امروز مدیر مثلا سرسنگین بود
منم اصلا به روی خودم نیاوردم
کلا در تدارک انتخابات شورای دانش اموزی بودم.
بعد ان وسطها همکارم دوربینها را چک کرد و گفت یک خانواده پشت در هستند و چه خانواده پر جمعیتی!
یکهو مدیر را برق گرفت و گفت از اداره امده اند بازدید.
به کسری از ثانیه اوضاع تغییر کرد.
حدود 12 نفر امده بودند بازدید اعم از کارشناسان اداره و سرگروه های اموزشی.
ربطی بمن نداشتند ولی پوشه کار ازم خواستند من هم تمام کارهایم را گذاشتم جلویشان و دانه دانه توضیح دادم.
کف کرده بود سید.
بهر حال کمی ایراد گرفت از معاون اموزشی و بعد هم رفتند.
انتخابات هم برگزار شد و ماند گزارشاتش.
کلی کار دیگر هم دارم.
بشدت خسته ام.
رفتم خانه بابا کمی کنارش نشستم گفت من این بیماری را رد نمی کنم و خوب نمی شوم گفتم چرا حتما خوب می شوی قرار است با هم برویم مشهد زیارت اقاجان.
بعد گفتم چرا غذا نمیخوری گفت نمی توانم گفتم بیا با هم غذا بخوریم من خیلی گرسنه ام.
گفت نان بیاور بخور.
بعد دست گذاشت روی سینه اش گفت تو را توی دلم از همه بچه هایم بیشتر دوست دارم بغض کردم و بغلش کردم.
اخ کاشکی میشد این لحظات را قاب گرفت برای روزهای دلتنگی.
کاشکی پدرمادرها همیشه زنده می ماندند.
خدایا باباجانم را حفط کن بمن قدرتی بده تا بتوانم ببرمش مشهد نگذار ارزو به دل بماند.
لطفا..