سیاه

می دانم دنیا همین است هیچوقت هیچ چیزش قابل پیش بینی نبوده.

اما همیشه فکر میکردم نهایت دنیا خاکستری باشد

امروز عصر که برای کاری رفتم بیرون فهمیدم رنگ دنیایمان دیگر خاکستری نیست، بلکه سیاه هست، به سیاهی پرهای همان کلاغکی که عکسش را مهناز از سوئد فرستاده بود.

من هیچوقت ادم خوشحالی نبوده ام و این اصلا خوب نیست.

دکتر ص میگفت ادمهایی که مجردی شان شاد نیستند، در متاهلی هم انسانهای شادی نخواهند بود.

آدمهای ناشاد هیچوقت مادران خوبی نخواهند شد.

ضمانت

سحری که خوردم نشستم پای سجاده، تازه اذان شد که دل پیچه و دل درد شدیدی آمد سراغم، یک جور دردی شبیه درد سنگ کلیه پیچید توی شکمم.

کمرم راست نمیشد، و همه این اتفاقات چند دقیقه طول کشید.

مجبور شدم دارو بخورم، تا وقتی بروم مدرسه دل پیچه ادامه داشت توی مدرسه هم چند بار آمد سراغم.

دوستم زنگ زد که مبلغ هنگفتی ضامنش بشوم.

اصلا تمایل نداشتم ولی نشد بهانه ای جور کنم.

بد حساب است و مبلغ وام زیاد.

همسرش در مدرسه امد دنبالم و رفتیم کافینت نزدیک خانه بابا و کار انجام شد.

در تمام مدت دعا کردم درست نشود ضمانت من وليگویا خدا سرش شلوغ بود نشنید.

مجازی

اين هفته چقدر طولانیست و کش پیدا کرده، انگار دوهفته بدون وقفه داریم می رویم سر کار.

بسیار به خواب نیازمندم و یک عالمه هم برنامه های جور واجور دارم که باید برسانمشان به سر منزل مقصود.

تازه امروز سه شنبه هست و هنوز خیلی مانده تا تعطیلات.

کاشکی چند روز مجازی میشد آموزش ها.

جرات

مادر حالش خیلی بد است، بابا هم اذیت می کند، پوشکش را در می آورد و بدتر اینکه تکرر ادرار پیدا کرده و همه ی خانه حتی مبلها باید تطهیر بشود.

خواهر ناراحت و مستاصل بود و من فقط گفتم پرستار بگیریم و هزینه را سرشکن کنیم بین همه بچه ها.

گفت نمیشود..

جرات نکردم بگویم ببریم خانه سالمندان.

می دانم نه پدر طاقتش را دارد و تاب می آورد نه حتی خودمان.

مغزم کار نمی کند نمیدانم دیگر چه راهی باید پیشنهاد بدهم که قبول کنند.

می دانم انتظار دارند شبها آنجا بمانم.

اما واقعا نمیتوانم بهانه است یا چه بهر حال شرایط ماندن شبها را ندارم.

امیدوارم خدا گشایشی ایجاد کند و مادر حالش بهتر بشود و بابا هم.

خدایا صدایم را میشنوی؟ بعید میدانم.

امروز برای کاری به دوست بابا زنگ زدم و حین صحبت گفتم برای هر چه دعا میکنم شش قفله می شود!

خندید و آن جوک دعای خیر را بهم یاداوری کرد.

خان و خانه

معلم ورزشمان امسال از دانشگاه فرهنگیان فارغ التحصیل شده از یک خانواده کم جمعیت، مادرش گفته اگر به سن میانسالی رسید او را ببرند خانه سالمندان و بچه ها خودشان را اذیت نکنند.

من هم اگر بچه ای داشتم، دلم نمیخواست درگیرم باشد توی پیری.

غلیان

یک چیزی هست توی ذهنم که مدام دارد قل قل می کند و باید بیاورمش روی کاغذ تا ذهنم خالی بشود.

شاید هم اینجا نوشتم.

دیروز پر از دوندگی بود امروز هم، فردا هم.

ولی این وسط انگار زمان گم شده نمیدانم کی روز میشود کی شب.

بیشتر اوقاتمان صرف دوندگی هایی میشود که برای بقاء است.

و همه لوازم و اختراعات بشر باز هم نتوانسته خیلی چیزها را به بشر هدیه بدهد، خیلی چیزها را هم گرفته.

دلم میخواهد گوشی را بگذارم کنار و مدتی بدون این دزد وقت زندگی کنم.

امیدوارم حداقل در زمان تعطیلات عید این امکان پیش بیاید.

دلم سفر میخواست ولی هیچ جوره امکانش نیست.

قبلا یک کارت داشتم که رمز دوم نداشت ماهانه مبلغ کمی واریز می کردم و بعد از مدتها با همانها میرفتم سفر.

الان بهتر است هیچی نگویم و کمتر غر بزنم.

همین است که هست.

خیالات خام

نیم ساعتی مانده بود به زنگ که خواهر کوچیکه زنگ زد و گفت مادر را با امبولانس دارند میبرند بیمارستان.

پاهایم سست شد و خاطرات چند سال قبل و حال بدی اش هوار شد روی سرم.

ماشین گرفتم و تا برسم بیمارستان به خدا گفتم من آمادگی ندارم، امادگی هیچ اتفاق بدی، کلی هم خدا را فحش دادم بابت خیلی چیزها.

حالا بیمارستانم بالای سر مادر، حالش هیچ خوب نیست و هیچی ازش نمانده ناله میکند بی اختیار و فکر میکنم چقدر ما را خدا زده.

هنوز عصبانی ام

6 ساعت قطعی برق 7 ساعت قطعی آب.

به خدایانتان سوگند این رسم مملکت داری نیست!

و نه حتی شیوه ی برده داری و شکنجه!

گویا باز ظاهرا اینترنت میلی شده و هیچ سایتی باز نمیشود حتی به جان کندن.

صبح 6 ساعت تمام برق قطع بود از ظلم آدمها بخدا پناه ببریم پس از بی عدالتی خدا سوی کی دست دراز کنیم؟

حالا هم یک ساعتی از قطعی آب گذشته و بعید نیست تا بعد اذان هم ادامه داشته باشد.

در اپ برق من نگاه کردم خبری از قطع شدن برق نبود گزارش خاموشی دادم کمی بعدتر پیامک امد بررسی میکنیم کمی بعدتر پیامک امد مامور اعزام کرده ایم جهت بررسی، در دسترس باشید اما میدانستند و می دانستم سرکاری هست و هیچکس دنبال حل کردن مشکل نیست.

بعد 6 ساعت برق آمد و این قطعی خیلی خیلی زور داشت.

یادم افتاد سالی که در شهر نزدیک پایتخت برای دفاعیه ام رفته بودم اتوبوس برگشت راننده در خواب بود و سرعت بالا و خیلی تخلفات دیگر، گوش راننده هم بدهکار تذکرات نبود به شماره پلیس راهور پیامک دادیم و کمی بعد پیامک آمد تذکرات لازم به راننده داده شد حالا کجا؟ هیچ جا.

چون اتوبوس نه توقفی داشت نه پلیسی نه گشتی نه کشکی.

این هم مثل آن قطعی برق، دریغ از پیگیری و راستی.

دوستانم خیلی هایشان میگویند جنگ بشود و بیایند خاکمان را به توبره بکشند و من خسته تر از آنم که یک عالمه مثال از تاریخ گذشته این سرزمین بیاورم.

خودم هم عصبانی ام از این وضعیتی که هیچ امیدی برای بسامان شدنش نیست.

ته همه ی این اتفاقات یک چیز است هر چه بشود ما مردم عادی برد نمیکنیم، برد مال سیاستمداران است ما مردم عادی فقط برشته میشویم و در اتش انها میسوزیم.

خیلی عصبانیم دلم میخواهد به دکتر پیام بدهم و بگویم هنوز هم ستون به خیمه ی وطن میزنی با استخوان خویش یا تو هم چمدانت را بستی و رفتی کنج عافیت؟

سحر

گوشی را باز کردم سرچ کنم چقدر تا اذان وقت دارم که خیلی ناگهانی برق رفت.

چند روز قبل هم موقع اذان برق نبود.

خدا بخیر کند تابستان را. قطعی برق که از الان شروع شده خدا میداند تابستان چه به سرمان بیاورد.

اینجا امسال باران خوبی نبارید، چند سال است باران خیلی کم شده و گرما تا نیمه های پاییز راه پیدا کرده.

قبلا یادم می اید اواخر شهریور هوا انقدر سرد میشد که صبح بدون لباس گرم نمیشد بیرون بروی.

حالا داریم درجات مختلف جهنم را همین دنیا تجربه میکنیم.

با همه ی اینها حواسم هست که خدای خوبی هستی

حواسم هست دیروز که داشتم از شدت استرس دیوانه میشدم یادم انداختی معجزه ها هنوز هم اتفاق می افتند.

میدانم این روزها هم میگذرد مثل خیلی روزهایی که گذشت. و راستش نمیخواهم باور کنم افتاده ام توی سرازیری عمر، اما دلم خواست حواست بیشتر بهم باشد الان دیگر بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم.

بله میدانم زیاد غر میزنم و بنده ناشکر و ناسپاسی ام ولی خودت که از اول می دانستی چه تحفه هایی هستیم و بلد نیستیم از ظرفیتهای وجودی مان استفاده کنیم و تمام تپه ها را آباد میکنیم.

شاید کمی هم پیش فرشتگانت خجالت کشیدی و توی دلت گفته باشی حق با انها بوده، چه میدانم.

بروم کمی ذکر بگویم شاید باعث شد محکمتر بغلم کنی.

ماچ بهت