خب الان چی؟
مدال افتخار انذاختن گردنت؟
زلزله دیشب واقعا وحشتناک بود
انقد ترسناک که تا یه ساعت بعدش تپش قلب داشتم و دست و پام میلرزید و هر لحظه انتظار پس لرزه داشتم.
نگران بابا بودم و برادرزاده هام
امیدوارم برای هیچ کس اتفاق بدی نیفته.
رفتم کارگاهی که بخشنامه کردند
کارگاه تخصصی شعر
انقد عالی بود که من بیشتر فکر کردم به اینکه چقدر روحم نیاز داره به لطافت شعر
و تا شب کارگاه ادامه داره همچنان
بعدش هم من تا ده شب کلاس دارم
احتمالا اون کلاس هم همینقدر جذاب باشه.
خدایا شکرت
هیچ دوست و اشنا و رفیقی ندارم تو این مورد متخصص باشه و بتونه راهنماییم کنه.
خدایا خودت یه راهی باز کن...
میدونم هوامو داری همیشه.
گلومم سوخته خیلی اذیتم
خدایا خودت جنمی همتی غیرتی حالی عطا بفرما
امین
دیشب خسته و کوفته از بیمارستان امدم
و خسته تر از رختخواب بیدار شدم
صبح طبق معمول پیاده رفتم تا مدرسه و دقیقا داشتم فکر میکردم صبح به این زودی اگر سگ ولگردی بطرفم بیاید چه غلطی کنم.
هنوز راه زیادی نرفته بودم که یک سگ سفید از روبرو امد و رفت توی پیاده رو
حس کردم پشت سرم هست
از پسر نوجوانی که از روبرو می امد پرسیدم سگه رفت گفت گشت سرتونه
گفتم تو رو خدا یه کاریش بکن
و پسره دمش گرم رفت طرف سگه و با حایل کردن پاهاش مانع امدن سگ سمت من شد
برگشتم پشت سرم رو نگاه گردم پسره گفت شما برید.
ازش تشکر کردم و با سرعت آمدم سمت چهارراه
اگر پسره نبود یا کمکم نمیکرد حتما سکته کرده بودم از ترس.
خدایا حافظ پسره باش
و ممنونم که هوامو داشتی
کد 92 رو پیج کردن
یه بیمار اینتوبه شد
و تمام کرد
ولی هنوز هویت بیمار اعلام نشده
دلم مثل سیر و سرکه میجوشه
سرمم گیج میره و باید برم نیمرو بخورم چون فسنجونی که بار گذاشتم آماده نشده و چند ساعت دیگه باید زیرش روشن باشه تا جا بیفته
زبان هم نخوندم ای داد
چه انتظار کشنده ای..
خیلی خستم
دیگه جسمم نمیکشه
امروز خیلی جدی تر به خودکشی فکر کردم و براش پلن چیدم.
من که به چیزایی که میخواستم نرسیدم
دیگه چرا اینقد رنج رو تحمل کنم؟!
چرا واقعا؟
چایی دم میکردی با هم میخوردین
غم تو میرفت خستگی اون..
من ضعیف و آسیب پذیرم
کاش زود بفهمن و جنازه ام بو نگیره
خدایا شکرت
میشه منم ببینی خدا؟
ما همون ادمای زیر پونز تو نقشه ایم
اینو پریا گفت
من هنوز مطمین نیستم.