دنیا فریبی بیش نیست/:

400

همیشه از همان کودکی نگران بحران بی آبی بودم، بحران انرژی و کم شدن منابع طبیعی.

همیشه هم هر جا دستم می رسید تذکر صرفه جویی میدادم.

بعد انوقت امشب یکی از این گل باقالی ها که یادم نیست اسمش را، گفته 400 سال طول میکشد سفره های زیر زمینی احیا شود.

خب تا انموقع نه ما هستیم نه شما باقالی هذ!

تف به همه تدابیرتان!

_________

از 4 شنبه سیستم معاون اجرایی خراب بود و وصل نمیشد، امروز خواهش کرد درستش کنم، چهارشنبه خیلی ور رفتم درست نشد، امروز دیدم کار خودم هم لنگ می ماند نشستم درستش کردم و بعد هم رمز معاون اموزشی را بازیابی کردم.

زنگ تفریح بود و من در حالیکه دست میزدم و اسم معاون اجرایی را صدا میزدم سروکله مدیر پیدا شد.

متلکی انداخت که تحویلش نکردم و دایورت کردم به کتفم!

و بعد به دوتا معاون گفتم بخاطر فحش هایی که بمن یاد داده اند سال بعد از اینجا می روم.

یک عالمه فحش، یاد گرفته ام عین نقل و نبات هم استفاده میکنم، خودم خجالت کشیدم از این همه بی ادبی و بی نزاکتی.

قند

دیشب خواهر کوچیکه زنگ زد و خواست تا طبق روال هر ساله دسر و ژله و کیک یلدا با من باشد.

وقتی قبول نکردم ناراحت شد.

هر سال کیک میپزم، ژله و دسر درست میکنم دست تنها.

امسال ولی دقیقا امتحاناتم پشت سرهم هست، خواهری گفت همیشه تو در حال درس خواندن و امتحان دادنی!. راست میگفت گرفتن 5 تا مدرک تحصیلی میطلبد سالها با امتحان و درس همنشین باشی.

عصر رفتم خانه بابا از قبل با خودم عهد کرده بودم سر فندقها داد نکشم، اخیرا همش می گویند عصبی شده ام و مدام دعوایشان می کنم، با این وجود فندقها مدام از توی قندان قند بر می داشتند و به حد جنون رسیدم!

انقدر که تمرکز برای دسر نداشتم نمیدانستم چی را با چی باید قاطی کنم.

انقدر شدت داشت که حتی صفحات علامه گوگل هم نتوانست اطلاعاتم را بازیابی کند.

یک چیزهایی الکی سرهم بندی کردم و گذاشتم توی یخچال یک ژله چند رنگ و یک دسر و یک ژله دریایی و این چیزها.

کیک ماند برای فردا.

حالا هم گلودردم.

دلم میخواهد با فندقها مثل قبل مهربان باشم، مثل قبل از دیدنم ذوق کنند و خوشحال بشوند ولی نمیدانم چرت اینقدر باهاشان عصبانی برخورد میکنم.

فشارهای جورواجور توی زندگی باعث شده روانی بشویم.

خدایا بمن یک روح و قلب مهربان عطا کن.

ولم میخواهد مدتی نروم پیششان، شاید بتوانم بیادم بیاورم ادمها نیاز به محبت و مهربانی دارند.

ای که برای جادو چوبدستی نمیخواهی...

دلم آسمان قرمبه میخواهد، از همانها که از صدایش دلت هری میریزد.

خون مردگی

دیشب خانه اخوی دعای کمیل و جزء خوانی بود، بابا حالش براه نبود، مملی و نون خامه ای و آلوچه آمده بودند.

و مدام مامان جلوی جمع میگفت برو خانه داداشت، زن داداشت تنهاست.

آمدم خانه شان و منتظر مهمانها شدیم، تعداد کمتر از دفعات قبل بود، چند نفری نیامده بودند و برای اولین بار علی خبرنگار آمده بود.

علی پسر کوچک دایی مرحومم، از بچگی انقدر شر و شیطان بود که در شیطنت کسی به گرد پایش نمی رسید.

حکومتی داشت که خانواده جونگ ایل نداشتند.

تازه قران شروع شد که برق رفت، باران گرفته بود نم نم، اینجا در این سرزمین همیشه مدیریت بحران غافلگیر می شود.

و نام مدیریت بحران با نحوه عملشان تعارض عجیبی دارد.

بهرحال با نور گوشی ادامه دادیم تا برق امد، چند باری این قطع و وصلی ادامه داشت تا قران تمام شد.

انقدر دوست داشتم من هم توی خانه ام از این مراسمات بگیرم.

اینجا خانه ام اندازه یک فرش 9 متری هست و بچه ها را جا نمی شود چه برسد به خانمها و اقایان.

امدم دوباره خانه بابا، دکتر امده بود و یرم وصل کرده بود، هر دو دست بابا خون ریزی کرده بود و زیر پوست یک عالمه خون جمع شده بود، هر دو تا دست سیاه شده بود.

یک عالمه غصه خوردم، یک عالمه...

دوباره برگشتم خانه اخوی تا جمع و جور کنیم ریخت و پاش ها را.

ظرفها را شستم، خوبی اش این است این رسم و رسومات پذیرایی های الکی جمع شده، آخر مجلس فقط چایی می اورند و اگر کسی دلش بخواهد کلوچه محلی یا کیک یزدی.

بیشتر از این پذیرایی ممنوع است. حتی همین کلوچه و کیک هم به نوعی قانون شکنی هست.

خوبی دیگرش این است بچه های کوچک هم قران می خوانند و جایزه می گیرند، این جایزه دادن را من باب کردم برای نوجوانها البته!

چند سال قبل که ختم قران در ماه مبارک خانه ابجی بزرگه بود چند تا نوجوان هم پایه ثابت بودند من با خودم پول اورده بودم و دادم به داماد و گفتم جهت تشویق بدهند به نوجوانهای قاری، یک جوری اینها ذوق کردند که خدا می داند.

از همان موقع دیگر هر بچه ای که قران بخواند صاحبخانه کمی پول بعنوان جایزه می دهد.

فندق بزرگه از پارسال مثل بقیه دو صفحه قران می خواند و بسیار هم مورد توجه مداح است.

هنوز البته حرف زدن خانمها توی جلسه را کسی نتوانسته مدیریت کند.

و همیشه مردها شاکی هستند.

هوا الان انقدر سرد و برفی هست که دلم میخواهد بروم پیاده روی.

چای هم می چسبد توی این هوا.

دریغ از روز به این خوبی و هوای به این قشنگی که با سردرد قرین شده.

باران

همان موقع که داشتم غر میزدم برای نیامدن برف، ابرهای حامله درد زایمانشان گرفت و باریدند.

یک باران قشنگ

به اخرهایش رسیدم

و بازم غنیمت است.

هوا انقدر خوب شده که ادم دلش میخواهد بیرون از خانه بماند و نفس بکشد.

خدا جان ممنون.

برف

صبح مدرسه رفتم، آسمان پر بود از ابرهای حامله.

هر لحظه امکان داشت درد زایمانشان بگیرد و دانه های برف آرام و بی صدا بیایند بیرون ولی متاسفانه بعضی از ابرها به زا نرسیدند.

باد به نامردی تمام چوب گرفت دستش و انها را از این سرزمین خشک و تشنه تاراند.

آنها هم که معدود توانستند فرار کنند و توی آسمان بمانند هنوز انگار وقت زایمانشان نرسیده.

مدام از پنجره به بیرون نگاه میکنم و چشم انتظارم.

شاید چشم انتظاری سخت ترین کار دنیا باشد.

هی میروم توی اسمان ابرهای حامله را می شمارم و دعا میکنم زودتر فارغ بشوند توی همین سرزمین.

باید الاهه ی برف و باران را که نمیدانم در کدام گوشه این ویرانه به عمق زمین رفته با وردی چیزی بیرون بکشم.

شاید اگر ملکه بودم دستور می دادم با پسرم ازدواج کند تا همیشه اب و ابادانی میهمان این سرزمین بشود.

بخاطر گلهای نرگسم هم که شده لطفا برف ببارد.

انها کوچکند دلشان برف میخواهد، توی برف گل می دهند.

و خدا سگ را افرید و بندگانش اخلاق سگی را!

و پریودی سطحی از اخلاقیات را به گند می کشد که به گفتار نیاید...

بارون ببار...

بیرون بیارم از این انتظار...

مهمان

امروز هم یک عالمه فرشته صورتی آمده بودند مسابقات.

یکی شان دختر دوستم، خواهرزاده دوست دیگرم، و برادرزاده ان یکی دوستم بود.

بخاطر تشابه فامیلی شناختمش والا دخترک را خیلی وقت بود ندیده بودم.

وقتی داوری تمام شد مهمان سفره مدیر مرکز شدیم و خاطرات ماموریت اردیبهشت را مرور کردیم.

از خوبی هایش گفتیم و دیگران مشتاق شدند تجربه کنند، از سختی ها و ناراحتی ها که گفتیم گرخیدند.

گفتم من هر سال توی این ماموریت ها مهره هایم اسیب میبیند و ماجرای پریودی های مکرر و ساک پر از نوار را با خنده و شوخی گفتم.

توی اوج شوخی بودیم که فرشته کوچک دیگری مهمان مسابقات شد.

بعد از پایان مسابقه دخترک گفت خانم چطور بودم؟

لپش را ارام کشیدم و گفتم همیشه عالی هستی.

فردا روز اخر مسابقات است و ادامه مسابقات احتمالا بهمن ماه باشد بعد از امتحانات ترم.

پسفردا هم میروم مدرسه:/

مقاله را هم تحویل دادم و حالا از این کارهای بر زمین مانده پرسش مهر است و یک عالمه امتحان.

بغض تو سینه خداحافظ...

امروز پایان جمله ناتماممان اجبارا نقطه گذاشتند.

نگفتند نقطه سر خط بلکه نقطه گذاشتند و گفتند پایان!

بالاخره ان چیزی که میترسیدیم اتفاق افتاد.

نمیدانم چه کاری در شرایط کنونی نفع بیشتری دارد.

فریز شده ام.

تمام زندگی مان شده اضطراب، دلهره، ترس، استرس.

از همه ی وقایعی که در کنترلمان هست و نیست!

آدم باید پوستش خیلی کلفت باشد که دوام بیاورد.

شاید این هم یک نوع مبارزه تکاملی است.

حالم نه آنچنان بد است نه انچنان خوب.

از پس لرزه های این خبر لرزش دستانم و تعریق و تپش قلب و تنگی نفس و گرفتن گیجگاه و... است.

حالا توی این اوضاع باید یک پول هنگفت هم بدهم بخاطر معامله عجولانه!!

نمیشد همین صدا، صدای آسمان قرمبه یاشد؟

حاجی برگام!

استادمون ساعت مشاوره اش شده 1700!

برگی برام نموند.

درسته کارت خوبه ولی یه ساعت گوش بدی و 4 بار کله تکون بدی برای 45 دقیقه این مبلغ یکم زیاد نیست؟

الان درامد روانشناسا بیشتر از متخصصا شده.

حالا اگه ما بریم روانشناس بشیم یهو بازار کساد میشه و پول میره تو یه تخصص دیگه!

مثلا بیمارستان روانی :)

نون خامه ای

امده ام داوری مسابقات

دخترکان گوگولی به شیرینی نان خامه ای با مانتوهای رنگارنگ.

ادم دلش زنده می شود می بیندشان.

روحم جلا پیدا کرد.

خدایا شکرت.

تیر

صبح هوا بطرز شگفت انگیزی ابری بود، چشم امید به آسمان داشتیم اما باد سردی وزید و لحاف پنبه آسمان را تکه تکه کرد.

آمدم سمت خانه بابا، کار بانکی واجبی داشتم، نصفه و نیمه انجام شد، سوز سرما شدت گرفته بود که رسیدم خانه بابا.

بیدار بود سلام کردم حرفی زد که مثل تیری سه شعبه در قلبم نشست.

گفت چه عجب به من سلام کردی.

نمیدانم از اثرات الزایمر است این حرفها یا چی.

بهر حال برایش میوه پوست گرفتم.

با اینکه گرسنه بودم اما نماندم، تاب اوری ام کم شده و نمی توانم بیشتر از چند ساعت بمانم.

و می دانم اجحاف است.

امدم خانه نهار خوردم و خوابیدم تا ساعت 4 مقاله ام را ببرم تحویل بدهم.

کمتر از یک ساعت خوابیده بودم اما توان بلند شدن نداشتم همیشه خواب ظهر همین بلا را سرم می اورد.

هر وقت ظهر بخوابم شب بیدارم و خواب به چشمم نمی آید و از طرفی عجیب کسلم می کند خواب ظهر.

نرفتم بیرون، نشستم پای ان درس سخت و مهم کند پیش رفت.

به استادم برای مشاوره پیام دادم جواب نداد.

تنها کسی است که مشاوره هایش را قبول دارم، این روانشناسهای بیخودی شهرمان را قبول ندارم.

حالا هنوز از ظهر تیر توی قلبم جاخوش کرده و درد می کشم.

قورباغه

صبح دوباره دیر بیدار شدم چیزی به 9 نمانده بود.

نشستم پای درس. به جان کندن دو فصل خواندم، تا نهار بپزم و یک سری کارهای متفرقه شد ساعت 4.

4 نشستم پای لپ تاپ تا مقاله مانده را تمام کنم.

این قورباغه زشت را بالاخره قورت دادم.

بعد هم دوباره یک فصل و نیم از کتاب مسخره طور دیگری را خواندم.

در واقع این پیش مطالعه بود و درست سه شنبه هفته بعد امتحان پایان ترمش هست.

این ترم شل گرفته ام و برای معدل الف خودم را به اب و اتش نمیزنم.

درس 3 واحدی امار را دایورت کرده ام!

4 فصلش را باز نکرده ام اصلا.

دو فصلش هم برای میانترم خواندم و ازش چیزی خاطرم نیست ظاهرا.

فردا یک عالمه کار دارم بانک هست، و بردن مقاله خدمت استاد.

یک سری کار هم دارم که باید بروم اداره مهر و امضا بگیرم.

مدارکی باید اسکن کنم و....

امیدوارم بتوانم به همه شان برسم.

طلسم

این هفته بدجوری همه چیز بهم پیچیده.

از درس و کار و خانه و....

بدترینش مقاله طلسم شده هست و مدارکی که اداره خواسته.

حالا همه هم در کارگزینی اداره موجوده اما یک جوری بالاخره باید ازار برسانند تا پولشان حلالشان بشود.

شب

انقدر روزها کوتاه شده تا چای دم میکنی ساعت 9 است توی لیوان چای میریزی به ساعت نگاه میکنی میبینی همین دو دقیقه روی ساعت دیواری 10:10 را نشان میدهد.

بعد شبها هم دیگر بلند نیست، قبلا شب میخوابیدیم وقتی بیدار می شدیم هنوز شب بود، دوباره میخوابیدیم و بیدار میشدیم هنوز شب بود و تازه ساعت 12 را نشان میداد.

تا صبح همینجور بود، یکهو طرفای صبح که هوا را از پنجره نگاه می کردی یک جور قرمزی داشت که میفهمیدی قرار است برف ببارد، بعد صبح ساعت 6 یک لایه برف روی زمین نشسته بود و تمام شادی دنیا مهمان قلبمان میشد.

حالا دو سه روز است ابرهای خاکستری کم رنگ اسمان را می پوشانند اما دریغ از یک قطره که بر این کویر خشک ببارد.

خدایا یک رحمی بما کن

بما انسانهای نادان ناشکر که عمدا و سهوا داریم غلطهای زیادی میکنیم و دنیا را جای سیاهی برای موجودات و خودمان می کنیم.

خداجان مراقب خودت هم باش ماچ به لپهای نرمالوات😘

داور

دیروز همکارم بخشنامه ای فرستاد که من و چند نفر دیگر بمدت سه روز ازاد سازی هستیم برای مسابقات.

حالا ببینم این مدیر همکاری میکند یا او هم داستان درست می کند.

ده روزی تا شروع امتحانات مانده و من تقریبا همه درسها را گذاشتم دقیقه 90.

مقاله اخری را هم تمام نکردم.

دلم شیرینی میخواهد، لطیفه با چای زعفران.

چند تا

... امده بودند، جلسه بصیرت افزایی بود.

از ما خواستند توی مدارس جواب شبهات بدهیم.

بعد گفتند به موضوع فلان وارد نشوید باخت می دهید.

موضوع بهمان را اینطور بگویید و...

انقدر مغزشان فندقی بود

حرصم گرفت.

کاشکی انجا شمشیر داشتم گردن چند تایشان را می زدم.

بافنده های ناشی.

افسار

یک جوری شده که هر هفته گوشه و کنار مملکت بخاطر انفولانزا تعطیل است، دی هم لابد بخاطر سرما می رویم توی فاز تعطیلی.

تابستان هم بخاطر گرما!

قشنگ افسار شتر مملکت را رها کرده اند و مملکت رسما بی صاحاب شده.

از ان ور تورم هم افسار پاره کرده و دندانهای تیزش را بر گلویمان فشار می دهد و دارد آخرین بفسهایمان را هم می برد.

امید به زندگی صفر، همه داریم برای بقا می جنگیم!

حالم از این وضعیت بهم می خورد.

خشکسالی فراگیر هم بالاتر از همه مصایب.

قشنگ بلاهای ارضی و سماوی بر ما نازل شده.

اگر یک اتشفشان هم فعال بشود پکیجمان کامل می شود و میتوانیم بعنوان ابر انسان سوژه مطالعاتی فرازمینی ها بشویم.

خدایا یا مملکتمان را نجات بده یا یک شهاب سنگ بفرست همه مان باهم به چوخ برویم و دیگر گربه ای با تمدن هزاران ساله نماند.

مغزم درد میکند.

پیتزا

دیشب پای مقاله نشسته بودم حالم خیلی بد شد از فکر و خیال زیاد برای قسطها

یک جوری شدم انگار هر لحظه روح از کالبدم خارج می شود.

دیدم اینجوری ممکن است هر لحظه سکته کنم مقاله را تمام کردم و فرستادم و بعد اسنپ گرفتم رفتم خانه بابا.

یک لباس خیلی خوشگل همکارم اورده بود و چون تولد خواهری نزدیک بود گذاشتمش برای خواهری و دیشب بهش دادم خیلی زودتر از تولدش، خیلی به تنش نشسته بود.

به خواهر بزرگه گفتم یک انگشتر دارم دستت باشد برای پولهایی که ازم میخواهی، ناراحت شد و دیشب باز از صندوق فامیلی 4 م وام گرفت برایم.

و الان خیلی بیشتر زیر بار قرصم اما حالم از دیشب بهتر است.

خواهر کوچیکه سفارش پیتزا داد و من خجالت کشیدم که پول نداشتم حساب کنم.

شهریه دانشگاه را دادم و خدا را خیلی شکر کردم که خواهرها حواسشان بهم هست و کلی حرف زدند که برای قسط و وامها غصه نخورم و خدا می رساند.

و من انقدر توکلم کم شده که با حساب کتاب دو دوتا چهارتای مادی ام فکر میکنم خدا چطور میخواهد برساند وقتی قسطهایم با حقوقم برابر و گاهی بیشتر می شود و چندماه دیگر موعد اجاره سرمی اید و صاحبخانه خداتومن دیگر پول پیش میگیرد و چند برابر به اجاره اضافه میکند. انوقت با چس مثقال اصافه حقوق که با کسر مالیات و کوفت چیز دیگر فقط دو تومنش میشود خالص دریافتی مان دقیقا کدام گره زندگی ام باز می شود.

تف بهتان

دزدهای ایمان...

بصیرت

دیشب تا دیروقت پای تجربه نگاری بودم جوری تنم خسته شده بود انگار بیل زده ام.

باز هم اماده نشد انجور که دلم میخواست.

هر نیم ساعت ساعت را کوک کرده بودم بیدار شوم

ساعت 9 جلسه بصیرت افزایی گذاشته بودند و باید میرفتم.

خلاصه هفت و نیم با چک و لگد از رختخواب کنده شدم، صبحانه مختصری خوردم و برای پرسش مهر ریاست جمهوری چشمه شعرم جوشید و چند بیتی سرودم.

باید یک مقاله هم برای یکی از درسها اماده کنم.

فعلا دوتا هندوانه همین مقاله گزینش هست و پذسش مهر.

معاون اداره پشت تریبون رفته چون استاد نیامده و دارد اسمان ریسمان می بافد.

حالا خدا می داند ان استاد چقدر شعر ببافد.

همچنان خوابم می اید و نیاز دارم کسی شانه هایم را بگیرد.

سالن پر شده از همه نواحی و مدارس امده اند و جای سوزن انداختن نیست.

در این مملکت زمان گویا چیز ارزشمندی نیست

استاد امد بالاخره با هیات همراه

کوکی گزینش و پاستوریزه

دوستم آلمان زندگی میکند و به تازگی فرزند چندمش به دنیا آمده، صحبت از بابانویل شد و هدیه هایی که توی جوراب بچه ها میگذارد،

گفت مهد پسرش هم بهشان داده ولی اینها همه شکلاتها را دور ریخته اند.

چرا؟

چون شکلاتها و پاستیلهایشان از خوک و الکل درست شده.

بعد دفعه اول هم نیست یک سخت گیری شدیدی نسبت به خوراک و پوشاک و... دارند.

حتی حاضر نیستند ان شکلاتهای حرام را به خود المانی ها بدهند چون معامله حرام است!

کاری به اعتقادات سفت و سختشان ندارم، اعتقادشان محترم.

فقط دلم برای ان بچه های بیچاره می سوزد که توی همچون کشوری چقدر دارند با محدودیت بزرگ می شوند.

خب من هم رویم نشده بگویم بیایید توی همین مملکت بچه هایتان را بزرگ کنید که اینقدر برای هر چیزی صد بار حلال و حرامش را چک نکنید.

بنظرم المان برای انها شده قصر عزیز مصر و دوستم میخواهد در کنار زلیخاهای انجا یوسف تربیت کند!

اصلا بمن چه

گربه دستش به گوشت نمیرسد میگوید پیف پیف!

من هم اگر میتوانستم بروم می رفتم.

از ان ور گزینش ازمان مقاله خواسته تجربیاتم را نوشتم و دادم چت جی & ی تی نامحترم تا کمی سازمانمند تر و علمی تر کند حالا داده ام به هوش مصنوعی دیگری میگوید 60 درصدش کپی است!

تو روحت که تجربه خودم و منحصر به فرد بودن هر کدامش را می گویی کپی است.

گذاشتم فردا حسابش را برسم.

بعد به سیما گفتم این طوری شده و نوشتم سگ تو روح ان نرم افزار، ایموجی تعجب فرستاده از فحشم.

اخ که چقدر از این سیمای پاستوریزه بدم می اید، کاشکی میتوانستم دوست دیگری پیدا کنم قطعا رابطه ام را باهاش کم می کردم.

البته خصوصیات خوب هم دارد ولی فعلا کا امشبش بد جور رفته رو مخم.

وقتی به مملکت داری شان فکر میکنم

وحشت زده میشوم و دچار پنیک میشوم!

روز به روز قدرت خریدمان در مایحتاج زندگی کم و کمتر می شود.

روز به روز ناتوانتر و عصبی تر و افسرده تر می شویم.

نمیدانم دیگر باید چه کسی را بخوانیم تا این بلاها از سرمان رفع شود.

حالا ما که چندصباح بیشتر نیستیم و افتاده ایم در سرازیری اما دلم برای بچه ها می سوزد، فندقها چطور می توانند توی این اوضاع گلیمشان را از اب بکشند؟

خدایا این سرزمین نفرین شده را نجات بده.

کف

امدم خانه از قضا صاحبخانه توی حیاط بود نیم ساعت مرا گرفت و حرف زد که گفتم ان موقع ماشین 80 م بخر نخریدی حالا شد 400م

گفتم حاجی انموقع نداشتم الان هم.

گفت تبدیل کن پولت را نگذار راکد!

کف دستم را نشان دادم و گفتم مو ندارد بکن!

بهش برخورد و گفت متوجه منطورم نمیشوی.

گفتم مسکن تا الان فلان مبلغ گرفته و تا خرخره زیر بار قسطم.

هنوز خدا میداند سال جدید چند صد میلیون دیگر باید بدهیم

گفت نمی صرفد

گفتم منم می دانم نمی صرفد منتها من چند میلیارد ندارم خانه بخرم مجبورم به مسکن ملی پول بدهم.

خلاصه خیلی حرف زد از دخترش ناراضی بود میگفت هر چه در می اورد لباس و خوراکی میخرد و اگر چیزی بگوییم ناراحت میشود با اینکه من نه ازش اجاره میگیرم نه پول اب و برق حتی خرید هم برایش میکنم گوشت و.. و ازش پول نمیگیرم برایش ارایشگاه هم باز کردم و...

بعد گفت به ممد 200 م داده ام چون ماشینش را میخواست عوض کند به حجت هم فلان قدر.

توی دلم گفتم حاجی تو داری و حمایت می کنی از بچه هایت.

من که خودم هستم و خودم و هیچ حامی ندارم چرا فکر میکنی میتوانم پس انداز کنم؟

امشب هم خواهر بزرگه گفت تو که یک نفری خرجی نداری پسرهایم کلی خرج دارند گفتم پسرت هم پدرتانمش بهش خانه داده هم ماشین نه اجاره می دهد نه هزینه اسنپ تنها شاهکارش این است قسط وام ازدواج می دهد.

واقعا بقول استاد بیرونمان بقیه را کشته و درونمان خودمان را.

قبلا هم دختر صاحبخانه چند بار گفته بود پدرم از شما تعریف می کند و می گوید زندگی را از خانم فلانی یاد بگیر!

گفتم حاجی نمیداند من زیر بار اینهمه مشکل چاک چاکم

انهم عمیق نه سطحی.

در هر حال خدا جان کی قرار ایت یک روز روز ما هم باشد؟

کمی هم شده بدون قسط و وام زندگی کنیم

قول میدهم اگر یک خانه داشته باشم و ماشین دیگر حرص داشتن هیچ چیزی را نزنم و در قید و بندش نباشم.

کلات

امروز بعد نماز خوابیدم تصمیم داشتم حدود 7 بیدار شوم و کارهایم را انجام بدهم

وقتی بیدار شدم ساعت 9 بود و عجیب خواب دلچسپی بود.

ساعت 10 امدم با دوستم خرید برای مامان یک تنور گازی عشق بی پایان مادر به پخت نان و دستپخت عالی اش در نان پختن مثال زدنی است.

مادر خیلی خوشحال شده بود.

از انجا بدو بدو امدم خانه تا برای رفتن به کلات وسایل بردارم.

با همکاران امدیم بیرون شهر و املت خوشمزه ای پختیم و خوردیم.

بسیار چسبید.

بعد غذا کادوی تولد بمن دادند تراول ماگ و دفتر جینگولی که هر دو برایم دوست داشتنی بود.

هوا کم کم رو به سردی رفت و برگشتیم، از انجا امدم خانه بابا.

ما بیشتر از مامان برای تنور ذوق داشتیم و حالا مامان ارد را خمیر کرده منتظریم ور بیاید تا نان بپزیم.

دوتا دستگیره هم دارم میدوزم برای فر.

امیدوارم این کادو برای مامان خوش یمن باشد و پربرکت.

یک جوری جواب دادی که فهمیدم شدنی نیست.

این یک قلم شدنی نیست...

امروز بعد امتحان امدم خانه بابا

بگذریم از مسخره بازی های سیما که معلم اخلاق بازی در می اورد و جوری حرف می زند انگار در فضاها نبوده.

از مقدس بازی ادمها بدم می اید.

امدم برای اقوام دور و نزدیک ثبت نام خودرو انجام دادم می دانم که اسمشان هم در نمی اید.

حالا امدم جلسه انقدر شلوغ است و راه ها بسته.

یک پولی از خواهر بزرگه برای وام مسکن توی حسابم بود حالا که حساب کردم میبینم 12 تومن تا الان از این پولها خرج کرده ام.

بعد از همین خواهر جدا قرض دار هم هستم ده تومن.

هزینه دانشگاه را هم هنوز پرداخت نکردم و این هم قوز بالا قوز.

نمیدانم کی قرار است کمی نفس بکشیم و بار قسط و قرض ها سبک بشود.

بدجور حالم گرفته از بی پولی.

چند شب است به حسرتهایم فکر میکنم.

در تمام زندگی همیشه حسرت کوچکترین چیزها را داشته ایم از بچگی تا حالا.

بعد انوقت امشب هم اینطور شد.

ضد حال.