خب الان چی؟

مدال افتخار انذاختن گردنت؟

زلزله

زلزله دیشب واقعا وحشتناک بود

انقد ترسناک که تا یه ساعت بعدش تپش قلب داشتم و دست و پام میلرزید و هر لحظه انتظار پس لرزه داشتم.

نگران بابا بودم و برادرزاده هام

امیدوارم برای هیچ کس اتفاق بدی نیفته.

بخشی از زیبایی های امروز

رفتم کارگاهی که بخشنامه کردند

کارگاه تخصصی شعر

انقد عالی بود که من بیشتر فکر کردم به اینکه چقدر روحم نیاز داره به لطافت شعر

و تا شب کارگاه ادامه داره همچنان

بعدش هم من تا ده شب کلاس دارم

احتمالا اون کلاس هم همینقدر جذاب باشه.

خدایا شکرت

پس چرا نمیای؟

یه دل با صد تا آرزو از زندگی خسته شده...

جه غریبونه... 😢

نیاز به راهنمایی دارم ولی نمیدونم از کی بپرسم

هیچ دوست و اشنا و رفیقی ندارم تو این مورد متخصص باشه و بتونه راهنماییم کنه.

خدایا خودت یه راهی باز کن...

میدونم هوامو داری همیشه.

گلومم سوخته خیلی اذیتم

مساله اینه دیگه این بی حاصلی برام اونقدر درداور نیست که واسش کاری کنم.

خدایا خودت جنمی همتی غیرتی حالی عطا بفرما

امین

بابت فرشته نجاتی که فرستادی

دیشب خسته و کوفته از بیمارستان امدم

و خسته تر از رختخواب بیدار شدم

صبح طبق معمول پیاده رفتم تا مدرسه و دقیقا داشتم فکر میکردم صبح به این زودی اگر سگ ولگردی بطرفم بیاید چه غلطی کنم.

هنوز راه زیادی نرفته بودم که یک سگ سفید از روبرو امد و رفت توی پیاده رو

حس کردم پشت سرم هست

از پسر نوجوانی که از روبرو می امد پرسیدم سگه رفت گفت گشت سرتونه

گفتم تو رو خدا یه کاریش بکن

و پسره دمش گرم رفت طرف سگه و با حایل کردن پاهاش مانع امدن سگ سمت من شد

برگشتم پشت سرم رو نگاه گردم پسره گفت شما برید.

ازش تشکر کردم و با سرعت آمدم سمت چهارراه

اگر پسره نبود یا کمکم نمیکرد حتما سکته کرده بودم از ترس.

خدایا حافظ پسره باش

و ممنونم که هوامو داشتی

هنوز پشت در اتاق عمل منتظریم

کد 92 رو پیج کردن

یه بیمار اینتوبه شد

و تمام کرد

ولی هنوز هویت بیمار اعلام نشده

دلم مثل سیر و سرکه میجوشه

سرمم گیج میره و باید برم نیمرو بخورم چون فسنجونی که بار گذاشتم آماده نشده و چند ساعت دیگه باید زیرش روشن باشه تا جا بیفته

زبان هم نخوندم ای داد

شد سه ساعت که پشت در اتاق عمل هستیم..

چه انتظار کشنده ای..

چرا هیچوقت نمی فهمیم از کی شروع شد به خراب شدن؟

خیلی خستم

دیگه جسمم نمیکشه

امروز خیلی جدی تر به خودکشی فکر کردم و براش پلن چیدم.

من که به چیزایی که میخواستم نرسیدم

دیگه چرا اینقد رنج رو تحمل کنم؟!

چرا واقعا؟

میشه این روزهای خاکستری تبدیل بشن به روزهای سبز کله غازی؟

چرا هیچی از گذشته یادم نمیاد؟

در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند...

در جستجوی معنا...

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا شود که گوشه ی چشمی بما کنند؟

مثلا یکی بود که خستگیشو میاورد

چایی دم میکردی با هم میخوردین

غم تو میرفت خستگی اون..

هیچی!

مثلا لاتاری ثبت نام کنم!

امروز هم مثل هر روز دیگم هوامو داشته باش

من ضعیف و آسیب پذیرم

خیلی عصبیم

خیلی خیلی

از درد دارم میمیرم

کاش زود بفهمن و جنازه ام بو نگیره

همه ورزش میکنن برای سلامتی من ورزش کردم دیسکم پاره شد 😢

خدایا شکرت

نیاز مبرم به معجزه :'(

میشه منم ببینی خدا؟

ما همون ادمای زیر پونز تو نقشه ایم

جانیارت

اینم پریا بمن گفت.

هیچی تو دنیا قطعی نیست!

اینو پریا گفت

من هنوز مطمین نیستم.

یادت باشه یه روزی برا رسیدن این روزا له له می زدی!

هیاهویی برای هیچ!!!

دو راهی

سر دوراهی ام برای ازمون دادن یا ندادن

حوصله ندارم واقعا انگیزه هم :/

شور و شوقی نمونده 😥