حجه الاسلام ابرو پیوندی

امروز روز اخر مسابقات بود تقریبا، از یکی از مدارس خاص دانش اموزی بود که از روی اسم و فامیلش فهمیدم دختر همکلاسی دوران لیسانسم هست.

کلاس هشتم بود و ماشالله قد و هیکل درشتی داشت، از مادر و خواهرش پرسیدم و گفت خانم بگید فامیلتون چیه تا به مادرم بگم.

لبخندی زدم و گفتم به مادرت سلام برسون و رمز حجه الاسلام ابرو پیوندی رو بگو خودش متوجه میشود.

ظهر مادره زنگ زده بود و گوشیم حالت پرواز بود.

عصر دوباره زنگ زد و کلی خوش و بش.

اخر هم پیامک داد وقت داشتی بیا خونه!

از این تعارفهایی که خیلی خیلی ابکی و الکی هست.

بروم بخوابم تا ارایه فردا گند نزنم.

شیفت عصر هم هستیم و جشن داریم و قرار است له و لورده بشوم از بدو بدو.

بار

به هر ضرب و زوری بود مقاله را تمام کردم، برای پرینتش برگه کم اوردم و از ان طرف پرینتر هم هی ارور میداد بیچاره.

بالاخره تمام شد و فردا باید ارایه بدهم یک دور ضبط کردم بیشتر از ده دقیقه شد حالا تا اخر شب چند بار دیگر باید ضبط کنم و روی مبحث آخر بیشتر وقت بگذارم.

بهرحال انگار باری از روی دوشم برداشته شد.

شام نپخته ام و اینهم یک جور مشغولیت فکری دارد.

خانه بابا هم باید بروم و شب تصمیم گرفته ام بمانم.

یک لیست از لوازم باید بنویسم تا فردا فراموش نکنم.

میشه از این روزا یه خاطره خوب بمونه؟

یک ربع

ساعت 5 کلاس حفظمه و تو روحم امادگی ندارم.

به استاد پیام دادم و گفتم فقط حفظ جدید رو سوال کنه و اضافات نپرسه!

از خستگی دارم هلاک میشم از مسابقات رفتم مدرسه الکی و بیخود و حالا از کمردرد چیزی نمونده گریه ام بگیره.

چقدر من خوشحالم که تو خدای منی.

درسته غر میزنم ولی تو فکر کن برا لوس کردنه نه غرض دیگه :)

امروز از روزهای پرفشار کاریمه

صبح مسابقاتم عصر مدرسه و بلافاصله کلاس حفظم.

مقاله رو هم باید اماده کنم و برای ارایه اماده بشم.

یه روزه!

تهشم مهم نیست میگذره

مزه

صبح مسابقات بودم خانه که امدم مدیر چند باری زنگ زد نهایت تماس گرفتم و گفت کارهای مدرسه مانده و حضورت لازم است.

معنی ازادسازی را نمیفهمند مدیران خر!

نشستم به مقاله نوشتن بعد هم تا خانه بابا سر زدم.

کمی وسایل شمع سازی سفارش داده بودم خدا تومن شده بود، تو این گیر و گرفتاری این خرجها ادم را اذیت می کند.

چاره ای نبود تولد سیما نزدیک است و فقط چیزهایی که وقت گذاشته باشی و درست کرده باشی به مذاقش خوش است.

نمیدانم چرا بیست و خرده ای سال است رفیقیم، هیچ چیزمان بهم نمی خورد.

و هیچ سلیقه مشترکی نداریم و حرف هم را هم نمی فهمیم.

برای تولدم یک رومیزی کوچک چهل تکه دوخته بود، زحمت کشیده بود می دانم ولی سلیقه اش توی انتخاب رنگها خیلی شخمی است، میخواستم بعنوان کوسن استفاده کنم تا زود کهنه شود.

شاید ظالمانه باشد چون برای تک تک ان تکه ها وقت گذاشته و به این و ان سفارش کرده تکه پارچه هایشان را برایش بیاورند بعد الگوی به آن سختی را طراحی کرده و دوخته و تمییز هم دوخته ولی مجبور شدم تعریف کنم الکی تا دلش خوش بشود.

با اینکه انقدر برایم جذابیتی نداشت.

سیما روی هدیه ها حساس است و اگر بفهمد به کسی بخشیده ای خیلی ناراحت میشود و....

اما من خیلی دلبسته نیستم از این طرف کادو میگیرم حتی اگر خیلی جذاب باشد می دهم به کسی که خوشش امده.

بهر حال خیلی فکر کردم برای تولدش چکار کنم.

اول گفتم لیوان مینا کاری بدهم دیدم وقت گیر است و بعد هم یک دانه لیوان را کوره نمی گذارند، بعد گفتم روی سفال نقاشی کنم هم سفال دارم هم رنگ اما از این هم منصرف شدم چون طرح مورد نطر را پیدا نکردم و ان طرح هایی که من دوست دارم او نمی پسندد.

اخر سر روز جمعه ته مانده شمعی که دختر مدیر مدرسه چند سال قبلمان برایم درست کرده بود را اب کردم با کمی رنگ و یک شمع خرسی و یک رز و دو تا بابونه حاصل کار شد.

شب هم رفتم افق سر خیابان فلافل مارک خوب خریدم بازش که کردم بوی روغن سوخته ی بدی می داد ناچارا چند تا را سرخ کردم ولی بوی ازار دهنده ای داشت با اینکه نخوردم اما دلم از بوی نامطبوعش اشوب شده و عرق نعنایم تمام شده.

بناچار از گیاه مخصوص همین مناطق کمی خوردم برای تهوع خوب است.

قدیمها برای تهوع نوشابه های شیشه ای بود که برای هر دردی درمان بود.

حالا مزه هر چیزی که فکرش را بکنی تغییر کرده.

مزه های شیرین دیگر بو نمیدهند و ترشها انقدری که قبلا اب دهان راه می انداختند هنری ندارند و باقی مزه و طعم ها.

توی مسابقات بحث جنگ داغ بود توی کانال ها هم از قول وزیر گفته بود در صورت بروز اتفاق شاد هست و دیگر چیزها، تا مدرسه تعطیل نشود. از انجا که تی وی ندارم و تی وی قرضی را هم روشن نمی کنم سری به اخبار زدم از روی کنجکاوی، اخرین تیتر خبرها از جنگ.

برای هم شاخ و شانه کشیده بودند و عجیب من ترس را توی حرفهایشان حس کردم.

این دفعه بگمانم اگر جنگ بشود شوخی بردار نیست. و کوتاه هم نیست.

دلم نمیخواهد وتن وطنم پاره پاره بشود.

کاشکی چوب چادو داشتم حداقل این مردم حقشان نیست اینجوری خفیف و خوار باشند.

امیدوارم اوضاع بهتر بشود البته که چاره ای جز امیدواری هم نداریم.

اخ از تهوع

دام

تعداد شرکت کنندگان در قسمت فرهنگیان کم بود، تصمیم گرفتیم خودمان هم شرکت کنیم حالا دو روز وقت دارم خودم را آماده کنم.

اگر از همان اول سال که تصمیم گرفتم شرکت کننده هم باشم جدی میگرفتم الان حتما میشد رتبه بیاورم!

ولی حالا مهم نیست به سوم شدن هم راضیم 🙄

بغل و بوسه

یک بغل محکم خیلی محکم و یک عالمه بوسه نثارت.

خیلی خدای مهربانی هستی.

هنوز معجزه هایت در زندگیم بی شمار است، حالا کمتر نگران اسباب کشی ام و پیدا کردن خانه.

می دانم خیلی حواست بما هست.

اینقدر خدای خوبی هستی باز هم این کویر را به باران و برف مهمان کن.

مثل همه ی معجزه هایی که همیشه مهمانمان کردی.

خیلی دوست داشتنی هستی کمکم کن راه را پیدا کنم.

امروز

تماما به چاره جویی گذشت.

مشتری خانه امد و پدربزرگ دو تا از دانش اموزانم بود.

امیدوار بودم خانه مورد پسندشان قرار نگیرد

ولی متاسفانه چنین نشد.

توی دیوار نگاه کردم قیمتها خیلی بالاست. یعنی فقط اجاره بدون پول پیش میشود نصف حقوقم.

انوقت بیش از دو سوم حقوقم صرف قسط و وام میشود.

میدانم حواست هست ولی لطفا قلبم را مطمین کن.

ناتمام

دیشب تا صبح خواب دیدم صاحبخانه رفته و افراد جدیدی شده اند صاحبخانه 4 تا مرد!

انوقت همسایه های بالا هم بی خبر رفته بودند من فقط مانده بودم و نمی دانستم:/

تصمیم داشتم عیبهای خانه را بگویم تا بلکه منصرف بشوند از خرید ولی مجال نشد.

خلاصه بسیار بسیار کابوس طور بود می دانم خدا هست و تنهایم نمیگذارد اما باز هم ترس از ابهام، ترس از آینده نامعلوم...

مسلم دریاب...

وضوح غصه هایمان با کیفیت فول اچ دی

الان و این موقع شب، صاحبخانه مشتری اورده برای خانه و ظاهرا خانه مورد پسند واقع شد و حالا من باید بفکر خانه باشم از الان.

کاشکی حداقل امسال هم خانه فروش نرود بلکه مسکن ملی خانه هایمان را تحویل بدهد.

خدایا لطفا گشایشی...

میدانم توی سختی ها رشد هست ولی سختی اسباب کشی سختی جابجا شدن را تا زمان خانه دار شدن برایم نخواه

من تنهایم و تنهایی اسباب کشی خیلی سخت است.

بعد کجا برو

گلوله

از خستگی دارم هلاک میشوم.

این چند روز داوری مسابقات، امتحانات، مسافت زیاد دانشگاه و محل برگزاری مسابقات جسمم را فرسوده کرده.

از آنور هر چه از اخبار دوری میکنم باز هم از گوشه و کنار خبرهای اتفاقات اخیر به گوشم می رسد و روانم را بسیار خراش می دهد.

حالم بد است، حالمان این روزها خیلی بد است.

این گلوله ها قلب های ما را هم سوراخ سوراخ کرده.

نمیدانم طرف درست تاریخ کجاست.

شاید برای خیلی ها واضح باشد اما برای من هیچ چیز روشن نیست.

آیا میشود عاقبتمان بخیر بشود؟

برگهااااام

سپیده ببین تمرین صبوری با بچه ها اوکی، باید بهت افرین بگم از این بابت.

اما تمرین اطاعت از همسر دیگه چیه!؟

لهستان

آقای شیک پوش با فامیل شیک مدیر گروه است، البته نه رشته ما.

رشته های ورزشی و اینها.

امروز توی محوطه دانشگاه با یکی حرف میزد و گفت سه تا سهمیه دانشگاهمان دارد برای لهستان.

دلم خواست منم بروم لهستان منتها مسابقات ورزشی ما کجا اینها کجا.

ته داوری مسابقاتمان همین شهرهای دور و بر و استان خودمان هست انهم با امکانات زیر صفر.

اصلا شاید امسال مسابقات استانی هم درکار نباشد و ماموریت نرویم.

شاید دانش اموزان را بیاورند مرکز استان.

بهر حال امروز اخرین امتحان ترمم هست و خیلی از درس خواندن خسته شده ام.

دانشگاهمان خوابگاه ندارد دلم خواست خوابگاه داشت هر چند از زندگی خوابگاهی متنفرم.

چند نفر هم توی دانشگاه چینی حرف می زدند گویا دانشجوی خارجی داریم.

بعید است.

لهجه شان غریب است به هیچ شهر استان نمیخورد.

آزادی

بالاخره بلاگفا آزاد شد و می توانیم حرفهایی که هنوز بعضی شان حناق نشده را اینجا ثبت کنیم.

باران می آید نم نم، همین هم غنیمت است برای ما در این بیابان.

چند روز پیش ها که همه مان از غم سر به گریبان بودیم و طوفان امانمان را بریده بود یکهو خیلی خیلی خیلی معجزه وار برف بارید و چه برفی.

زدم بیرون و تا پارک مثلثی نزدیک خانه رفتم.

نتوانستم برف بازی کنم شب بود و ناامن.

ولی همان قدم زدن و دیدن پنبه های نرمالو حالم را خوش کرد.

از احوال گذشته نمی نویسم و سعی میکنم فراموشی انتخابی بگیرم.

این روزها را می روم داوری مسابقات، و سه شنبه اخرین امتحانم را دارم.

امیدوارم بخیر بگذرد.