هیچ چیز اندازه خشکسالی و بحران بی آبی مرا به وحشت نمی اندازد.. حتی جنگ..
کمدی
تبلیغ یک فیلم کمدی را زیاد شنیده بودم، میگفتند انقدر خنوه دار هست زمین را گار میزنی از خنده.
امکان دانلود نبود انلاین تماشا کردم.
گویا باید ازشان می پرسیدم تعریفتان از کمدی و خنده چیست.
فیلم حتی کمتر از فیلمهای سطح پایین تر صحنه خنده دار داشت.
در واقع اگر به نظر من باشد هیچ صحنه خنده داری نداشت یک درام بود تا کمدی.
بهرحال امروز فیلم دیدم، کمی اسکاج بافتم، با چت جی پی تی برای شروع دوره مشورت کردم، یک عالمه قسط واریز کردم، سری کوتاه تا خانه بابا زدم، اشغالها را بردم و چند صفحه با حواسی پرت درس خواندم.
به سوی رستگاری :)
میگم حاجی
مگه ما عیالت نیستیم؟
من الان خلقم تنگه از بی پولی و کلی قسط
خودت گفتی رزقمونو میدی
زحمتت وسیع کن
من دیگه دارم له میشم زیر این بار
بی خود و بی جهت
عصبیم.
دستام درد میکنه بسکه قلاب رو سفت گرفتم.
حالا کرم افتاده به جونم که پتو ببافم.
چت جی پی تی هم گفت بباف :)
برم ببینم میشه کاموا خرید.
بی پولی خیلی خر است و نفهم.
اسپانیولی
یکی از داوطلبای امروز در پاسخ یه سوال گفت داره زبان میخونه گفتم چه زبانی گفت اسپانیایی
منم که اسپانیایی خوراکمه
چند تا کلمه ساده و ابتدایی پرسیدم بلد نبود.
از یک تا 5 فقط بلد بود بشماره طفلی.
گفتم با چه اپی میخونی حتی اسم دولینگو رو هم اشتباه گفت :))
خلاصه هر مصاحبه گری غیر از من بود ممکن بود کف کنه اسم اسپانیایی برده لکن از خوش شانسیش افتاد بمن.
البته که من ادم گیر بده و مچ گیری نیستم.
تشویقش کردم حتی:)
انقدر هم خسته ام.
بعد از چند تا موتیف امدم اسکاج بیافم، بافت پتو هم زیاد رفته رو مخم و مینا کاری.
پوچی
رمان می خونم
اشپزی میکنم
فیلم می بینم
وبلاگ می نویسم
می خوابم
می بافم
ظرف می شورم
و...
و بازم فکر میکنم هیچ کار مفیدی نمیکنم چون توش درس خوندن نیست!
حال کتابهای درسی رو ندارم ولی چیزی که منو سرپانگه میداره همینهاست.
اگر درس نمیخوندم مطمینا هر روز به خواب میگذشت و عذاب وجدان.
چاقی
چند باره پروژه چاق شدن رو کلید میزنم ولی به سرانجام نمیرسه.
حالا توی تبلیغات دانشگاه یه پکیج چاقی دیدم پیام دادم و سوال کردم چطوریاس.
حالا مگه خانمه ول می کنه یه بند داره پیام میده.
من هیچوقت اینقدر رو نداشتم که اینجوری به یه چیزی پیله کنم و قالب کنم به کسی، برای همین همیشه از فروشندگی وحشت داشتم و سمتش نرفتم.
ریمل
از منطقه ازاد از یه پاساژ معروف از یه غرفه معتبر ریمل خریدم به قیمت سیصدهزار ناقابل.
امدم امتحان کردم به لعنت خدا نمی ارزید!
انوقت ابجی کوچیکه از یک جای معمولی ریمل خریده 75 هزار و چه ریملی.
لعنتی از نوع جنس و کیفیت عالی.
نصف شبی یادم افتاد که چنین چیزی هم کردند تو پاچه ام...
مافیا
یک سریال خارجی دیدم چند قسمتش را.
درباره مافیا بود
شرکتهایی که زیرپوستی باند مافیایی دارند.
علیرغم ذایقه ام دیدمش.
ترسناک بود برای من
کشتن ادمها براحتی اب خوردن و پاشیده شدن خون اینور و انور
اه
بهرحال داشتم شکر میکردم اینجا اینجور مافیایی نداریم
یکهو یکی توی مغزم گفت پس این باند و باند بازی اداره خودمان تحت چه عنوانی قرار می گیرد؟
همینکه هر کسی توی اداره باشد حتما همسرش هم مدیر بهترین مدارس است، همینکه توی اداره کسی داشته باشی کافیست برای اینکه چاپلوسی کنند و کسی زیرابت را نزند.
حتی توزیع امکانات هم بدون پارتی امکان پذیر نیست، باید کسی را داشته باشی توی معاونت پشتیبانی و نوسازی وگرنه راهت نمیدهند هیچ کوفتی هم نمی دهند.
من دلم تغییر میخواهد.
تغییر مثبت.
نویسنده
باید یه کتاب بنویسم اسمش را بگذارم کمتر غر بزن دختر!
آدم معمولی
به نظرم معمولی ترین ادم دنیای بلاگفا هستم.
در این دنیای بزرگ و دراندشت که همه نقاب بر چهره داریم تنها کسی هستم که در تمام این سالهای وبلاگ نویسی جریان زندگی ام عاری از هر جنس اتفاقات هیجان انگیز و خاص بوده.
در تمام این سالها چه وبلاگ نویسان قدیمی و چه انهایی که چند ماه است وبلاگهایشان را دنبال می کنم همه یک جوری زندگی شان خاص است.
هر سال سفرهای خارجی شان به راه است به اروپا و در کافه های پاریس قهوه می خورند، با کارخانه های شکلات سازی سوییس خاطره دارند و مشروب از تاکستانهای فلان جا و چاتنی شان را مستقیم از هند اورده اند.
مثل کلاریس ادم حسابی اند و توی بهترین دانشگاه ها درس خوانده اند.
خانه شان همیشه از تمیزی برق می زند و مدام بوی کیک خانگی و وانیل و بستنی توی خانه شان به راه هست
خانه هایشان قشنگ است و در دکوراسیون خانه شان مجسمه های عتیقه دارند.
همه شان شمال ویلا دارند و رگ و ریشه هایشان به شاهان قاجار برمی گردد.
حیوان خانگی دارند و دوست دار محیط زیست و فعال حقوق بشرند
توی خیابان اشغال نمی ریزند چراغ قرمز رد نمی کنند و همیشه دستشان به خیر هست و به انهایی که توی حاشیه تهران هستند کمک مالی می کنند یا غذا و... بهشان می رسانند.
سبقت نمی گیرند، مثل ما ادمهای معمولی توی صف دارو و دکتر نمی ایستند چون دکتر خانوادگی دارند و یا خواهر برادر یا پدر مادر دکتر دارند.
لباسهایشان برند هست و چند تا وعده غذایی شان توی بهترین رستورانهاست.
تولدهای سورپرایزی دارند و رفیق های فابریک که وقتی دلشان گرفت مثل اینکه پر سیمرغ اتش بزنند زودی خودشان را می رسانند.
حتی اسمهایشان هم خاص است و قلمشان خاص تر.
انگاری توی این دنیا فقط من ادم معمولی ام، نه اسم خاصی دارم نه سفر خارجی، نه خانه شیک و مدرن، نه اصلا می دانم شراب و چاتنی چه کوفتی اند، نه حتی لب به سیگار زده ام، نه دوست و رفیق فابریکی دارم، نه خواهر برادر دکتر، و نه فعال محیط زیست و دلسوز گربه های خیابانی و نه شرکت کننده در گلریزان ازادی زندانیان و نه هیچ چیز دیگر...
من در این دنیا چه کار می کنم؟
سومین
سومین شبه میخوام برم ببینمش نمیشه.
حاجی داستان چیه؟!
باز داری بازیمون میدی؟ من اعصاب ندارما
یه چی میگم بهت
بعد نمیشه جمعش کرد.
شاخک
میگم حاجی جدیدنا شاخکهات دیگه تیز نیست.
جدیدنا خیلی میخوابی انگار
گویا سررشته امورات بنده هاتم از دستت در رفته.
نکنه اون بالا هم گرمه و حوصله ات نمیکشه سروسامون بدی کارا رو؟
یه جوری وا دادی که دیگه دارم بهت شک میکنم همون پسر زرنگه ای.
به خودت بیا مررررررد به خودت بیااااااااااا
حرف
حرف زیاد هست برای گفتن اما حسی برای گفتن نیست.
مصاحبه ها شروع شده و من قلبم درد می گیرد از دیدن بچه هایی که آمال و ارزویشان خلاصه شده در کنکور و قبولی.
انگار بدون قبولی زندگی جریانش قطع می شود و هزار تا اتفاق ناجور می افتد.
یکی از بچه ها در تمام طول مصاحبه دستانش میلرزید و استرس داشت با خودم فکر می کردم این طفلی بعدا معلم بشود ایا می تواند کلاس را اداره کند با این حجم از استرس؟!
یا اصلا توانایی این را دارد که امتحانات دانشگاه را پاس کند؟!
حالا چند دقیقه اول استرس عادی و طبیعیست اما نیمه مصاحبه دیگر اوضاع فرق می کند. بهش گفتم آب بخورد انقدر دستهایش می لرزید که لیوان از دستش افتاد و حتی نمی توانست درب بطری را باز کند.
جوری بود که مصاحبه را قطع کردم و گفتم نفس عمیق بکشد و هر وقت آماده بود شروع کنیم.
از ان طرف بچه هایی از روستا امده بودند روستاهایی که دارد خالی از سکنه می شود بخاطر خشکسالی.
روستاهایی که حالا جان مردم گره خورده با ریزگردها و نفسشان را خفه کرده.
اخ که چقدر بی تدبیرید آخ که چقدر احمق و نامردید.
فردا در پیشگاه الهی چه پاسخی دارید برای این مردم و زمینهایی که هیولای خشکسالی دارد می بلعدشان.
غمگینم.
و
کاش
مصاحبه
امروز 150 نفر پذیرش شده بودند و خوبی اش این بود قبل یک تمام شد چون تعداد مصاحبه گرها زیاد بود.
احتمالا تا پایان ماه طول می کشد.
بدجوری خلقم از بی پولی تنگ هست و کل قرض دارم این ماه.
کولر هم دیگر خنک نمی کند و نیاز به یک سرویس یا حتی ارتقاء دارد
کولر بزرگتر خدا تومن هست.
بی پولی خیلی خر است.
مصاحبه
دیروز مصاحبه ها شروع شده بود ولی نرفتم.
امروز رو میرم حوصله هم ندارم کار سخت و طاقت فرساییه و تهش چیزی نمیدن که ارزش داشته باشه.
صرفا دیدن ادمهای جدید و تجربه اس.
کتفم از دیروز ظهر درد می کنه نمیدونم بد خوابیدم یا چی.
درس نخوندم و به بطالت گذشت دو تا فیلم دیدم یکی تکراری بود.
ولی دوس داشتم. فیلمای خارجی خوش ساختن غالبا..
رفته بودم خونه بابا فندق بزرگه هم اومد خواهر کوچیکه گفت من مریض بودم نیومدی عیادتم فندق گفت بخدا اومدم ابمیوه هم برات اوردم دیدم خوابیدی گفتم بجا اینکه داداشم بیاد ابمیوه رو بخوره خودم خوردم چقد خندیدیم.
یه فیلم هم براشون ریخته بودم که دایم شعرش رو تکرار میکرد.
اولش میگفت انیمه ژاپنی دوست نداره ولی بعد نظرش عوض شد.
امروز، فردا
امروز کلا یا خواب بودم یا بی رمق
پریودی و دردهایش کلافه ام کرده بود.
نه صبحانه خوردم نه نهار.
اشتها نداشتم
اولش به خودم غر زدم چقدر میخوابی پاشو یک کار مفید بکن
بعد به خودم گفتم کمی مهربان باش و شفقت بورز به خودت.
اسمان به زمین نمی اید فوقش کمی بعد فشار می اوری به خودت برای درسهای عقب مانده والا هیچ اتفاقی نمی افتد.
با مهربانی حالم بهتر شد نشستم پای سیستم و چند تا کار را چک کردم.
امتحان ضمن خدمت دادم حمام رفتم در حد یکی دو صفحه زبان خواندم و حالا اماده شدم بروم خانه بابا.
فندق زنگ زده برایشان فیلم دانلود کنم و میخواهم غافلگیرش کنم.
از سخت ترین نوع انتظارها و اضطرابها
اینه که دل درد ها و کمردردهای پریودی داشته باشی و از خودش خبری نباشه.
نه میتونی بری جایی چون ممکنه غافلگیرانه بیاد و گند بزنه به حالت
نه دست و دلت به کاری میره از دردی که هی میاد میپیچه تو بدنت و زمین گیرت میکنه.
از اون ورم مزاجت بهم ریخته باشه دیگه نور علی نور.
برم یه موتیف ببافم بلکه این حال خر تغییر کنه.
اصلا شاید بگیرم بخوابم
این بهترتره :)
نذر
امشب بالای 20 نفر امدند نذری دادند از شمع گرفته تا گل محمدی و شکلات و.. جالب اینکه از هر کدامشان پرسیدیم گفتند حاجت گرفته اند و حالا این ادای نذرشان است.
انگاری که فقط من خار دارم حاجی!
چطوری میشه لالوهای اینهمه ادم منو نبینی؟!
انگاری فقط برای من اخ و بده!
خودت فکر نمی کنی خیلی این کارت بد و زشته؟!
الان من ناراحتم ازت.
تو دفتر بنفشه می نویسم محرم امسال رو.
قضیه دفتر بنفشه رو که می دونی..
یه کاری کن امسال این حاجتم منتقل بشه به دفتر آبیه.
خالی بند
بعد مراسم امدم خونه بابا
یکی از بلوف زن ترین فامیلهای بابا امده دیدنش
کسی که قبلا خواستگار خواهری بود و بابا به دلایل مختلف ردش کرد و دمشم گرم.
اوووووف که با زنش چه بلوفی میزنن یه چیزی مرده میگه زنه تفسیرش میکنه
بلندم نمیشن برن فکر کنم بالای دو ساعته امدن.
منم تو اتاق خواب دارم از گرما می پزم
بشدت دلم چایی می خواد
سرمم درد میکنه
دلم خونه خودمو میخواد
😭😭😭😭😭😭
سرم داره میترکه
لنتی مویرگهای مغزم داره پاره میشه از درد.
الان دلم یه جزیره دورافتاده میخواد
حاضرم با سرخپوستا زندگی کنم حتی با اسکیموها
حلوا
در خانه ی پدری تنها کسی که دستی بر آتش دارد در پخت انواع حلوا من هستم.
دیروز روضه خانگی داشتیم و مداح فندق بزرگه بود و من نوحه درخواستی داشتم :)
پسرکم قندشیرینم مهربانکم کم نگذاشت.
از 11 پای گاز بودم برای پخت حلوا، خواهری شله زرد پخته بود و حلوا با من بود روغن حلوا را که ریختم دیگر حلوا داشت به سرانجام می رسید، در حد سه ثانیه به خواهری گفتم حلوا را هم بزند تا من کمی خنک کنم خودم را.
در همین 3 ثانیه و در چشم به هم زدنی کلی روغن ریخت توی حلوا، و از حلوا تبدیل شد به ارده.
حالا کار بیخ پیدا کرده بود ساعت 4 بود و مهمانها 5 می آمدند.
تنها چاره این بود دوباره ارد تفت بدهیم و اضافه کنیم.
به رنگ مورد علاقه مادر (قهوه ای تیره) نرسید ولی خب بد هم نشد و طرفدار زیاد داشت.
انقدر ایستاده بودم که شب توی مجلس کف پاهایم گزگز میکرد نمیتوانستم از درد بشینم.
شب انقدر هوا گرم بود که کولر جواب نمیداد.
امروز هم خیلی گرم بود و طبق تجربه همه ی این سالها فردا از آسمان اتش می بارد.
همیشه عاشورا اینجا گرمترین روز سال است حتی اگر چله ی زمستان باشد.
انگار خورشید خودش را نزدیک می کند و می چسباند به اتمسفر زمین.
جوری نیزه نورش را فرو می کند توی زمین که هیچ جا در امان نیست.
امیدوارم عاقبت بخیر بشوم عجیب عافیت طلب شده ام...
فردا انگار بساط این عیش معنوی برچیده می شود...
کاشکی زود تمام نشود.
کاشکی ادم میشدم.
کاشکی باران همیشه می بارید.
بلد
سلام حاجی حالت چطوره؟
ردیفی؟
میگم بیا دو دقه بشین حرف بزنیم
امورات دنیا رو بی خیال شو
دوتا چای دارچین میریزم عطرش هوش از کله ات بپرونه
میشینیم حرف میزنیم.
بیشترش من حرف میزنم تو گوش میدی مثل همیشه و کله ات رو تکون می دی و گاهی انگشتاتو می کشی روی محاسنت.
میگم حاجی ملتفتی زندگی بلدی میخواد؟
نه فقط زندگی هر چیه هر چی که فکر کنی بلدی می خواد
انوقت ما یک مشت ادم نابلد دور هم جمع شدیم و تلوان نابلدی میدیم.
تازشم مگه چقد بهمون وقت میدی بلد بشیم؟!
ببین هر چی بلدی میخواد این خیلی اذیتی داره.
بچه داری بلدی میخواد اشپزی بلدی میخواد ریز و درشت زندگی بلدی میخواد حتی مردن هم....
خیلی سخت گرفتی برامون... خیلی...
می دونی ما نابلدها رو بعدا با بلدها یکجا می ریزی و....
من اذیتم می فهمی؟!
من می ترسم
از این چیزایی که میگن نه ها
از چیزایی که می دونم می ترسم.
تو تصمیمت چیه؟!
نمیخوای بالاخره بیای تو بازی؟
بیا بپیچ به بازی بلکه یکم اوضاع عوض شه.
ببخشید زیاد حرف زدم چاییت سرد شد.
همت
یه موتیف بافتم از رو فیلم انقده گشنگ شده هی میبینم و ذوق میکنم و به خودم اورین میگم.
😍😍
دست و پنجه ات طلا دختر 😘😘
عکسشو فرستادم خواهر کوچیکه، حالا یه مدل دیگه میخوام ببافم با کمک نقشه خوانی هوش مصنوعی دامت افاضاته :)
باشد که کامروا شوم.
گم شده
فندق با من امد دلم نمیخواست بیاید مسوولیت داشت
و گم شد
کمرم شکست
تا پیدا کردم و تحویلش دادم
خیلی حالم بده خیلی خیلی
خیلی حالم بده
همین یکی دو روز پیش داشتم فکر میکردم منکه مشکل خاصی ندارم چرا پاچه خدا رو میگیرم.
گویا خودش دلش خواست شدیدتر پاچه بگیرم چون بد جور حال روح و جسمم رو فاتحه کرد
حاجی من میترسم
بچه ها چی میشن؟
صدامو داری؟
میشه خواب بد برامون ندیده باشی؟
میشه برای همه بچه ها پناه باشی؟
هیچ بچه ای رو نذار بی سر پناه بمونه.
لطفا
ایمیل
صبح با کسالت بیدار شدم با اینکه روز قبل کار سنگینی انجام نداده بودم.
گوشی را موقع صبحانه گذاشتم کنارم و نوتیف ایمیل نخوانده امد
باز کردم
ایمیلی بود از یک شخص ناشناس
سالها قبل زمان کرونا یکی از پیج های مورد علاقه ام برای خوب شدن حال آدمها ایده هایی گذاشته بود
یکی کامنت گذاشته بود دلش ایمیل میخواهد از یک ناشناس، حال دلش خوب نبود، من ایمیل دادم و یکی دوبار هم پاسخ داد.
معلم ورزش بود در شمال غرب کشور.
صبح ایمیل داده بود و دلش میخواست همه ی ماهایی که توی این کشور هستیم سالم زنده و در امان باشیم.
ایمیلش را پاسخ ندادم می دانم بی ادبی ست.
ولی فعلا حسش را ندارم.
الان دلم خربزه مشهدی شیرین میخواهد که با نان داغ بخورم.
یک بی حالی و کسالتی دارم.
امیدوارم امروز بتوانم زبان و برنامه هایم را پیش ببرم.
بعد از موتیف دنبال طرح نقاشی روی سفالم