فندق و درسهای بزرگ زندگی
امروز گفتند مصاحبه ها ضبط بشه برای وزارتخونه ارسال بشه کلی دست و بالم بسته بود و نمی تونستم به بچه ها کمک کنم و به این نتیجه رسیدم قبل ضبط رمز بزارم و به داوطلب با اشاره دست و پانتومیم راهنمایی کنم.
انرژیم گرفته شد و کمتر از روزای دیگه مصاحبه گرفتم و البته جالبترش اینجاست منکه در حالت عادی یه ساعت طولمیکشید مصاحبه موقع ضبط نیم ساعت تا 40 دقیقه میشد و حتی به 45 هم نمیرسید!
بسته پستیم رسیده بود خونه بابا
و رفتم تا هم بستم رو بگیرم هم کمی معاشرت کنیم.
دامنی که از پیج خریده بودم انقدر قشنگ بود که هر دو تا پوشیدن و قر دادن باهاش.
و یه منچ هم زدیم که اون وسطها من از برد ناامید شدم و فندق گفت هیچوقت تو زندگیت ناامید نشو عمه
همیشه امیدی هست:)
غش کردم از حرفش.
خولاصه با دایی با موتور امدم خونه و سر راه نون و نوار و فلافل خریدیم چون شام نداشتم.
با اینکه نوشابه های نهار رو نمیخورم و میذارم برای بچه ها بازم مصرف نوشابه ام زیاد شده این دومین بطری هست که تو این دو هفته دارم سر میکشم با عذاب وجدان.
چهارشنبه هم تعطیل شد و بشدت نیاز داشتم
امیدوارم فردا روز اخر مصاحبه باشه و من بتونم بعدش بخوابم و به کارهای عقب مانده ام برسم.
پول پیش خونه رو واریز کردم ولی فیش نداد دستگاه خراب بود نهایت زنگ زدم و به صابخونه اطلاع دادم.
بسی دلم میخواد پارچه بخرم ولیکن این ماه باید صبوری کنم چون هم قسطهام زیاده هم کلی خرید دارم
بشدت هم به پرینتر نیاز دارم.