یه ماچ بهت
ولی بازم حالم بده نا ندارم حاجی
دیگه انگار یکی نیس یه کار درست انجام بده دلت خوش باشه بگی هنوزم دنیا قشنگیاشو داره.
ولی بازم حالم بده نا ندارم حاجی
دیگه انگار یکی نیس یه کار درست انجام بده دلت خوش باشه بگی هنوزم دنیا قشنگیاشو داره.
زیر و بم اداره هامون و هر جا حتی کوچکترین ارگان همینه.
کاش یه افت کش برای این معضل اختراع میشد.
چرا یهویی اینطوری شد...
ازت دلخور که هستم ولی خب بی چشم و رو هم نیستم منم یه چیزایی رو میفهمم به روی خودم نمیارم چون کمرنگن من پررنگ تر می خوام.
میخوام که حضورت پررنگ تر بشه تو زندگیم.
خودتم میدونی که من گاوگیجه میگیرم از فکر و خیالات مالیخولیایی.
از فکر به مردن
از فکر به آینده دور آینده نزدیک
و می دونی که خل شدن مال همین موقع هاست نزدیک امتحانا
فشار مضاعف روانی...
پناهم باش.
ها راستی من هنوزم بعد اینهمه سال امروز از طریق خواهر کوچیکه فهمیدم بقیه بخوان با دوس پسراشون قرار بذارن دیدن منو بهانه میکنن!
مصبتو شکر.
محبوبه فکر کرده برام خواستگار اومده و نگران شده حالا با زیدش چه طور قرار بذاره و خانوادشو بپیچونه؟!
گویا هر بار از من مایه میذاشته و میگفته میرم خونه زایر!
بابا دمت گرم خب منم در جریان بذارین اومدیمو یهو فک و فامیلتونو تو خیابون دیدیم انوقت چی؟!
دهانتان گل باران :)
دومین انگشترم هم گم شد به همین سادگی به همین خوشمزگی
اولی رو نمیدونم کجا ولی دومی تو دستم بود دراوردم از دستم افتاد روی فرش
کل فرش رو زیر و رو کردم تکوندم ولی نبود
چطور غیبش زد نمیدونم.
لنتی من دوستت داشتم.
دهه هشتاد بود که برای اولین بار تجربه وبلاگ نویسی رو در وبلاگ خودم ثبت کردم. قبلش در سایت امتداد می نوشتم
چه روزهای شیرینی و چه خاطرات دلچسبی.
بعدترها توی دو تا سایت دیگر هم شروع کردم به قلم زدن و خب طرفداران بسیاری هم داشت ولی هیچ جا امتداد و سنگر امتداد نمی شد.
با برخی مخاطبین که می امدند خصوصی پیغام می گذاشتند دیدار داشتم با چند نفرشان همصحبت شدم و خیلی هایشان را راهنمایی می کردم.
اما در وبلاگ خودم همیشه گمنام می نوشتم.
چند بار وبلاگم را حذف کردم چند بار هم رمز و پسوردم را فراموش کردم اما این یکی که خاطرات چند سالش هم به لطف بلاگفا پریده بیش از یک دهه است که خانه امن من شده.
همان موقع ها هر وبلاگی باز می کردی نوشته بود خانم دکتر آینده.
بعد کنکور نرم و زیر پوستی اسم وبلاگ تغییر می کرد و یا حذف میشد.
بعدها خیلی هاشان نه به دکتری رسیدند نه رویاهایی که بافته بودند و وبلاگشان را رها کردند و رفتند.
انگار که دشمن شبانه شبیخون زده باشد به شهر
کوچ کردند دسته جمعی و بی خبر رفتند.
حالا انگار بعد گذشت چند دهه هنوز هم می شود وبلاگهای خانم دکترهای آینده را در لیست بروز شده ها دید.
بعد کنکور دوباره یک ریزش عظیم در خیل دکترهای آینده شاهد هستیم.
طفلی ها
چه رویاهایی دارند
چه بلند پروازی هایی
و چه روزگاری،، روزگار بدی..
خب پسر خوب یه ذره فک کن اخه ما چرا باید اینجا باشیم تو این گرما و گرونی و بی ابی و بدبختی؟ اخه مگه سوییس چش بود؟!
اغا اصلا سردسیر نه ولی گرمسیر پیشرفته مگه نبود؟!
فقط واسه ما اخ بود؟
وقتی درس میخوندیم ورق میزدیم ببینیم چند صفحه دیگه مونده تمام بشه.
الان با این فایلهای pdf مزه نمیده اسکرول کنی بری پایین ببینی چقد مونده.
لنتی همه چی بی مزه و بی کیفیت و...
انفولانزا در تابستان+ پریودی در تابستان
یکی دو تا ایده
انهم توی این اوضاع خرکی
رفتیم با چند نا از همکاران رستوران
تا کارت هدیه ای که مدیر قبول نکرده بود را برای خودمان خرج کنیم و کیف کنیم.
رستوران محبوب و معروف شهر شلوغ بود و بسختی برای ده دوازده نفر جا رزرو کردیم.
وقتی منو را اوردند گرخیدیم
قیمتها عجیب فضایی بود
فرار کردیم.
امدیم رستوران دیگری این سر شهر و غذای نسبتا معقولی خوردیم به نصف قیمت آن یکی رستوران.
درس را هم دایورت نموده ام به کتفهای مهربانم.
الان هم حس می کنم اگر یک انیمه ی قشنگ ببینم حال روحم خوب خوب می شود!
من که اهل فیلم و انیمه هم نیستم.
اها یادم باشد چند تایی انیمه کودکانه زبان اصلی دانلود کنم برای فندق.
خیلی دوست دارد زبان یاد بگیرد.
وقتی بهش گفتم میخواهم بهت با فیلم یاد بدهم کلی خوشحال شد.
چه اونا که خودکشی کردن
چه اونا که مهاجرت کردن
کلا هر کی رفت هر جور رفت دمش گرم
دریچه ای از نور و روشنایی...
ولی حاجی اگه باهام مشورت میکردی میگفتم این انسانها شعور خلیفه الله شدن ندارن
نه خودتو فحش خور کن نه ما رو خسته..
دلم خواست با مبینا صحبت کنم.
زنگ زدم جواب نداد.
ولی یکم بعدتر باهاش حرف زدم و انرژی گرفتم.
حقیقی ترین دوست مجازیم که هنوز ندیدمش.
عمیقا دلم میخواد بیاد این مسیر رو باهم طی کنیم.
دیشب برای خواهری خواستگار آمد
می دانم این یکی بدجوری نشسته به دلش.
شومیز من را پوشید و چقدر بهش می امد.
از معدود لباسهایی بود که برایم اندازه بود.
گفتم مال تو.
حتی جهازی که خریدم در این سالها هم گفتم هر چه نداری بردار نیاز نیست الان توی این اوضاع وسایل بخری. همینها که از قضا قشنگ و اکبند هستند ببر.
حالا فعلا باید منتظر باشیم ببینیم مادر رای خواهری را می زند یا نه.
حتی فندق ها هم تو ذوقشان خورده بود ولی بهشان گفتم چیزی به خواهری نگویند که ناراحت نشود.
دلم خواست چند تا کادو بخرم برای بعضی ها ببرم مثلا برای ترمولک، برای پسرخاله و برای مریم.
خیلی خستم
دوست ندارم مدرسه بروم.
فردا جلسه دارم، امتحان میان ترم دارم، مدرسه میرم و خاستگاری خواهری هست.
امتحان دایورت شده به کتف چپم و نمیرم.
مدرسه و جلسه ناچارا باید برم.
خواب هم فراری...
دارم هزار و یکشب عرفان جان را گوش میدم بلکه خوابم ببره.
قبلا وویس کلاسها رو میذاشتم خوابم میبرد.
الان بدنم مقاوم شده و با اینا هم گول نمیخوره.
یک عالمه هم فردا کار هست خونه بابا.
خدایا توانی بده تا به بهترین شکل زحمات خواهری جبران کنم.
تظاهر به خوب بودن اوضاع
تظاهر به دوست داشتن
تظاهر به هر چیزی
حتی تظاهر به........
سردردم
دلم چایی می خواذ
و
صبح چشمم به مهربونی صابخونه افتاد.
پیام داده بود ممد امده از... کار فنی داشتی بگو :)
خدا حفط کنه ممدو خداییش بچه بااخلاق و صبور و کار درستیه هر جای خونه خرابی باشه تعمیر میکنه بی منت.
حالا الان که نه شاید ماه بعد بگم شیر سرویس رو عوص کنه.
اینجا اخه چرا من آمدم...
یااااااخدااااااااا
تلقین چه میکنه با آدم...
بیاااااا بریممممم جان مادرت.
وقتی که دیگه برای عزیزانم نمیتونم کاری کنم.
فکر کنم هممون نیاز به یه هما داریم..
یه هما که حواسش بهمون باشه و سر بزنگاه جلو همه واسته و از مون دفاع کنه... جانانه.... حتی اگه بحد مرگ هم ازمون عصبانی و دلخور باشه...
_________
دیروز بچه ها می گفتند خانم اردو تدارک دیدی ولی خودت نبودی
و از شاهکارهاشون میگفتن.
ایمان گفت خانم حسین با دخترا شرط بسته سر شماره و آخر سر هم که برنده شده شماره گرفته ازشون...
حسین هم امد و زیراب چند نفر دیگه رو زد..
به همکارا میگم جلوی چشمتون اینن الف بچه ها از این جلاقتا کردن نفهمیدین؟
بعد گل سرسبدشون مرتضی که اتباع هم هست از قلیون کشی میگفت و قلیون کوچیک یک نفره...
گفتم مرتضی خدا شاهده ببینم اوردی مدرسه سر کل با بچه ها قلیون رو تو حلقت میکنم....
حسن بلافاصله گفت نه خانم قلیون رو اورد تو کو. نش بکن.
اینا چه نسلی هستن+!
لامصبا شماها هنوز شاشتون کف نکرده
چه به این گه خوریا!