صبح مدرسه رفتم، آسمان پر بود از ابرهای حامله.

هر لحظه امکان داشت درد زایمانشان بگیرد و دانه های برف آرام و بی صدا بیایند بیرون ولی متاسفانه بعضی از ابرها به زا نرسیدند.

باد به نامردی تمام چوب گرفت دستش و انها را از این سرزمین خشک و تشنه تاراند.

آنها هم که معدود توانستند فرار کنند و توی آسمان بمانند هنوز انگار وقت زایمانشان نرسیده.

مدام از پنجره به بیرون نگاه میکنم و چشم انتظارم.

شاید چشم انتظاری سخت ترین کار دنیا باشد.

هی میروم توی اسمان ابرهای حامله را می شمارم و دعا میکنم زودتر فارغ بشوند توی همین سرزمین.

باید الاهه ی برف و باران را که نمیدانم در کدام گوشه این ویرانه به عمق زمین رفته با وردی چیزی بیرون بکشم.

شاید اگر ملکه بودم دستور می دادم با پسرم ازدواج کند تا همیشه اب و ابادانی میهمان این سرزمین بشود.

بخاطر گلهای نرگسم هم که شده لطفا برف ببارد.

انها کوچکند دلشان برف میخواهد، توی برف گل می دهند.