امروز از اداره کل زنگ زدند برای مسابقات آزادم کنند.
مدیر باهاشان بحث کرده که من نیرو ندارم اگر میخواهد برود مسابقات برای سال بعد بفکر مدرسه باشد.
کلی سرصدا کرد به اداره کل گفته من نیروی توانمند نمیخوام یک نیرویی بدید کار بلد نباشه!!
خیلی ناراحت شدم...
انقدر که وقتی دانش اموز زنگ تفریح در کلاس را محکم کوبید گوشش را گرفتم و گفتم بیاید دفتر تا معاون اموزشی حسابش را برسد بیچاره چقدر التماس کرد و قسم خورد دلم سوخت گفتم برو ولی دفعه اخرت باشد.
آمدم خانه بابا برایشان برنج اوردم از پله ها که امدم پایین کمرم درد گرفت فندقها اصرار کردند ببرمشان پارک گفتم خیلی کمردردم.
فندق کوچیکه گفت عمه چرا ناراحتی گفتم گوش یک دانش اموز رو گرفتم عذاب وجدان دارم بنطرت الان اون بچه منو بخشیده؟
یکهو فندق بزرگه گفت چطور گوش یک بچه رو گرفتی عذاب وجدان داری ولی ما که التماس میکنیم بریم پارک عذاب وجدان نمیگیری؟
انقدر این سرعتش در برگرداندن موضوع به سمت خودشان جالب و خنده دار بود که نگو.
بعد که دیدند هر چه اصرار کنند فایده ندارد گفتند حداقل تا سوپر مارکت ببرمان
بردم و انجا هر دو رفتند پشت پیشخوان صدایشان کردم و گفتم برگردیم ناراحت شدند گفتند چرا
گفتم قبلا هم گفتم پشت پیشخوان نروید.
رفتم سمت صندوق میوه ها فندوق کوچیک یک پیاز بزرگ برداشت و باهاش بازی کرد پیاز محکم خورد روی پام و بلند گفتم این اخرین بار شما دوتا رو میارم.
خرید کردیم توی راه برگشت گفتند چرا با ما بلند صحبت کردی ما ناراحت شدیم
برایشان توضیح دادم که پشت پیشخوان رفتن هر چقدر هم صاحب مغازه اشنا باشد کار درستی نیست چون انجا پول نقد می گذارد امدیم و کسی پولها را دزدید انوقت او فقط شما را پشت پیشخوان دیده و بشما شک میکند، دوست دارید به عنوان دزدی کسی بیاید در خانه تان و بگوید این بچه ها از مغازه ام دزدی کرده اند؟
گفتند اوکی قانع شدیم.
گفت خب چرا موقع پیاز بلند حرف زدی
گفتم دوست دارید از پیازی توی غذا استفادهکنید که افتاده روی زمین و له شده؟
گفتند نه...
خلاصه بیشعوری مدیر باعث شد هم گوشی گرفته شود هم بلند صحبت کردنم باعث دلخوری فندوقها بشود.
بعد امدن به خانه رفتند پای گاز تا سوسیس ها را اماده کنند.
فنچ های دوست داشتنی من
الهی که برایمان بمانید...