بارون و پاییز و جای خالی عشق

صبح طبق معمول هر روز پیاده رفتم

آسمون قرمبه بود ولی بارون نم نم می امد

هنوز به اولین چهار راه نرسیدم که تگرک شروع شد و تا مدرسه تماما خیس شدم

الان هم صدای اسمون قرمبه میاد و برق رفته.

دوستمم نیست و تهرانه الان دخترش تو اتاق عمله و عمل سختی هم در پیش داره

نسرین هم برگشته سر خونه زندگیش

با سیما هم بخاطر منفی بافی هاش راحت نیستم و تنهاییمو ترجیح میدم.

بقیه هم بچه دارند و نمیتونن بزارن بچه هاشونو و بریم قدمی بزنیم تو بارون

و خب

همینه که هست!

یه مساله ای هم تو مدرسه پیش اومد و فکرم درگیره..

____________

هنوزم معتقدم دولت باید ادمهای معتاد رو عقیم کنه تا موجودات بدبخت دیگه ای اضافه نشن به دنیا

دو تا دانش اموز معتاد داریم و هنوز بچه ای که دوسال پیش ابیوز شد و خواهراش درگیر اعتیادند.

_________

یه دانش اموز کلاس اولی یه نامه اورده بود گویا یه پایه ششمی بهش داده تا دستم بده

میخواست به شاگردهای تنبل به قول خودشون مسوولیت بدیم تو مدرسه

من که هیچوقت دلم نمیخواد فرق بذارم ولی نمیذارن ادم کارشو کنه

همه فقط دنبال درسن و شاگرد تنبلا عملا هیچ جایگاهی ندارن.

گلومم درد میکنه بد جور

دوستی!

خیلی ساله دوستیم شاید بیش از پونزده سال

مثل همه ما بود چادری..

بعد که دانشگاه قبول شد تغییر کرد...

ماه ها قبل به پوششم ایراد گرفت و گفت چادر سرت نکن و یه چیزی تو مایه های زشت میشی:!

از حرفش ناراحت شدم انقد که به سرور گفتم تو همه این سالها هیچوقت پوشش اون و نه هیچ کسی رو مسخره نکردم یا اظهار نظر نکردم.

دیروز گفت میای کنسرت گفتم اره ولی خواننده رو نمیشناسم و.. گفت مهم نیست.

و در ادامه گفت خوشتیپ بیا (منظورش این بود چادر نپوش)

چند بار دیگه هم صحبت کردیم تاکید داشت اگه خوشتیپ نباشی نمیبریمت :/

قبل اینکه بیاد پیام داد دوباره و من گفتم با پوششی که راحتم میام ولی گفت خوشتیپ نباشی نمیام دنبالت و...

منم گفتم نیا دنبالم چون دلم نمیخواد کسی چیزی تحمیل کنه بهم و یا تمام مدت بابت پوششی که انتخاب کردم دچار خودسرزنشی باشم.

خلاصه متهم شدم به خیلی چیزها

و چ اهمیتی داره واقعا؟!

وقتی پذیرفتن منوط به اینه مثل خودشون باشی:/

بابت همه ی داشته ها همه ی ادمهای خوبی که سر راهم گذاشتی

بابت همه دلخوشی ها

بابت همه معجزه های ریز و درشت

بابت خیلی چیزها نامردیه اگه شاکر نباشم.

درسته تنهایی اذیتم میکنه

درسته دور و برم ادم دو رو و کلاش هستند

ولی بازم هنوز ادمای خوب پیدا میشن.

امروز تو مدرسه به همکارم گفتم دیشب میخواستم زنگ بزنم دلم گرفته بود امروز ظهر زنگ زده بیا کیک هم درست میکنم

رفتم دو ساعتی خونه اش و با بچه هاش بازی کردم.

انقدددد بچه هاش محبت داشتند که مهلت نمیداذند با همکار حرف بزنم.

پسرش پرسید خانم چرا ازدواج نمیکنین

گفتم خب کسی که منو دوست داشته باشه هنوز پیدا نشده باید یکی باشه منو دوست داشته باشه

بعد چشاش برق زد و گفت از کجا فهمیدین من دوستتون دارم 😀

جوجه کوچولو خب چقد تو بانمکی اخه

گفتم ببین من خونه و ماشین ندارم ولی هر روز تو رو پارک میبرم

خودشو زد به غش از خوشحالی 😅

اینم شانس منه یه جوجه 5 ساله ابراز علاقه کنه.

بازی کردیم و قرار شد هر کی ببازه نودل بپزه

دفعه دوم هم شرط رقص گذاشتیم دختر کوچیکه عمدا باخت تا برامون برقصه.

ولی خداییش حالم بهتر شد.

موقعیت

مستقل شدی

از سرکار برگشتی

منتظری چایی دم بکشه

ولیییییی

هیچکس نیست از روزت بگی...

_________

مستقل شدی

از سر کار برمیگردی

نه بوی غذا تو خونه پیچیده

نه کسی چشم انتطارته...

___________

مستقل شدی

سر دو راهی گیر کردی

کسی نیست ازش کمک بخوای...

________

مستقل شدی

از سرکار یرمیگردی

خونه پر از سکوته و آرامش!!!!

خدایا شکرت

ما رو بهر تماشای جهان آفریدی...

سوره ای بنام پدر...

امروز بابای نسرین آمده بود دنبالش اصرار کرد منم برسونن

چقد باباش شبیه بابای من بود لباساش کلاهش دستاش و حرف نزدنش...

دلم برات تنگ شده بابا

درسته ما همیشه یه حریمی داشتیم که نتونستیم راحت باشیم باهات ولی دوست نداشتم اینجوری ببینمت

ناتوان و ساکت و در رنج...

کاشکی میشد خوب بشی و حرف بزنی حداقل

یا کاشکی یبار دیگه منو میشناختی

یا کاشکی دوباره میشد راه بری

زندگی چه فایده داره اینقد تلاش کنی زحمت بکشی اخرش بیفتی تو جا بقول دکتر قاسمی

ته زندگی هیچی نیست همونطور که اولش هیچی نیست

واقعا برای چی زنده ایم و تلاش میکنیم؟

قراره چه اتفاقی با بودن ما تو دنیا بیفته؟

ماهایی که همه چیز رو تو دنیا داریم نابود میکنیم و اسباب سلب آسایشیم برای همه

ماهایی که رحم و مروتمون به هم حتی کمتر از رحم و مروت حیوونا به همه

ماهایی که فقط دنبال دریدن همیم

تف به اینجور زندگی...

تنهایی خر است..

با هزار ذوق و شوق میرم خونه بابا ولی تا لحظه اخر هر کی یه جایی گرفته خوابیده نه برای نهار دور هم جمع میشن نه شام نه وقتی کسی میاد...

قبلا اینجوری نبود... قبلا بدون هم هیچی از گلومون پایین نمیرفت...

حالم گرفته میشه میرم اونجا

از طرفی اگه نرم پیشون هم دلم طاقت نمیاره از دلتنگی..

چقد همه چیز بی حساب کتاب و درب داغون شده.

سری که عقل ندارد کدوی بی بار است...

دیروز ظهر مدیر پیام داده بود برای پویش منم گوشیم فلای مود

اخرشب برای احوالپرسی از نسرین تماس گرفتم و مدیر امد پشت خط..

بماند که چقدر اذیت شدیم برای اماده کردن سن و دو ساعت و نیم بچه ها سرپا هلاک شده بودند تا اقایان از اداره تشریفشان را بیاورند

چقدر هم معطلی کشیدیم برای صدا و سیما تو روح همه شان...

انوقت این کارها اثری جز خستگی و نفرت برای بچه ها ندارد اما تا دلتان بخواهد آبرو و پرستیژ و پست و مقام برای بالا دستی ها دارد.

تازه انجمن اولیا و مربیان هم امروز داشتیم خیر سرمان.

کی بشود این سیستم گه سامان بگیرد و کار عمقی انجام بدهد نه کارهای هیجانی و جو زده نمیدانم.

از مدرسه که پیاده می امدم انقد خسته بودم که دلم میخواست گریه کنم.

میوه هم خیلی وقت بود نداشتم پارسال قبل از بستن خیابانها همیشه میوه ام را از وانتی های نزدیک مدرسه میخریدم امسال ولی همه شان رفته بودند.

امروز بعد مدتها یکی از همین وانتی ها بساط کرده بود و خرمالو خریدم ولی کارتم همرام نبود.

یک کیلو و نیم خرمالو تمام پولی بود که با ته مانده کارتم خرید کردم

و حالا 6 هزار تومن دارم تا هفت روز دیگر

سیبزمینی و تخم مرغ هم ندارم و لذا گزینه کوکو سبزی و کوکو سیبزمینی و املت و... منتفی میشود برای شام و نهار.

گوشت مرغ بگمانم یک تکه کوچک مانده باشد و نصف فلفل دلمه ای

رشته فرنگی و هویج هم ندارم فلذا سوپ هم منتفی و از لیست حذف میشود

فعلا لوبیا پلو، جعفری پلو و لوبیای چشم بلبلی گزینه های باقیمانده هستند.

اشکنه عدس بدون سیبزمینی هم هست.

مهم نیست اصلا

عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

ای شکم خیره به نانی بساز تا نکنی پشت به خدمت دوتا.

البته که دوست بابا اقای س همین امروز پیام داده بود اگر نیاز مالی داری بگو و تعارف نکن.

خب مرد مومن بگذار من همین قرض ماه پیش را صاف کنم بعد دوباره تعارف کن.

از خستگی دارم شهید میشوم

خدایا مددی

نشسته ام به در نگاه میکنم دریچه آه میکشد!

مصداق بارز این شعرم

نشسته ام و با وجود هزار تا کار و درس به دیوار روبرو زل زده ام

به کابلهای برقی که از پنجره بالکن دیده میشه

هزار تا فکر توی سرم میاد و میره و تهش رغبتی برای بلند شدن ایجاد نمیشه

به هزاران هزار نداشته و حسرت فکر میکنم

به هزاران انتخابی که حالا باعث شده اینجا باشم و مثل چی چسبیده باشم به زمین

حسرت حسرت حسرت

این مقام تسلیم و رضا چیز سخت و عجیبیه که ماها نمیتونیم سمتش بریم.

ما نهایت بگیم تف به زندگی

و عملا هیچ غلط دیگه ای نتونیم بکنیم.

دردامون هر روز بیشتر و بیشتر میشه

نمیدونم انتخاب خودمونه یا جبر روزگار

ولی دیگه بعضیاش دردش خارج از توانه

دم اونایی که جرات خودکشی دارن گرم

کاش بد نشود اخر این قصه ی بد

پریشانم

بدجور خلقم تنگه از بی پولی

کلی قرض دستی دارم علاوه بر وامها

خدایا فرجی

حق الزحمه مصاحبه ها رو هم ندادن نامردا

شدیدا به مبلغ ده میلیون تومن برای صاف کردن قرض و قوله های دستی نیازمندم.

برای تو که این عددی نیست خدا جونم..

غلط است هر که گوید به دل ره است دل را دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد...

گلوم چفت شده نمیدونم سرماخوردگیه یا بغض

رفتم هویج بگیرم هیج جا نداشت

میوه هم هنوز میوه های تابستونی بود هندونه و خربزه و موز

خو حالا من چه کنم گلوم خوب بشه 😭

عکس فرستاده از پنجره خونه ام و فرستاده

خب که چی

______________

من دلم گرفته

خدا کجایی

تازه امروز دوشنبه اس!

طبق معمول از برنامه هام عقب افتادم 🥴

تیاتر

دومین بار بود رفتم تیاتر انهم به تعریف مربی و رییس کانون.

تیاتر خلاقانه و جالبی بود و خب اخرش کمی حوصله ام سر رفت.

صبح هم مدرسه و دانشگاه

و تازه رسیدم خانه و نماز خواندم

فردا هم روز پرکار و شلوغی داریم.

تیغ زدن:/

امروز رفتم دانشگاه انصراف دادم و منی که حتی یک ترم هم اون دانشگاه نخوندم بسی تیغ زدند و پول گرفتند نامردا

مملکت شده بچاپ بچاب

چقدم خر بود اموزش دانشگاه و خرتر امورمالی دانشگاه

وقتی همش خبر مرگ و رفتن ادما رو میشنوی..

ادما شاید به بعضی چیزا هیچوقت عادت نکنن

یکیش همین از دست دادن باشه

مرگ عزیزان...

و من چقدر از این بخش زندگی میترسم...

____________

دلم یه جوریه

انگار زخم عمیق

انگار بی حسی

وقتی دلتنگی میاد سراغ ادم دقیقا چکار میتونه کنه؟ 😢

نه حوصله گریه داری نه تمرکز برای کاری!

این چه وضعشه؟!

چقد دلم شام عروسی میخواد 😢

یادم میره خدای گذشته خدای اینده هم هست

یادم میره خدایی که دیروز از دل سختی نجاتم داد فردا هم نجاتم میده

یادم میره بالاخره درست میشه

اگه نشه میگذره

خیلی کار دارم ولی حس انجامش نیست 😒

دیشب نسرین یکهویی پیام داد خونه ای؟ همون لحطه هم من توی رختخواب بودم سریع خونه رو جمع و جور کردم و امد گفت سیما رو هم بگو بیاد

و نمیدانم چند ساعت ماند بعد هم سیما فکش گرم شد بحدی که داشتم تو دلم به خودم فحش میدادم

ساعت نزدیک یازده که بود ازش عذرخواهی کزدم و گفتم مغزم خوابه

سیما رفت و من دراز کشیدم ولی خوابم گریده بود

انقدر که ساعت دو شب ظرفهایی که توی سینک تلنبار شده بود رو شستم بلکه کار مفیدی کرده باشم

بعد هم تند تند نیاز به دستشویی پیدا میکردم

بالاخره بعد اذان خوابیدم و صبح زود هم کف اشپزخونه رو شستم به این نیت که گازمو بیارم.

بابا هم گویا مریض احوال شده دوباره

دلم میخواست میرفتم از این شهر

فاطمه هم انتقالی گرفت رفت بعد از شادی دلم به فاطمه گرم بود..

شهر خالی کوچه خالی خانه خالی..

سهیلا و مرضیه هم شهریور رفتند.

لابد شهرزاد هم تا الان ویزایش امده

دلم نوشیدنی میخواد

مثلا یه چیزی که ولرم باشه و بغضمو بشوره ببره

از صبحه همش بغض دارم و گریه میکنم

برای چی

چیزایی که کنترلی روشون ندارم

برای چیزایی که تغییر داذنش دست من نیست

تغییر

با جابجاییم همه موافق بودند غیر یه نفر

گفته سخت گیره :/

اینو وقتی فهمیدم که دانشگاه تدریس داشتم و نمره مفت نمیدادم...

ولی عمیقا به این آیه اعتقاد دارم رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر...

میدونم یه روز همه چی عوض میشه

یه روز

دایورت نمودن

دیشب مسوول مصاحبه پیام داد۷ صبح برم برای مصاحبه ولی جواب ندادم صبح هم خوابیدم دو یار زنگ زده بود و من خواب بودم 😁

خلاصه بیدارشدم و پیام داد گفت برم نیازم دارند.

منم رفتم و یه ساعتی میشه برگشتم

یه چیز باحال یکی از بچه ها گفت بامزه بود.

نیاز مبرم به معجزه!

البته که هر روز معجزه هست ولی اینبار یک معجزه خاص تر دلم میخواد

مثل پارسالا

گفت براش کاری انجام بدم

انجام دادم و کلی وقتم گرفته شد

امیدوارم نخواد اسیب بزنه به مردم

ادمهای تازه به دوران رسیده

چگونه میشود تحملشان کرد؟

عجیب دلم دلخوشی میخواهد

هوا هم قشنگ سرد شده

تقریبا مثل قبلنا

دلم نارنگی و نرگس و جاده میخواد

خدایا شکرت خیلی شکرت

دیشب همش کابوس دیدم

امیدوارم بخیر بگذره

عمیقا دوست دارم جای جدیدی تجربه کنم که مدرسه نباشد