دلم داره میترکه

خدایا پناهم باش

دلم میخواد برگردم به اداره

از خاکستر خودمان دوباره ققنوس وار بر می خیزیم...

ایران جانمان باز هم از این معبر پر حادثه به سلامت عبور خواهد کرد.

زخم بر میدارد اما از پا نمی افتد.

نمی گذاریم

نمی گذاریم

نمی گذاریم

مصاحبه

امروز جلسه بود گویا از هفته بعد مصاحبه ها شروع میشود

امتحان اخرمان هم افتاد برای هفته بعد

امیدوارم این اوضاع بنفع کشورمان تمام بشود و همه ی سربازان میهن از خطرات ایمن بمانند.

دلم گرفت از اینکه همچنان اطرافم خاین به وطن میبینم.

بار هر طیف فکری که باشیم اینجا وطنمان است.

این روزها زیاد فکر می کردم به اینکه ایا حاضر بودم مهاجرت کنم در این شرایط؟!

با تمام وجود میگویم نه.

اینجا وطن من است خاک من

اینجا ریشه های من است.

کجا بروم؟

با همه کاستی ها نقص ها انتقادات اما اینجا را دوست دارم

بقول شاعر مرگا بمن که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم.

خدایا وطنم را حفط بفرما از تمامی شرور

زینب

به زینب زنگ زدم و گفتم اگر یک در میلیون بهت زنگ زدند و خواستند بیایی منم هستم.

گفت من که حاضر نیستم بروم ولی میگم تو هستی.

گفت از اول هم کار انجا را دوست نداشته.

گفتم من فکر می کنم خیلی به درد بخور بودم اگر دچار توهم نشده باشم.

گفت نه توهم نیست تو واقعا مفید بودی.

جدا دوست داشتم دوباره برگردم انجا

حداقل توی همین مدت کم.

زینب ولی گفت انها انقدر از خودشان دارند که بعید است از بیرون بخواهند کسی بیاید کمکشان.

بهرحال من هنوزم بعد ده سال بهتان فکر می کنم.

هر چند در حق زینب نامردی کردید ولی زینب نامرد نبود قالتان بگذارد.

و حتی من...

گاهی وقتی درس میخوانم روی شلوارم هم گل و بوته میکشم حالا این شلوار رنگ رگشنم پر از شکلک و خط خطی هست

پاک هم نمیشود احتمالا.

عجیب امروز سردردم.

دوست دارم همچنان توی خانه بمانم.

قبل

اولین باره پیگیرم

و اولین باره این حجم از اضطراب رو دارم

و اولین باره ناامیدم

قبلا اینجور نبودم

میگفتم زکی

فک کردین

الان ولی....

تباهی

کودکی مان در جنگ گذشت

جوانی مان در انواع تحریمها

و حالا میانسالی مان نیز جنگ...

دوست داشتم الان از شغل قبلی تماس میگرفتند.

جدا میرفتم

خواب

دیشب ساعت 2 خوابیدم فبلش از قطره ای که برای چاقی دختر همسایه داده بود خوردم

صبح چشم باز کردم و چشمم افتاد به پنجره گفتم احتمالا 5 یا 6 صبح باشد بلند شدم به ساعت نگاه کردم به این نیت که دوباره بخوابم.

ساعت 11 رانشان می داد!!!

جوری خوابیده بودم که باورم نمی شود.

بعد تا 3 و نیم خودم را سرگرم کردم با برش زدن پارچه

به دوخت نرسید و دوباره خوابیدم 6 با زنگ همکارم بلند شدم و هنوز گیج بودم

7 خواهرها و عروس امدند خانه و نیم ساعت پیش رفتند و من همچنان خوابم می اید.

شام هم ندارم یعنی برنج دارم فقط باید همت کنم یک چیزی تنگش بزنم ماهی ی

جشن

امدیم جشن

همون جایی که دوست دارم

ولی حال دلم هیچ خوب نیست

دلم میخواست یک دل سیر گریه کنم بجای دست زدن.

اصلا امروز حالم خیلی گرفته اس یک جوری که انگار برایم زمین با همه ی وسعتش تنگ شده.

یک حالی که فقط خدا داند.

شوخی بیجا

همکارم توی گروه شوخی نابجایی کرد

انقدر حالم بد شد

رفتم دوش گرفتم

ولی هنوز قلبم درد میکنه از این شوخی بیجا

مثلا بگم زده ام فالی و فریاد رسی می آید

بعد واقعنی بیاد.

هوووووف

مدیرمون دو سه روزه مهربون شده چشم نخوره

دیروز برام الگو کشید امروز الگوی دخترشو اورده با لباسش ببینه اندازمه که از همون برام برش بزنه :)

چه بدونم شاید مال اینه قراره برم نوسازی وسایل بگیرم با پارتی :)

سلام گرگ بی طمع نیس هس؟!

بهتره خوشبین باشم :)

امتحانمم که دیگه حسش نیس بخونم.

دیروز رو یه برگه اندازه بند انگشت تقلب نوشتم انفاقا جامم خوب بود ولی جرات نکردم از تو سوتینم در بیارم تمام دور و برم پر از پسر بود :)

دستم میرفت سمت یقه ناجور میشد کصافدای چش چرون.

البته امتحان اسون بود و نیاز به تقلب نبود

و از چیزایی که نوشته بودمم سوال نیامده بود :)

اینم بی تاثیر نبود.

اخرین نفس

امروز اخرین امتحان این هفتمه 5 روز 5 امتحان پشت سر هم و بی خوابی مفرط.

و همزمانی این روزها با پریودی.

کمرم داره میشکنه از درد

حاجی این آپشن یکم زیادی نیس برای پریودی‌؟

این واسه اونا که کسی دارن لوس کنن خودشونو و نازشونو بکشه خوبه

نه ادمهای تنهایی مثل من که جور کش بقیه همم هستم.

الان با این کمر چطوری برم خرید اذوقه؟

می‏ داشتم گمان که  تو  با من وفا کنی ورنه، برون نمی‏ شدم از بوستان خویش  

...

فردا

یکی از اون امتحانای الهی رو دارم

از اون سختا

کتاب مسخره جزوه چندش

و من غررررررر زن

بگذریم

همچنان بی نانم، و نانوایی خوب دور از دسترس.

امتحان امروز هم بغایت سخت بود سخت

بعصی طراحان سوالات دلشان فحش میخواهد فحش ناجور.

چند تا ایده و برنامه در ذهن دارم برای بعد امتحانات امیدوارم بشود.

ایضا دیدار با عالیه دوست مجازی که بابتش یک سفر 7 ساعته را باید به جان بخرم.

خر

احساس میکنم دارم پریود میشم

و این احساس خیلی خره

درد دارم

و الانم باید برم سر جلسه امتحان

چهارده

یک مقدار پول از خواهرم توی حسابم امانت هست

انوقت الان پیامک امد که مبلغ چهارده هزار به تومان سود واریز شده.

دستتان درد نکند ورشکست نشوید لطفا...

روسفید باشید

دیروز و امروز رفتم نانوایی

بسته بود

حالا این سه روز رو باید اقتصاد مقاومتی طور با دو تیکه نان باقی مونده سر کنم.

امتحانات هم متایجش امد تا اینجا که خدا رو شکر راضیم از عملکردم

اگر این 4 درس باقیمانده کمتر از 19 نشم که یه دور خودمو محکم بغل میکنم.

:)

کوه

یک جوری خستمه و لهم انگاری که مثلا اخر هفته است و یک هفته ی پرتلاطم و سخت رو پشت سر گذاشتم.

اما اول هفته است و هنوز سر عروسی به گل :)

بارون خیلی خوبی اومد وقتی سر جلسه امتحان بودم دونه درشت و بهاری.

جوری روی سقف سالن امتحان ریتم گرفته بود که صدا به صدا نمیرسید و دوست داشتی پاشی با این ریتم برقصی.

عجیب خواستنی بود.

حالا ولی ابری نیست رفتند خیلی زود رفتند.

کاشکی هنوز ابر بود و باران.

خدایا مچکرم :)

فردا یک امتحان خرکی دارم از امتحانات نچسب هست امتحان امروز بد نبود ولی در حد انتظار هم نبود از 16 کمتر بشوم خودمو نمیبخشم :/

امتحان دارم

یه نیم ساعت دیگه

و کل هفته وضع همینه

نگران امتحان صبح فردا و پسفردام که مدیر بذارتم.

و نگران نخوندن امتحان سه و چهارشنبه

اون یکیم دوشنبه اس گمونم هفته بعد

بابت اون زیاد نگران نیستم

نخوندم ولی فکر میکنم بلدم 😅

چه سختمه برم نونوایی

یه عالمه خرید دارم

نون و نوار از همه مهمتره هر دو رو هم لازم دارم بشدت:(

هعییییی خدا برسان یکی را

برای برداشتن بار از دوشمان

استرس

اولین امتحانیه که بابتش جدی استرس دارم

نخوندم

خوب نخوندم

فقط امشب رو فرصت دارم اگر از عروسی زود برگردن

سردردم

برخلاف همیشه خوابیدن خونه بابا ارامش بخش نبود

فندقها کنارم خوابیده بودن و تاصبح نخوابیدم از بس بدخواب بودن و هر دفعه یجاشون تو سر و صورتم و بدنم بود.

احساس می کنم پهلوهام کبود شده از شدت ضربه هایی که خوردم.

بشدت خوابم میاد و هنوز امتحان رو نخوندم.

خدایا گشایشی...

راستی چند روز پیش هوس بستنی کردم ولی نه کسی بود برام بخره نه اون موقع جایی باز بود.

دیشب فندقها به افتخار حضورم بستنی خریده بودند از ان خانوادگی های بزرگ.

کاشکی بقیه چیزهایی که ازت میخوامم همینجور نهایتا با یکی دو روز تاخیر میدادی.

مثلا یه همراه یه همسفر برای زندگی.

مثلا بالینی وزارت بهداشت

مثلا یه مدیر خوب و مهربون

مثلا یه انرژی و انگیزه برای کلاس موسیقی

مثلا یکی که بهم قلاب بافی یاد بده

مثلا یه جور بشه تابلو رنگ روغن بکشم

کلاس سفال و تزریقات برم.

زبان رو بجای مطلوب برسونم

سفر برم و حال روحیم عالی بشه

و یه عالمه چیزای دیگه

عیدی

سلام حاجی حتلت خوبه

امروز عیده ها

بهم عیدی بده غیر از همه اون چیزهایی که دارم یک عیدی خاص

یه عیدی درشت بیزحمت که به چشمهای کم سوی من بیاد

خیلی وقته عیدی ندادی ها

عرفه

تصمیم داشتم برم مراسم دعلی عرفه.

ولی یه ساعت پیش یه دردی پیچید توی بدنم که نفسم بند اومد

دراز کشیدم ساعت رو کوک کردم برای نیم ساعت بعدش.

لباس برداشتم که شب بمونم خونه بابا

بچه ها چند بار زنگ زدن و وقتی گفتم نمیام برای دعا قشنگ انگار آب سرد ریخت روشون و ناامید شدن.

دوست نداشتم کسی رو ناامید کنم

ولی خیلیا خیلی جاها باهام همین کارو کردن...

حالا دارم مراسم حرم رو میبینم

و میگم نمیشد منم یکی از همونا بودم تو حرم این لحظه؟!

چرا اخه منو دوست نداری؟!

چرا واقعا؟!

تبعید

خدای تعطیلی شنبه

من به تعطیلی یکشنبه و حتی دوشنبه نیاز مبرم دارم.

به قول بانو لیلا

تو با خوبیات اخه منو خجالت دادی

چی بگم هر چی بگم از خوبیات کم گفتم

یه بغل دلتنگی برای تو ❤️

زنگ

نوه های صابخونه اومدن و از ظهر تا عصر بالای 200 بار زنگ خونه رو زدن و از پله ها فرار کردن.

دیگه قابل تحمل نبود به دختر صابخونه پیام محترمانه ای دادم.

عذرخواهی کرد و بعد هم صدای دعواش با بچه ها می اومد.

بهرحال که انگار تو اپارتمان هم زنگ فرار میشه دید و مخصوص خونه های ویلایی تو کوچه نیس😅

یک دلتنگی خری هم دارم.

فردا عرفه اس و شنبه امتحان سختی دارم.

هنوز نخوندمش.

سه تا درس دیگه غیر اونم هست که نخوندمشون.

واقعا تو تعطیلات عید دقیقا چیکار کردم؟ حالا قبل و بعدش درگیر بودم تو عید بهانه ام چی بوده خداییش؟

البت تو عیدم گویا یه چیزایی خوندم از بعضیاشون چون یادم بود.

امیدوارم به خیر بگذره و این هفته مدیر به پر و پام نپیچه.

خدا جونم من فقط تو رو دارم.

اها رنگو رو دیدم فکر کنم یه بخش دلتنگی و حال بدم مال همینه.

بعد مدتها اینستا رو باز کردم

اولین صفحه رو رد کردم و اینستا رو بستم.

میخواستم از خرازی سفارش دار گلیم بدم و لذا دوباره بازش کردم و همون صفحه اومد

صفحه فال بود :/

گفت 22 روز دیگه عشقت میاد و بفکرته :/

بخوره تو سرش

من بیست سال پیش میخواستمش

22 روز دیگه رو چطوری صبر کنم 🤣🤣🤣

مگه دوسم نداشتی چرا رفتی تنهام گذاشتی

پاشو برگرد کنارم عزیزم اشتی آشتی

اینم شد زندگی

این اهنگ از صبحه تو مغزم پلی میشه

مهمونی

اومدم خونه ابجی بزرگه

قرار بود یه دیدار کوتاه باشه ولی نهار خوردیم و همچنان اینجاییم.

نه اینکه خوش نگذره نه، منتها گاو درونم موجودیست که از لحظه لذت نمیبره و فکر میکنه اگه یه روز بدون استرس درس و مشق سپری کنه گناهی نابخشودنی مرتکب شده.

جوجیت نوه شون داره باهام خاله بازی میکنه :) من دخترشم

منو فرستاده مدرسه

یه ظرف غذا یه بالش یه پتو هم برام گذاشته که تو مدرسه خسته شدم بخوابم :)

منم یه گوشه خونه دراز کشیدمو در همین حالت به خاله بازی ادامه میدم.

مامانم یه بچه کوچیکم داره اسمش میکاعه که اصلا هم بحرفش گوش نمیده و همش خوراکی های ناسالم میخوره :)

برام لاک هم زد مامانم، سینما هم رفتیم حتی :)

لباس پوشیدم و منتظرم برم مدرسه

امتحان دارم و بشدت خوابم میاد.

یکمی هم عوارض دلتنگی دارم

برای بابا

و دلم میخواد منچ بزنیم با بچه ها.