این روزها که صبح زود بیدار می شوم دیگر قمری ها نمی ایند پشت پنجره

سرو صدا کنند و مجبورم کنند بیدار بشوم.

فردا امتحان دارم و امروز تشییع جنازه پدر مدیر هست.

روضه های خانه مامان شروع شده و پریودی ام از رگ گردن نزدیکتر.

کمی دلهره دارم برای چیزهایی مثل شروع دوباره جنگ، برای اضافه شدن چند هزار برابری قیمت هر چیزی و ناتوان تر شدنمان در خرید ضروریات.

اما چاره چیست؟

کاری ازمان بر نمی اید.

خدایا خودت گشایشی ایجاد کن و به رزقمان برکت بده.

امین

این ارامش و سکوت رو دوست دارم...

چی بگم؟

خسته تر از اونم که لبتونم باهات حرف بزنم.

کاش جایی بود ادم میرفت مدتی دور از ادمها، دور از همه چیز

مثلا آدم زندگی میکرد با حیوانات، توی جنگل

یا اصلا محیط بان میشد.

یا توی دریا ماه ها میرفت صید

یا هر جایی دور از ادمها

سلام خدای صبح نارنجی

به نظرت امروز اگه هوا سردتر و ابری و بارانی تر بشه قشنگ تر نیست؟

تجلیل

امده ام مراسم تجلیل از داوران و فرهنگیان و دانش اموزانی که در مسابقات رتبه کسب کرده اند.

فعلا رسیده به پسران دوره متوسطه منطقه!

هنوز رتبه استان و کشور مانده.

بعد ان اخرها ما داورها هستیم که قرار است یک لوح ابکی بگیریم.

حق الزحمه داوری هم نمیدانم به جیب کدام یکی از مسوولان رفته.

هر سال نمیخواهم قبول کنم ولی باز مدتی از مدرسه دور بودن را می پسندم.

البته که هزینه اسنپ خیلی زیاد می شود و صرفه اقتصادی ندارد.

ما ادمهای شادی نیستیم

حتی ادای شاد بودن را هم نمیتوانیم دربیاوریم

و این فاجعه است.

بگمانم در زندگی سابقم روحم مال یک معتقد به دین دیگر بوده است چون بجای جمعه، شنبه ها دلش میگیرد و حس جمعه بودن را دارد.

وقت کمی مانده از عمر و من همچنان دارم دور خودم میچرخم.

بسیار کند و البته بدون کار مفید شاید.

هر روز هم احساس خستگی میکنم.

حاجی ما حاضریم مثل آنموقع ها یک عالمه لباس تنمان کنیم

ولی برف و باران ببارد.

حتی حاضریم پاچه هایمان را بالا بزنیم برای رد شدن از خیابان ولی باران ببارد.

حاضریم مثل انوقتها در انتظار آمدن اتوبوس موش آب کشیده شویم ولی باران ببارد.

حاضریم خیلی کارها کنیم ولی باران ببارد.

لطفا باران ببارد.

ما خیلی بیچاره ایم.

انگار وقتی داشتی این خاورمیانه را می افریدی شیشه ی رنج که برای هر جای دیگر یک قطره از عصاره اش ریخته ای، برای ما اما شیشه را کامل رها کرده ای توی خاک خاورمیانه.

آخر ما چه گناهی داریم که در این جغرافیا به دنیا امده ایم؟

این همه رنج و مصیبت برای خاورمیانه ای ها؟!

کمی از همان نور لایتناهی بر قلبم بتابان.

سومین روز

سومین روز است که اب قطع است

و ما ایرانی های بدبخت دیگر پوستمان کلفت شده و می سازیم با هر چیزی.

رفتم عیادت سیما، دست خالی.

گفت تو که خیلی دوستانت مهاجرت کرده اند برو، ازشان راهنمایی بگیر و برو.

دوست عزیزم من اگر تمکن مالی لازم را داشتم الان اینجا چه میکردم واقعا؟

کما اینکه من حالا دیگر فقط می خواهم برای درس بروم نه زندگی

یعنی در واقع بعید می دانم بتوانم از زیر صفر شروع کنم.

گفتم پرونده مهاجرت در ذهن من بسته شد برای همیشه.

حتی شاید مهاجرت به استان دیگر هم...

رفتن از اینجا حتی به یک استان دیگر هم تمکن مالی می خواهد.

خانواده

امروز مدیر مثلا سرسنگین بود

منم اصلا به روی خودم نیاوردم

کلا در تدارک انتخابات شورای دانش اموزی بودم.

بعد ان وسطها همکارم دوربینها را چک کرد و گفت یک خانواده پشت در هستند و چه خانواده پر جمعیتی!

یکهو مدیر را برق گرفت و گفت از اداره امده اند بازدید.

به کسری از ثانیه اوضاع تغییر کرد.

حدود 12 نفر امده بودند بازدید اعم از کارشناسان اداره و سرگروه های اموزشی.

ربطی بمن نداشتند ولی پوشه کار ازم خواستند من هم تمام کارهایم را گذاشتم جلویشان و دانه دانه توضیح دادم.

کف کرده بود سید.

بهر حال کمی ایراد گرفت از معاون اموزشی و بعد هم رفتند.

انتخابات هم برگزار شد و ماند گزارشاتش.

کلی کار دیگر هم دارم.

بشدت خسته ام.

رفتم خانه بابا کمی کنارش نشستم گفت من این بیماری را رد نمی کنم و خوب نمی شوم گفتم چرا حتما خوب می شوی قرار است با هم برویم مشهد زیارت اقاجان.

بعد گفتم چرا غذا نمیخوری گفت نمی توانم گفتم بیا با هم غذا بخوریم من خیلی گرسنه ام.

گفت نان بیاور بخور.

بعد دست گذاشت روی سینه اش گفت تو را توی دلم از همه بچه هایم بیشتر دوست دارم بغض کردم و بغلش کردم.

اخ کاشکی میشد این لحظات را قاب گرفت برای روزهای دلتنگی.

کاشکی پدرمادرها همیشه زنده می ماندند.

خدایا باباجانم را حفط کن بمن قدرتی بده تا بتوانم ببرمش مشهد نگذار ارزو به دل بماند.

لطفا..

با مبینا صحبت میکردیم درباره اینکه چه چیزی در کنترل ماست

فهمیدیم توی این مملکت هیچی در کنترل و اراده ما نیست.

و همه ما خرهای عصاری هستیم که چشم بسته داریم دور خودمان میچرخیم و هیچ کاری در هیچ شرایطی ازمان برنمی اید.

_________

امروز دوباره اب قطع شده.

توی همه دنیا هر چی بگذرد شرایط زندگی بهتر می شود الا اینجا.

_________

وقتی تمکن مالی یک میلیارد میخواست نتوانستم مهاجرت کنم الان بمراتب ناتوان ترم.

__________

دیشب مثلا خواستم گریه کنم، گریه ام نیامد.

_________

عمیقا نیاز به تراپیست دارم.

منتها هزینه یک جلسه اش برابر است با یک قسط!

باید حداقل چند تا قسطم را عقب بیندازم تا بتوانم چند جلسه مشاوره بگیرم.

_________

غیر مشاور خودم هیچکدامشان باب میلم نیست.

________

احتمالا خودم بتوانم با واقعیت درمانی کارم را پیش ببرم.

_________

آمار

نشسته ام پای تمارین امار اما مغزم هیچ توجهی به داده ها ندارد.

احساس ارزشمندی

وویس کلاس را که گوش دادم بجای خوب شدن حالم بیشتر دپرس شدم میگفت از الان بفکر بازنشستگی تان باشید دوستانتان را حفظ کنید و یا از الان دوست پیدا کنید برای انموقع که نمیتوانید!

چیزی شبیه جمع کردن مال توی جوانی برای ایام پیری.

خیلی عصبیم

امروز ان بغض 14 ساله را در حد یک جمله هوار کردم سر مدیر

و قطعا پس لرزه هایش گریبانگیرم خواهد شد

اما به درک!

خدایا کجایی پس

چرا هیچوقت توی زندگی ما

توی بزنگاه های سخت پیدایت نمی شود؟

گوشه ای میخزی خوب که از نفس افتادیم از مخفیگاهت می آیی بیرون

انموقع دیگر به چه کارمان می آیی؟

قحطی

آب نمیدانم چه ساعتی قطع شده

هیچی اب ذخیره نداشتم نه برای خوردن نه برای شست و شو.

تنها شانسی که اوردم این بود ظرفهای مهمانی دیشب را شسته بودم.

الان هم از سرکار امده ام اب نیست.

هیچ کسی ندارم برایم اب بیاوردحتی ماشین هم ندارم خودم بروم اب بگیرم. الحمدلله...

اندیشه

توی کلاس شلوغ استاد ده تا لیست دارد برای حضور و غیاب

آنوقت من با این جوجه ها نشسته ام توی همین کلاس و همه شان اندازه سن بچه نداشته ام هستند و مرا یاد بچه های دوستانم می اندازند.

بعد استاد اینقدر شاد و بشاش است که بیشتر به درد معلمی دوران دبیرستان می خورد.

همینقدر شوخی های آبکی و لوس.

حیف اینهمه پول که کرایه اسنپ میدهم می ایم دانشگاه.

اگر استاد باسوادی بود دلم نمی سوخت.

بستنی

تو میگی سرما خوردی بستنی برات خوب نیست.

من میگم عمل لوزه انجام دادم اتفاقا بستنی دوای دردمه.

ولی بازم نمیخری.

نه اینکه پولشو نداشته باشی نه

فقط داری با من لجبازی میکنی

می دونی که ناراحت میشم

میدونی دلسرد میشم

ولی بازم همونی که هستی...

شاید بقیه هم نسخه ای از خودتن همینقدر زبان نفهم.

استغفرلله

شیره

انقد حالم بد است که صبح وقتی صاحبخانه امد لوله آب را ببیند که از کجا اب می دهد پیشنهاد داد از شیره یا تریاک استفاده کنم تا زودتر خوب بشوم.

گفتم ندارم گفت من کمی بهت می دم

پیک نیک داری؟

گفتم ندارم

گفت روی گاز هم می شود!

حالا ببینم واقعا تعارف الکی زد یا واقعی

دلم قورمه سبزی خواست.

تو خونه بابادور هم.

کاش حالت خوب بشه بابا.

بهت نیاز دارم.

قمری

صبح چند بار با صدای قمری ها پشت گنجره بیدار شدم امده بودند لب پرده بالکن نشسته بودند و با بالشان میزدند توی سر و کله هم، یکی ان میزد یکی این، ولی انگار دعوایشان بیشتر دعوای خوشحالی و سر به سر هم گذاشتن بود تا دعوای ناموسی. 😅

هر چی نوک زدند فقط نگاهشان کردم بلند که شدم پرواز کردند رفتند روی تیر چراغ برق روبرو.

دوباره امدم دراز کشیدم امدند روی ابگرمکن شروع به سرصدا کردند.

هی ساعت نگاه کردم هی کمی خوابیدم.

در نهایت تصمیم گرفتم ابلیمو عسل بخورم و یک قرص و بخوابم هیچ جوری سردردم کم نشد.

تا 12 یکسره بیدار شدم و خوابیدم، خواب هذیان طوری بود.

درنهایت بیدار شدم نملز خواندم و سوپ بار گذاشتم و حالا بشینم پای درس و تکالیف نامحدود اساتید.

هنوز حالم روبراه نیست.

خانه خیلی سرد است و انگار بخاری گرما ندارد.

قمری ها رفته اند و من همچنان با سردرد نشسته ام رو به پنجره.

بوی سوپ توی خانه پیچیده و دلم یک چیزی میخواهد که نمیدانم چیست، شاید یک حس خوب، یک خبر خوب یا یک همصحبت خوب.

نمیدانم.

میدونی خدا من الان بهت احتیاج دارم نه چند روز دیگه که سرت خلوت شد بیکار شدی.

سر

برای ما که سرمان توی لاکمان است و از هیچ چیز هیچ کس خبر نداریم

بودن سر دیگران توی باسنمان خیلی عجیب است.

انقدر عجیب که نمیدانیم چطور وقتی توی دلمان تصمیمی میگیریم و هنوز مغزمان فرمان اجرا صادر نکرده انها می فهمند، نکند باسن مبارکمان به جاهای دیگرمان هم راه دارد؟

حاجی پشمام!

هیییییییییییییییس

امدم روضه

جای دوست داشتنی

جای ادمهای خاص

منتها یکی از ان خادمهای چاق دایم از لای صفهای خانمها رد میشد و انگاری کا بادش را دارند خالی میکنند میگفت سسسسسسسسسسس، همان هیییییس.

یعنی ساکت خفه شوید و به سخنرانی گوش بدهید.

____________

سالها پیش دو سه روز بعد از عروسی انها، عروسی نوه خاله بود.

عروسی انها بهم خورد ولی عروسی نوه خاله برگزار شد.

سالها دارو و درمان کردند تا اینکه بالاخره امیدوار شدند به بچه دار شدن.

چند شب پیش گویا بچه شان دنیا امده اما ناقص توی دستگاه هم گذاشته بودند ولی نمانده.

فکر کردم اگر انها عروسی شان بهم نمیخورد تا الان چند تا بچه داشتند حتما.

و احتمالا بچه هایشان سالم بودند.

و شاید هم....

نمیدانم

الاهه

19 _20 سالشه سر کلاس امار با هم بودیم.

بعد کلاس میگفت خسته شده زندگی خیلی سخته و میخواد خودکشی کنه.

بهش گفتم هنوز اول راهی، گفت نگین تو رو خدا خیلی سخته.

پس ما چی بگیم که جونمون در اومد این همه سال، نه رفاه شما رو داشتیم نه امکانات زمان شما رو.

پوستمون کنده شد تو این زندگی بی صاحاب.

اصلا یک جور خری دلم گرفته

ناامیدی

دیروز از مدرسه زودتر امدم.

تمام استخوانهایم درد میکرد و تب و لرز داشتم.

دوتا پتو روی خودم انداختم بخاری را روشن کردم همچنان می لرزیدم.

جوشانده ریختم توی فلاسک، ابجوش هم توی فلاسک بزرگتر، اوردم کنار خودم.

افاقه نکرد.

پیاز حلقه کردم و گذاشتم توی جوراب، تبم فروکش کرد.

توی ان اوضاع تنها چیزی که بود سایه مرگ و ناامیدی بود.

هنوز هم ناامیدی سایه انداخته

صبح به مدیر پیام دادم گفت باید بیایی

دایورت کردم

گفتم نهایت غیبت می زند و گواهی پزشک میبرم.

با خودم فکر میکنم وقتی توی شهر خودم هیچ کسی را ندارم چه فرق میکند بهتر نیست بروم از این شهر؟

حداقل انجا می گویم کسی نیست و توقعی نمیشود داشت.

مهناز عکسهای شهرش را می گذارد، شهری نزدیک قطب

با کلی حس خوب نگاهشان میکنم.

امده ام کلاس 4 ساعت پشت هم است سرم گیج می رود و گلویم ورم دارد.

نمیدانم چقدر دوام بیاورم.

سرما خوردم به همین راحتی

همکار خر کولر روشن کرد و من در معرض مستقیم باد کولر بودم.

با اینکه زود بلند شدم ولی ظاهرا بدنم بیشتر آمادگی پذیرش بیماری رو داشت.

حالا باید خودم رو ببندم به مایعات چهار و پنج شنبه کلاس دارم دانشگاه با اساتید زبان نفهم.

امیدوارم به خیر بگذرد.

دو واحد دیگر هم برداشتم.

تا حس عقب ماندن را در خودم بیدار نگه دارم :)

سرم دادرد درد میکند شدید

دماغم میسوزد و حمام هم صدایم می کند.

آبان به نیمه رسید و من هنوز حتی یکی شان را هم کامل نکردم.

هووووف

ما را چه کار به اعتقادات ادمها؟

شاید قدرت یک گاو در براورده کردن حاجت ان ادمها بیشتر از خدای فوق زمان و مکان من باشد!

برای همین به شاش ان گاو هم تبرک می جویند!

اصلا خدا باید دیده بشود که ادم دلش قرص و محکم بشود.

حتی اگر آن خدا گاو باشد!

بله دارم رسما چیز شعر می گویم، همه اینها اثر فشارهای خاورمیانه ای بودن است.

یک ذره شل کن لطفا

اگر بهت بر نمی خورد ما هم ادمیم!

نه اب داریم نه برق نه پول نه هوا نه سلامت جسم نه سلامت روان، یک مشت ب.. رفته ایم...

_______

دوست بایا می گوید خیلی فحش های رکیک یاد گرفتی این یکسال.

گفتم اثرات حضور در مدرسه پسرانه است.

هر فحشی که به دهان مبارک می امد دوست بابا کف و خون بالا می اورد از سر تعجب و حیفش امد از ان همه تربیت خوب پدر مادرم که در این یکسال پایمال شده.

بهرحال تف به این زندگی گوه

تف به همه ی ادمهای گوه دور و برم

تف توی این شرایط پیچیده و گوه