قحطی
نهار امروز در شهر دوم خیلی خوشمزه بود ولی معذب بودیم چون میز روبرویمان همکاران اقا نشسته بودند و دهانشان را چنان برای بلعیدن غذا باز می کردند که زبان کوچکشان هم پیدا بود.
بعد چشم تو چشم می شدیم و ماها که انقدر راحت نبودیم مجبور میشدیم لقمه را جویده نجویده قورت بدهیم.
امسال هم دوباره ماجرای اتاق تکرار شد و احمق ها برای ما 6 نفر یک اتاق 4 تخته دادند و خودشان توی سه اتاق چپیدند.
من و دوستم امدیم پایین توی یک اتاق قراضه با تخت ها و پتوهای داغان.
شب سر شام خیلی با خانم م و ح خندیدیم چون نانهای خوشمزه ای اورده بودند گفتم ببریم چون از برگشت مثل پارسال چیزی برای خوردن پیدا نمی شود و از گرسنگی تلف می شویم.
نانها را میخواست یک تکه از سفره را پاره کند ولی چون ان سر سفره اقایان بودند نمیشد
دستمال کاغذی را گذاشتم پیشش تا نانها را لای دستمال بپیچد بعد دوغ را هم سپردیم خانم ح بیاورد تا بعد سر فرصت ابدوغ خیار بزنند بر بدن.
درهر حال کلی خندیدیم بابت این ماجرا.
امشب و فردا شب توی این اتاق کثیف ماندن برایم عذاب است.