دیشب برای خواهری خواستگار آمد

می دانم این یکی بدجوری نشسته به دلش.

شومیز من را پوشید و چقدر بهش می امد.

از معدود لباسهایی بود که برایم اندازه بود.

گفتم مال تو.

حتی جهازی که خریدم در این سالها هم گفتم هر چه نداری بردار نیاز نیست الان توی این اوضاع وسایل بخری. همینها که از قضا قشنگ و اکبند هستند ببر.

حالا فعلا باید منتظر باشیم ببینیم مادر رای خواهری را می زند یا نه.

حتی فندق ها هم تو ذوقشان خورده بود ولی بهشان گفتم چیزی به خواهری نگویند که ناراحت نشود.

دلم خواست چند تا کادو بخرم برای بعضی ها ببرم مثلا برای ترمولک، برای پسرخاله و برای مریم.

خیلی خستم

دوست ندارم مدرسه بروم.