پسرهای همسایه آمدند خانه، حسن و حسین.

چه روزگار شیرینی داشتیم باهاشان.

گوشواره گم شده ام را برایم حسین پیدا کرد توی خاکهای کوچه.

و حسن در انجمن نخبگانم بود، هعیییی روزگار

چه خوب میشد اگر دوباره همانقدر صمیمی کنار هم میبودیم.