قحطی

نهار امروز در شهر دوم خیلی خوشمزه بود ولی معذب بودیم چون میز روبرویمان همکاران اقا نشسته بودند و دهانشان را چنان برای بلعیدن غذا باز می کردند که زبان کوچکشان هم پیدا بود.

بعد چشم تو چشم می شدیم و ماها که انقدر راحت نبودیم مجبور میشدیم لقمه را جویده نجویده قورت بدهیم.

امسال هم دوباره ماجرای اتاق تکرار شد و احمق ها برای ما 6 نفر یک اتاق 4 تخته دادند و خودشان توی سه اتاق چپیدند.

من و دوستم امدیم پایین توی یک اتاق قراضه با تخت ها و پتوهای داغان.

شب سر شام خیلی با خانم م و ح خندیدیم چون نانهای خوشمزه ای اورده بودند گفتم ببریم چون از برگشت مثل پارسال چیزی برای خوردن پیدا نمی شود و از گرسنگی تلف می شویم.

نانها را میخواست یک تکه از سفره را پاره کند ولی چون ان سر سفره اقایان بودند نمیشد

دستمال کاغذی را گذاشتم پیشش تا نانها را لای دستمال بپیچد بعد دوغ را هم سپردیم خانم ح بیاورد تا بعد سر فرصت ابدوغ خیار بزنند بر بدن.

درهر حال کلی خندیدیم بابت این ماجرا.

امشب و فردا شب توی این اتاق کثیف ماندن برایم عذاب است.

پریودی

در حالیکه از درد پریودی به خودم میپیچم

خانم ح برام چای نبات اورد خانم م داروی گیاهی و قرص

رفتند بازار و من موندم چون از درد نای حرکت نداشتم

گفتم برام پد بهداشتی بخرند هر چند خودم دو بسته اوردم ولی ترسیدم کم بیاد.

امیدوارم فردا روبراه بشم و برای مسابقات بتونم سرپا بشم.

یادم باشه بعدا یه هدیه ای براشون تدارک ببینم.

جاده

توی جاده پریود شدم و کمرم از درد دارد چند قسمت میشود.

گویا قرار است سری به بازار هم بزنیم این لالوها.

دلم میخواست دوباره من و دوستم با هم در اتاق تنها باشیم

فعلا 6 نفرمان را چپانده اند توی همین یک اتاق 5 تخته.

عبضی ها

دیشب

قرص سرماخوردگی خوردم و تخت خوابیدم

اگر از کمردرد ناشی از روی زمین خوابیدن بگذریم شب راحت خوابیدم و الان همچنان چشمهایم برای خواب بی تابی می کنند.

توی جاده ایم و تا برسیم به شهر دوم 5 ساعتی طول میکشد.

پایان راند اول

مسابقات این شهر تمام شد

بچه ها بشدت ضعیف

امکانات کم

غذا افتضاح

برنامه ریزی داغان

الان هم از گشنگی مانده دیوار گاز بزنیم.

از بی خوابی هم روی پا بند نمیشم

منتطریم شام بیارند

البته اگر قابل خوردن باشد.

اها راستی امروز بعد افتتاحیه قرار بود بریم محل مسابقات از اداره تماس گرفتند برای فرمی و خلاصه تا انجام بشود خونم خشک شد.

فکر کردم همکاران با ماشین پلاک قرمز رفتند من هم توی یک ماشین سوار شدم و از قضا ان همکار تازه از حج امده بود و پلمپ آب زمزمها را باز کرد.

باحال بود کلا

برم بخوابم دارم هلاک میشوم از بی خوابی.

خدایا دوستم داشته باش :)

خواب

در مجموع از دیشب سه ساعت هم نخوابیدم.

به صدای خرو پف دوستم حسودیم میشه جوری خوابیده که اگه شهر رو تصرف کنن هم بیدار نمیشه.

برم گوشیمو بزنم به شارژ

اتاق یخه

و من پهلوهام رو باید بپوشونم والا بیچاره میشم.

اولین شهر

خب رسیدیم به اولین شهر و الاغی که از اداره کل با ما امده تازه توی جلسه تقسیم کار میکنه اسکل

ازش بدم میاد خیلی هم بدم میاد امیدوارم مدیرکل جدید دم همه اینها رو بگیره و بندازه بیرون.

خیلی خیلی گاوه

بگذریم.

من و دوستم امدیم تو یه اتاق دیگه اتراق کردیم.

برم بخوابم فردا کلی خستگی داریم

حرکت بسوی مسابقات

امروز خیلی استرس داشتم الکی و مسخره.

حالا تازه افتادیم توی جاده

خدایا خودمو سپردم بهت...

من گم شدم...

نمیخوای پیدام کنی؟!

منو سر راه گذاشتی؟

شدم مثل اونایی که یه دلم نجفه یه دلم کربلا..

یه حال خری دارم

یه کوفتی که معلوم نیس دلتنگیه چیه

خیلی حالم گرفته اس

باید یه کاری کنم اینطوری دارم نابود میشم

استرس

اینقد استرس های ریز و درشت توی زندگیم هست که از دست زدن به هر کار جدید و تازه ای واهمه دارم.

حتی نسبت به امتحانات میانترم و پایانترم هم نمیتوانم بی خیال بمانم.

و این اوضاع را خیلی بدتر می کند.

گاهی شدیدا از اینکه دوباره درس را شروع کردم پشیمان می شوم.

انگار نمیتوانم جملات را بخاطر بسپارم.

حافظه و چشمانم هر دو ضعیف شده اند.

میخواستم این ترم کتاب بخرم بجای اینکه از توی لپ تاپ کتابها را بخوانم.

از ان طرف مسابقات و داوری نگرانم کرده بیشتر بابت نمره دادن و ضایع نشدن حق کسی نگرانم.

استرس مدرسه هم جای خود دارد.

خریدها، کاورکردن هزینه ها، اجاره خانه و.....

خدایا خودت یک آرامشی بده.

نیازمندی ها

به چند تا رفیق پایه فرندز طور نیازمندم.

کسایی که بتونی پیششون خودت باشی...

عذاب وجدان

امروز از اداره کل زنگ زدند برای مسابقات آزادم کنند.

مدیر باهاشان بحث کرده که من نیرو ندارم اگر میخواهد برود مسابقات برای سال بعد بفکر مدرسه باشد.

کلی سرصدا کرد به اداره کل گفته من نیروی توانمند نمیخوام یک نیرویی بدید کار بلد نباشه!!

خیلی ناراحت شدم...

انقدر که وقتی دانش اموز زنگ تفریح در کلاس را محکم کوبید گوشش را گرفتم و گفتم بیاید دفتر تا معاون اموزشی حسابش را برسد بیچاره چقدر التماس کرد و قسم خورد دلم سوخت گفتم برو ولی دفعه اخرت باشد.

آمدم خانه بابا برایشان برنج اوردم از پله ها که امدم پایین کمرم درد گرفت فندقها اصرار کردند ببرمشان پارک گفتم خیلی کمردردم.

فندق کوچیکه گفت عمه چرا ناراحتی گفتم گوش یک دانش اموز رو گرفتم عذاب وجدان دارم بنطرت الان اون بچه منو بخشیده؟

یکهو فندق بزرگه گفت چطور گوش یک بچه رو گرفتی عذاب وجدان داری ولی ما که التماس میکنیم بریم پارک عذاب وجدان نمیگیری؟

انقدر این سرعتش در برگرداندن موضوع به سمت خودشان جالب و خنده دار بود که نگو.

بعد که دیدند هر چه اصرار کنند فایده ندارد گفتند حداقل تا سوپر مارکت ببرمان

بردم و انجا هر دو رفتند پشت پیشخوان صدایشان کردم و گفتم برگردیم ناراحت شدند گفتند چرا

گفتم قبلا هم گفتم پشت پیشخوان نروید.

رفتم سمت صندوق میوه ها فندوق کوچیک یک پیاز بزرگ برداشت و باهاش بازی کرد پیاز محکم خورد روی پام و بلند گفتم این اخرین بار شما دوتا رو میارم.

خرید کردیم توی راه برگشت گفتند چرا با ما بلند صحبت کردی ما ناراحت شدیم

برایشان توضیح دادم که پشت پیشخوان رفتن هر چقدر هم صاحب مغازه اشنا باشد کار درستی نیست چون انجا پول نقد می گذارد امدیم و کسی پولها را دزدید انوقت او فقط شما را پشت پیشخوان دیده و بشما شک میکند، دوست دارید به عنوان دزدی کسی بیاید در خانه تان و بگوید این بچه ها از مغازه ام دزدی کرده اند؟

گفتند اوکی قانع شدیم.

گفت خب چرا موقع پیاز بلند حرف زدی

گفتم دوست دارید از پیازی توی غذا استفادهکنید که افتاده روی زمین و له شده؟

گفتند نه...

خلاصه بیشعوری مدیر باعث شد هم گوشی گرفته شود هم بلند صحبت کردنم باعث دلخوری فندوقها بشود.

بعد امدن به خانه رفتند پای گاز تا سوسیس ها را اماده کنند.

فنچ های دوست داشتنی من

الهی که برایمان بمانید...

مگه نمیگی تو فقط برای ماها کافی هستی؟

پس اونایی که پارتی دارن و بارشون، کارشون، زندگیشون همه چی شون با پارتی میچرخه چی؟

تو با اونایی یا با ما؟!

نکنه تو فقط خدای مایی اونا یه خدای قدرتمندتر دیگه دارن؟!

ولله که دارم به این نتیجه میرسم که زورت نمیرسه به آدمهای پارتی دار

و این وسط ادمهای بدون پارتی، ادمهایی که هیچکسی ندارن جز تو تباه میشن تباه..

نان ندارم

و سخت ترین کار برایم خرید از نانوایی ان سر شهر است.

ظرفها توی سینک مانده

خسته و بی رمقم

و...

هنوز تکلیف ماموریت مشخص نیست.

مادر بودن خیلی عجیبه

در حالیکه من فکر میکردم بچه همکارم بخاطر خطایی که انجام داده باید دهانش مورد عنایت ویژه قرار بگیره و سرویس بشه همکارم توی رگال فروشگاه دنبال لباسی میگشت که برای بچه اش بخره و باهاش اشتی کنه!

همیشه عمر خوشی ها کوتاهه... خیلی کوتاه...

بارون برف و کلی چیزای درهم

خواب دیدم برف میاد برفای نرم و گوگولی بعد من هی به خدا میگفتم دیدی کاری نداشت اگه برف بفرستی دیدی تونستی😂

حالا من به خوب تعبیر کردم دیگه ببینم چطو خدایی میکنی

عافرین

همیشه نگران فردا هستیم!

فردا و فرداها....

مینویسم که یادم بمونه

ای خدایی که به دل صابخونه انداختی مشکلات خونه رو رفع و رجوع کنه

لطفا سلامتیم رو بهم برگردون

لطفا یه ادم خوب سر راهم بذار برای ازدواج

لطفا خونه رو با قیمت مناسبتر بهمون تحویل بدن

لطفا لطفا لطفا....

هزار تا خواسته دارم

میتونم تا صب بنویسمشون

ولی این سه تا خیلی خیلی مهم ان

میشه همینقدر سریع جفت و جور بشن؟

میشن مگه نه؟

گفتم هدف امسالمو ازدباج گذاشتم

خندید.

به حالت تمسخر گفت تلاش کن میتونی.

گفتم من میخوام با امام حسین ع ازدباج کنم!

گفت چییییییییی؟!

گفتم هم ننه باباش ادم حسابین هم داداشاش خیلی دست و دلبازن و مطمینم یه باغ دست کم پشت قباله ام میندازن. هم خودش خوشگله فقط می مونه خواهرش که مدام چسب داداشه اس.

اونم حالا باهاش کنار میام!

گفت ایشالا یه شوهر امام حسینی گیرت بیاد 🤭

گفتم جور دیگه نمیشه دعا کنم چون خدا نصفه نیمه دعاهامو میشنوه

مثلا شوهر خرپول بخوام خر بی پول میده!

خولاصه خدا صدامو داری؟!

من قصد ازدباج دارم رو خودت نمیشه حساب کنم برا ازدباج پس یه خوبشو برفس خیر ببینی.

سلام خدا فکر کنم مردی چونکه هر چی صدات میزنم جوابمو نمیدی!

میشه اگه زنده ای یه نشونه بفرستی؟

بی پولی جوری چنگ انداخته بیخ گلومو فشارش میده که نفسم بالا نمیاد.

خنده داره که رفتم سر کلاسی نشستم که همکلاسی هام دانشجوهای خودم بودن تو یه کلاس دیگه :))

میگم ناشکری نباشه اما یک جوری دلم گرفته که فقط با بارون خوب میشه

به تو نگم به کی بگم؟

چه روز طولانی بود امروز

بسی طولانی گذشت.

الان بجا سرور سرکلاسم.

بیخیال یه چیزی میشه دیگه...

بنظرم تنها سالیه که برا مدرسه استرس ندارم!

این گرگ سالهاست که با گله اشناست..