امروز با خودم فکر میکردم چرا هیچ لباس یا حتی انگشتر فیروزه ای ندارم که بپوشم

ظهر هم موقع نهار دلم هوس کباب داشت که خب غذا چیزی جز چلو نبود

خانه که امدم دایی 6ونیم امد بدون اینکه خبر داشته باشد برام کباب گرفته بود و از جیبش هم یه تسبیح گیره و دستبند فیروزه ای در اورد

یعنی چی بگم از لحاظ خر کیف شدن.

ضربه نهایی هم کانال سیما بود که مجموعه نوشته هاش رو تقدیم من کرده بود.

خدا جان تو که اینقد حال میدی این جانیار منم برسون لددددفن

مردم از تنهایی

یکی هم بفرس کولر رو راه بندازه خداییش خیلی گرمه شبا خیلی اذیتم.

دمتم گرم