روزهای آخر
اکسیژن خون بابا خیلی پایین است دستگاه اکسیژن ساز از یک مرکز خصوصی اجاره کردیم.
ولی انگار امیدی نیست.
بزرگترها وسایل کفن و دفن را اماده کرده اند و چیده اند توی چمدان.
برنامه ریزی کردند و به هر کس مسوولیتی داده اند.
شماره کارت داده اند تا هر کی سهم خودش را برای مخارج تدفین واریز کند.
حالم خیلی بد است.
کاش بابا دوام بیاورد.
آقای مدنیان عزیز سلام
لطفا حواستان از بهشت بما هم باشد.
باتشکر.
بخاطر چیزهای ریز و درشتی که تو زندگیم هست شکرت.
ریز میاد بنظرم اما لطف بزرگ تو پشتشه.
ینی در واقع اینکه میگم ریز مال چیز دیگه اس نه اینکه بخوام ارزش لطفت رو بیارم پایین ها.
مثلا یه کم بارون، یه تعطیلی تقدیری که خوشی و خوش یمن باشه، یه خبر خوب از خونه ها.
و این چیزا لازممه.
یکم بمن توجه کن.
حتی اندازه توجه مریم به صدرا....
بی انصاف
هنوز هم که دغدغه ها و حسرتهای 30 سالگی ام را حمل می کنم.
و 20 سالگی...
تو روح استادایی که اطلاع نمیدن کنسلی کلاس رو.
جدا جدا جدا تو روحتوووووون
اپشن
میگم حاجی تو که اینقد بما لطف داشتی از ازل این اپشن کمردرد پریودی رو برای ما که نازکش نداریم و عین خر خودمون باس کارامونو انجام بدیم، حذف میکردی
نمی شد؟
میدادی به اونا که نازکش دارن و چپ و راست کلی ادم براشون غش و صعف میرن و باکس پریودی و گل و فلان تقدیمشون میکنن.
بارون نمیفرستی؟
هیچی؟
حتی چند تا قطره برا مورچه ها؟
این کنج دوست داشتنی من...
کاشکی میشد چند تا گلدان سبز هم بگذارم، پنجره هایت را باز کنم و نسیم پرده توری را برقصاند...
از ان قالیچه های قرمز دست باف بیندازم و یک طرف مخده بچینم و یک سماور کوچک که همیشه در حال قل قل است کنارش بگذارم و عطر چای تازه دم و دارچین هر کسی را که از این طرفها رد میشود سرمست کند.
کمی برگ گل محمدی بریزم، و ابنبات های هل و پسته دار بچینم توی ظرف و چایی را توی استکان کمرباریک بریزم.
قرمه سبزی بگذارم و عطرش تا ده تا وبلاگ ان طرفتر برود.
و جمعه ها بساط ابگوشت برپا کنم و مثل کوکب خانم یک عالمه مهمان ناخوانده برایم بیاید.
هعیییی
خانه دوست داشتنی من
وبلاگ عزیز من
کاشکی این لالوها میشد دوستان قدیمی وبلاگ نویس را هم پیدا کرد،
امی، مهسا، مریم، عسل، ریحانه، حانیه، همکلاسی، مگلونیا و خیلی های دیگر...
چه خواب قشنگی دیدم
استخدام نیروی دریایی شده بودم و چقدر لباسش بمن می آمد و دو تا از دریاسالاران داشتند اموزش می دادند بمن.
و درجه ها را یادم می دادند.
خیلی خوب بود
خواب دلچسبی بود.
دلم سبزی خوردن خواست.
لکن معده عزیز برنمیتابد.
از صبح
هیچ کار مفیدی جز شستن مانتو شلوار و پرینت انتخاب واحد انجام ندادم.
دو واحد را حذف کردم و جایش نشد چیزی انتخاب کنم.
گذاشتم ببینم تقدیر چه می کند.
عصبی ام و تا حدودی علت را می دانم.
اگر همت کنم درس بخوانم قورمه سبزی هم بپزم خیلی عالی می شود.
کاش یادم می موند آزموده را آزمودن خطاست...
کارزار
توی شبکه های اجتماعی کارزار راه افتاده برای توهین به مقدسات با اسم عروسک و اینها.
مدافع توهین به مقدسات نیستم اما فکر کردم اگر برای پرونده شکایت ما از شرکت تعاونی در این 16 سال هم همینقدر همت و حساسیت بود بی خانمانی ما اینقدر طولانی نمیشد.
کاش مثل همان سالها که مصطفی رحماندوست امد وبلاگم و کامنت گذاشت محسنی اژه ای هم می آمد و مشکل ما را حل می کرد.
بیدارم و پر از دلتنگی..
دلم خیلی میخواهد کیک درست کنم.
لطفا حواست این روزها کمی بیشتر بمن باشد.
یاسمن
ادم یک دختر داشته باشد اسمش را بگذارد یاسمن
و صدایش کند یاس مممممن ☺️
قشنگ میشد.
خواب
انقدر که ماجرای دیروز رو اعصاب و روانم بود که دیشب خواب پریشانی دیدم.
پناه میبرم به خدا از شر این خوابهای بد.
دور برداشتن
رفتم پیام تهدید امیز استاد را به امور کلاسها نشان دادم و گفتم چرا روزهای کلاس را جابجا میکنند و برای من که شاغلم اوضاع سخت میشود.
معاون دانشگاه و مدیر گروه را هم دیدم و صحبت کردیم.
گویا کسی ت. خ. م نداشت جلوی استاد بایستد.
ولی من ایستادم با دلایل و مستندات..
می دانم که بد جور زخم خورده و حالم را خواهد گرفت ولی چاره ای نبود یک نفر هم که جلوی ظالم بایستد یک نفر است
بقول شاعر تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه اید تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود بیفروز..
و خداوند آب را افرید تا
شفای افسردگی های سطحی باشد.
و سبزه و گیاه افرید تا درمان افسردگی های متوسط باشد.
و کوه را آفرید تا درمان افسردگی های عمیق باشد.
و ما را در شهری افرید که نه اب دارد نه ابادانی و نه سبزه و بعد بما دیسک کمر و ساییدگی زانو عطا کرد تا فکر کوه رفتن از سرمان به در شود و در چاه عمیق افسردگی بمانیم.
بعد هم از همه جهات فشار های گوناگون وارد کرد تا پارگی در ابعاد و جهات مختلف مان را نشان فرشتگان مقربش بدهد و مباهات کند به همچین بنده های اسکولی که با وجود اینهمه بدبختی باز هم ذکرشان این است الحمدلله رب العالمین.
اینطوریه که آبجی کوچیکه خدای خوشبینیه و من نقطه مقابلشم
پیام دادم :
نسلام ابجی
من با تنی خسته و روانی زار به خانه رسیدم.
جواب داده:
سلام خداتو شکر کن
خیلی ها نرسیدن ب مقصد
اینقد ناله نکن
روزای خوب تو راهن
خدایا شکرت بخاطر همچین موجود موبلند شاکری.
اینه
توی آینه خانه فامیل چشمم خورد به موهایم چقدر حالا موی نقره ای دارم.
چقدر دارم غصه میخورم برای همه چیز.
و چقدر دارم غر میزنم.
باید یک فکری کنم برای حال خرابم.
تیغ
آمدنم به این شهر از سر اجبار بود و حالا با ابعاد تازه ای از این کلاهی که سرمان رفته اشنا شدم.
ظاهرا حالا حالاها برای این پروژه کلاه برداری قرار است تیغمان بزنند.
اگر فرم جیم قرمز بشود دیگر هیچ کاری نمیشود کرد.
خسته شدم از این مملکت بی قانون.
سپیده می گوید المان اینقدر قانون دارد که از قانون زیاد گاوگیجه گرفته انوقت اینجا تنها چیزی که راحت است و بی دردسر و عرضه خاصی نمیخواهد فقط پارتی داشته باشی حل است دزدیست.
راننده اسنپ میگفت تپسی توی همین چند ماه توی این شهر انقدر درامد داشته که فلان قد شده یک چیزی مافوق میلیارد.
بعد میگفت اسنپ خیلی خیلی بیشتر درامد دارد و...
از بانک اینده و چی چی مال و سجاد شهر و کوفت چیز دیگر هم گفت
انوقت هنوز بگوییم اباد میشود روزی...
جماعت
امدم نماز به جماعت بخوانم و این شهر همچنان شلوغ است.
پسر جوانی که ان جلو کنار فرشها ایستاده شبیه پسر معصومه است.
پسر گویا توی همین شهر دانشجو است و شوهر معصومه همان موقع هم جزو متمولین شهر بود و بهترین نقطه شهر خانه و شرکت داشت.
بعد همان موقع ها حتی شد خادم حرم، الان را نمیدانم اما انموقع خدام حرم جزو طبقه مرفهین جامعه بودند.
بهر حال با سردرد ناشی از دود و ترافیک امدم خانه فامیل.
خدا خیرش بدهد.
حوصله خرید برای صبحانه نداشتم یک اشترودل برای شام گرفتم و همان را خوردم.
بابا هم گویا همچنان حالش بد است و از بعد سکته ضربان قلبش نامنظم شده و غیر ان چند تا بیماری دیگر هم گریبانش را گرفته.
دوباره از لحاظ جسمی کم اورده ام.
دلم چای میخواهد.
امیدوارم فردا بخیر بگذرد.
کلید
امدم خانه فامیل
البته پسرشان امد دنبالم مرا رساند و رفت.
حالا اینجا انقدر مجتمع مثل هم هست که می دانم پایم را بگذارم بیرون گم شده ام.
برای شب نان و تخم مرغ بخرم
و باید از خانه بروم بیرون
چاره ای نیست.
باید یا فیلم بگیرم از ورود و خروجم یا خاکی دیگر بر سر بریزم.
کاش توی این شهر خراب شده دوست قابل اعتمادی داشتم.
هتل
رسیدم شهر دوست نداشتنی
از ترمینال تاکسی گرفتم برای هتلی که رزرو کرده بودم
عکس و فیلمهای هتل هیچ شباهتی با انجایی که رفتم نداشت
و از شبی 200 که طی کرده بودیم رسیده بود شبی 600!
الحق که از اینها کلاه بردارتر خدا نیافریده.
امدم توی پارک
خیلی ناچار زنگ زدم به یکی از اقوام برای کلید.
حالا دو ساعتی توی پارک نشستم و فامیل نه زنگ میزند ادرس بدهد خودم بروم و نه خبر داد که می اید دنبالم.
گند بزند این شهر را
داشتم فکر میکردم به ادمها بعضی ادمها
انهایی که پیششان نمیتوانی خودت باشی و باید صدتا دروغ تحویلش بدهی
انقدر امن نیستند که خودت باشی باید حتما نقاب به چهره بزنی
انهایی که هیچ جوری نمیشود دنیایشان را درک کنی.
________
این روزها خیلی دارم فحش میدهم به زمین و زمان
__________
توی این فالهای تاروت و نمی دانم چی چی اینترنتی نوشته بود سفری در پیش داری و حالا ناچارم برای خانه بروم سفر و ببینم چقدر اینبار تیغمان می زنند.
می روم به سرزمین دزدها با پوزش از پادشاه مهرداد.
ایران کشور عجیبیست هر چه ادمهای جنوبش مهمان نواز و خونگرم هستند ادمهایش هر چه سمت شمال میروی تیغ زن و توی پاچه کن و دو رو میشوند.
همه جا نه البته
منظورم همان شهر لعنتی است، انقدر توی این شهر ادم دروغگو دیده ام که به یقین رسیده ام یک روده راست توی شکمشان نیست.
دزدهای کثیف لاف زن.
الهی که خرج کفن و دفنتان هم نشود این پولهایی که به غارت بردید و مرگتان بدترین مرگی باشد که برای کسی رقم میخورد.
________
دوتا درس را حذف کردم و انگار باری از دوشم برداشته شد.
هر دم از این باغ بری می رسد...
از دادگاه احضاریه آمده
باز پول میخواهند
خانه ها شانزده سال است که در حال ساخت است و چند سالی هست خانه ها را به چند نفر دیگر فروخته اند و کلی از خانه ها معارض دارد.
مدیر عامل هم فرار کرده
شرکتی که با تعاونی داشته هم انبارها را خالی کرده
چند سال است همینجور خانه ها نصفه کاره مانده
و ساختمانهای نیمه کاره در حال تخریب هست.
و هر چه هم شکایت کردیم هیچی به هیچی
بر پدر و مادرتان لعنت از اول تا اخرتان
تو این اوضاع اقتصادی حالا باز باید پول بریزیم تو حلق این شرکتهای مسخره
خسته شدم خسته خسته خسته