کشف الانم
امروز که رفته بودم بعنوان مصاحبه گر اخرین نفر داوطلبی که امد توی اتاقم چهره معصومی داشت و افکار بلند پروازانه...
کار هنری میکرد و پیج داشت و گفت شوهرش دوسال پیش فوت کرده.
الان یکهو اسم شوهرش امد توی مغزم و اسم خودش
بله این همان خواستگاری بود که در زمان کارم توی دانشگاه دو سال به پایم نشست و در اخر با همین خانم که از قضا او هم دانشجویم بود و یک درس با من داشت ازدواج کرد.
کارت عروسی اش را هم از زیر در اتاقم فرستاده بود
حتی الان ادرس خانه را که توی فرم نوشته بود امد توی ذهنم که کجا بود.
چه دنیای عجیبی.
فکر میکردم بچه هم داشته باشند ولی گفت ندارم.
فکر کن!
چند سال پیش نوشته بودم اگر با ع ازدواج کرده بودم الان چ سرنوشتی داشتم.
خانمه همچنان جوان بود و زیبا و دلربا.
خانم سرهنگ!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۱۸ ساعت 19:59 توسط زائر
|