دوسال پیش شب یلدا
چه هیجانی داشتم و چه انتظار شیرینی...
ولی خیلی وقتها هیجان انتظار، از داشتن خود اون چیز لذتبخش تره.
و خب امشب نه اون انتظار هست و نه اون چیز!!
چه هیجانی داشتم و چه انتظار شیرینی...
ولی خیلی وقتها هیجان انتظار، از داشتن خود اون چیز لذتبخش تره.
و خب امشب نه اون انتظار هست و نه اون چیز!!
برای بچه ها سفره یلدا پهن کردیم و انقد خسته شدم که بدون خوردن نهار خوابیدم
الان هم بیدار شدم و ظرف نشسته دارم و برم خونه بابا برای درست کردن دسر برای فرداشب
اصلا نا ندارم تکون بخورم دلم میخواد هنوز بخوابم.
خفه کننده و شاید خسته کننده شده.
دلم میخواست یکم همدلانه تر کنار هم بودیم نه اینجوری... چقدر دلم بارون میخواد و هوای سرد...
امروز خونه رو جارو زدم و گردگیری کردم نه اونقدر که مطلوبم باشه ولی خب بالاخره از هیچی بهتر بود.
حالا طرفهای توی سینک بهم چشمک میزنن و اشغالهای توی بالکن :/
برم ببینم کدوم رو اول سروسامون بدم بهتره
شام هم نپختم 🥴
تصمیم داشتم کوکو سبزی بپزم ولی این روزها غذای سبزی دار و تخم مرغ زیاد خوردم.
برم ببینم چی بپزم.
دیشب خواب بدی دیدم
خواب دیدم با آقای ت دارم ازدواج میکنم و مهمانها برای ظهر!!! دعوتند خانه ی بابا!!!!!
دقیقا هیچی هم آماده نبود و مامان سر چیزهای بیخود سر لج افتاده بود...
بعد من فکر میکردم ایا اقای ت سر عقد می اید یا نه!!!
خواب پریشان و مسخره ای بود.
_______
امروز ختم روضه خانه بابا هست و من دلم انجاست و پریود شده ام و نمیتوانم تکان بخورم دلم میخواهد بی دغدغه کمی بخوابم.
این بود که امدم مهمانی و گیر افتادم
حالا کارهایم عقب افتاده حسابی
نگرانم صاحبخانه در را قفل کرده باشد
و کلا حالم بد است از بی خوابی..
نمیدونم چمه
چرا اخه باید تو این وضعیت حالم خراب باشه؟!
کاش یه فرصت دیگه بهم بدی خدا جان..
هوا سرد شده دیشب دیدم بخاری رو زیاد کردم خونه بازم گرم نشد ولی به ذهنم نرسید حبوبات خیس کنم..
دیروزم یکی رو اورد صابخونه که چاه آشپزخونه رو باز کنه یه عالمه شستم و رفتم ولی هنوز به دلم نیست.
یه عالمه هنوز شست و شو دارم
لباس مشکی ها و لباسای تو خونه و روفرشی و پادری
هوووووف
بشینم امروز حبوبات خیس کنم و بذارم یخچال برای مبادا
خیلی خستم 6 رسیدم و بدون صبحانه در حدی که لباس عوض کنم امدم خانه و 6ونیم در مدرسه بودم.
هلاکم از بدن درد و کوفتگی
امروز هم موندم تو این شهر
و دو روز شد مرخصیم
خدا کنه بخیر بگذره
از سوار شدن به اتوبوس و خستگی راه هراس دارم
دل ضعفه ام گرفته.
حالا با یک کوله کوچیک و مسافت دور، گلدان شیشه ای را کجای دلم بگذارم؟
احساس ناامنی نمیکنم با وجود اینکه پرنده پر نمیزند..
خدایا شکرت
نه برای تفریح بلکه برای اتفاق وحشتناکی که برای دوستم افتاده و نیاز به کمکم داره.
امیدوارم بخیر بگذره و دوستم این بحران رو بتونه از سر بگذرونه...
خدایا به امید تو..
چه یه فکر باشه
چه یه شی
چه یه آدم....