر داشت، نمیدانم.

فقط یک میم

کلمات بار دارند.

کلمات می توانند آدمها را زنده کنند.

همانطور که می توانند آدمها را به جهنم ناامیدی بکشانند.

پیام داده بهتری دختر؟

حالا اگر می نوشت بهتری دخترم و یک میم ناقابل ته جمله اش اضافه میکرد، قطعا حالم بهتر می شد.

با هم مهربان باشیم، مهربانی ادمها را دلگرم می کند

این روزها همه ما نیاز داریم به مهربانی

همه مان با کوچکترین ضربه ای فروپاشی مان حتمیست.

آقای قاضی

میم وقتی ارادت من را به دکتر ق میدید میگفت از ادمها بت نساز برای خودت.

نساخته بودم

ولی بالاخره یک جاهایی فهمیدم همان ادم خوبها هم خرده شیشه دارند.

امروز خبر رسید آقای قاضی را با بلاگر معروفی گرفتند توی مهمانی.

فقط دلم سوخت

برای اینکه مملکت حتی یک ادم حسابی هم ندارد بشود رویش حساب کرد.

دلم سوخت برای عدالت

برای لباس قضاوت

و برای خودم و ادمهایی که امید بسته بودیم به عدالت اقای قاضی

شاید در ظاهر عدالت قاضی ربطی به روابطش نداشته باشد.

ولی دارد!

ادمهای دیگر میتوانند دو تا یا چند تا شخصیت داشته باشند ولی قاصی باید فقط یک شخصیت داشته باشد، ظاهر و باطنش یکی باشد.

حداقل اگر قرار است توی چیزهایی خبط کند، برای مردم هم ان خبط را روا بداند و توی ان زمینه حکم ندهد.

مثل روانشناسیکه خودش ترومای حل نشده دارد نمیتواند ان تروما را برای دیگران حل کند.

اقای قاضی اگر یک روز این متن را خواندی بدان خودت را حیف کردی و ما را ناامید.

میدانی ناامید کردن ادمها خیلی گناه بزرگیست، حتی بزرگتر از گناه رابطه با ان بلاگر.

بعد میدانی من حتی دلم نخواست ازت دفاع کنم و بگویم شایعه است!

از بس امثال تو و ان یقه بسته ها ریدند به باورهایمان.

حالا بگذریم از ماستمالی نزدیکانت برای این اتفاق.

چه بگویم که در این شهر مسلمانی نیست...

دست خوش

توی شبکه های اجتماعی نوشته بود

حقوق معلمها از خط فقر مطلق هم پایین تر است.

بعد منت هم گذاشته اند و میخواهند معافیت مالیاتی بگذارند!

دست خوش بابا!

ای ول!

بعید میدانم بشود این خشم عمومی را حتی با زور اسلحه کنترل کرد.

این نجومی بگیرها، انها که در امنیت کامل اقتصادی هستند، این مرفهان بی درد، اینها کی قرار است به درک واصل شوند؟

خیلی وقت بود دیگر با حقوق معلمی نه امیدی به خرید خانه داشتیم و نه امیدی به خرید ماشین.

حالا اما حتی همان مایحتاج روزانه را هم بسختی تهیه میکنیم.

حالا جرات میخواهد درس خواندن...

دل بزرگ میخواهد مهمانی دادن و مهمانی گرفتن.

تف به ذاتتان

میگما گلایه هامو به کی بگم؟ پیش کی ببرم؟

نداشته هامو سر کی فریاد بزنم؟

؟!

تو بگو

چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی...

سوتی

از مدرسه با همکارم رفتیم لپ تاپش را گرفتیم

بعد امدیم بیمارستان وقت MRI بگیریم باز هم دستگاهشان خراب بود.

رساندم خانه بابا، در را که باز کردم بوی نان داغ پیچیده بود من هم با ذوق کودکانه از اول تا رسیدم به اشپزخانه شروع کردم به فریاد شادی سر دادن

اخ جون نووووون

بوووووی نووووووون میاااااد

امدم توی اشپزخانه دیدم مهمان نشسته

خیلی ضایع بود

خواهری گفت احساساتت را کنترل کن!

ولی من نمیتوانستم

چون خانه بوی زندگی گرفته بود

زندگی واقعی

رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ

کهف

هر گوشه خاطراتم را نگاه میکنم از کودکی تا حالا عجین شده با ترور!

_____________

حالا من جدی نمیگویم ولی تو جدی بگیر! محض رصای خاطر خودت هم شده یکمی بیخودی بهمان حال بده!

مثلا یکهویی از ان باران های خفن مردادی بیاید، یا یکهو صبح بیدار شویم ببینیم زمین از برف سپید شده جوری که حتی هواشناسی هم غافلگیر شود!

یا حتی مثلا همه چیز ارزان شده :)

یا مثلا همه این بدبختی ها را توی خواب دیده باشیم و بیدار بشویم ببینیم همهچیز گل و بلبل است مثل اصحاب کهف :)

ولی ما انگار قصه مان توی تاریخ بد نوشته شده

مثلا میشد آن قسمت تاریخ نوشته ما را، یک بز بازیگوش بخورد و بعد همه اش را تبدیل کند به پشکل!

حالا به پر قبایت برنخورد ها، اینها را محض خالی شدن ذهن گفتم و گرنه ما را چه به دخالت در امورات و خیال پردازی های اینطوری!

راستی من دوستت دازم تو هم منو دوست داشته باش.

گر تو با بد، بد کنی پس فرق چیست؟

شم پلیسی

حاجی اجازه دارم بگم پشمام؟

آن موقع که کارمند دانشگاه بودم دانشجویی داشتیم بغایت باهوش و زیبا و هنرمند.

از خانه فرار کرد و کلی دردسر هم برای ما درست شد تا در یکی از کلان شهرها پیدایش کردند بعد دو سه بار دیگر هم فرار کرد.

آنموقع قبل از فرار کردن دخترک، مادرش را خواستیم و با رفق و مدارا پیش زمینه ای دادیم و از خطر قریب الوقوع خبر دادیم، مادر اما از روی حس دلسوزی یا چی به روی مبارک نیاورد و تا جا داشتیم فحشمان داد و نفرینمان کرد.

خیلی نگذشت که با پولهایی که از حساب پدرش برداشته بود و برای دوست پسرش ماشین خریده بود دستگیر شد.

حالا

امروز همکارم چیزهایی از دخترش میگفت که شم پلیسی من خبر از خطر قریب الوقوعی میداد اما چیزی نگفتم.

ترجیح دادم خر فرضمان کند تا به دردسر بیفتم بابت توصیه های ایمنی.

امان از مادرها

و امان از مادر بودن که انها را مجبور می کند چشم پوشی کنند از خطاهای بچه هایشان.

چقد همه چیز رو دور تنده..