صبح مسابقات بودم خانه که امدم مدیر چند باری زنگ زد نهایت تماس گرفتم و گفت کارهای مدرسه مانده و حضورت لازم است.
معنی ازادسازی را نمیفهمند مدیران خر!
نشستم به مقاله نوشتن بعد هم تا خانه بابا سر زدم.
کمی وسایل شمع سازی سفارش داده بودم خدا تومن شده بود، تو این گیر و گرفتاری این خرجها ادم را اذیت می کند.
چاره ای نبود تولد سیما نزدیک است و فقط چیزهایی که وقت گذاشته باشی و درست کرده باشی به مذاقش خوش است.
نمیدانم چرا بیست و خرده ای سال است رفیقیم، هیچ چیزمان بهم نمی خورد.
و هیچ سلیقه مشترکی نداریم و حرف هم را هم نمی فهمیم.
برای تولدم یک رومیزی کوچک چهل تکه دوخته بود، زحمت کشیده بود می دانم ولی سلیقه اش توی انتخاب رنگها خیلی شخمی است، میخواستم بعنوان کوسن استفاده کنم تا زود کهنه شود.
شاید ظالمانه باشد چون برای تک تک ان تکه ها وقت گذاشته و به این و ان سفارش کرده تکه پارچه هایشان را برایش بیاورند بعد الگوی به آن سختی را طراحی کرده و دوخته و تمییز هم دوخته ولی مجبور شدم تعریف کنم الکی تا دلش خوش بشود.
با اینکه انقدر برایم جذابیتی نداشت.
سیما روی هدیه ها حساس است و اگر بفهمد به کسی بخشیده ای خیلی ناراحت میشود و....
اما من خیلی دلبسته نیستم از این طرف کادو میگیرم حتی اگر خیلی جذاب باشد می دهم به کسی که خوشش امده.
بهر حال خیلی فکر کردم برای تولدش چکار کنم.
اول گفتم لیوان مینا کاری بدهم دیدم وقت گیر است و بعد هم یک دانه لیوان را کوره نمی گذارند، بعد گفتم روی سفال نقاشی کنم هم سفال دارم هم رنگ اما از این هم منصرف شدم چون طرح مورد نطر را پیدا نکردم و ان طرح هایی که من دوست دارم او نمی پسندد.
اخر سر روز جمعه ته مانده شمعی که دختر مدیر مدرسه چند سال قبلمان برایم درست کرده بود را اب کردم با کمی رنگ و یک شمع خرسی و یک رز و دو تا بابونه حاصل کار شد.
شب هم رفتم افق سر خیابان فلافل مارک خوب خریدم بازش که کردم بوی روغن سوخته ی بدی می داد ناچارا چند تا را سرخ کردم ولی بوی ازار دهنده ای داشت با اینکه نخوردم اما دلم از بوی نامطبوعش اشوب شده و عرق نعنایم تمام شده.
بناچار از گیاه مخصوص همین مناطق کمی خوردم برای تهوع خوب است.
قدیمها برای تهوع نوشابه های شیشه ای بود که برای هر دردی درمان بود.
حالا مزه هر چیزی که فکرش را بکنی تغییر کرده.
مزه های شیرین دیگر بو نمیدهند و ترشها انقدری که قبلا اب دهان راه می انداختند هنری ندارند و باقی مزه و طعم ها.
توی مسابقات بحث جنگ داغ بود توی کانال ها هم از قول وزیر گفته بود در صورت بروز اتفاق شاد هست و دیگر چیزها، تا مدرسه تعطیل نشود. از انجا که تی وی ندارم و تی وی قرضی را هم روشن نمی کنم سری به اخبار زدم از روی کنجکاوی، اخرین تیتر خبرها از جنگ.
برای هم شاخ و شانه کشیده بودند و عجیب من ترس را توی حرفهایشان حس کردم.
این دفعه بگمانم اگر جنگ بشود شوخی بردار نیست. و کوتاه هم نیست.
دلم نمیخواهد وتن وطنم پاره پاره بشود.
کاشکی چوب چادو داشتم حداقل این مردم حقشان نیست اینجوری خفیف و خوار باشند.
امیدوارم اوضاع بهتر بشود البته که چاره ای جز امیدواری هم نداریم.
اخ از تهوع