امدم خانه فامیل

البته پسرشان امد دنبالم مرا رساند و رفت.

حالا اینجا انقدر مجتمع مثل هم هست که می دانم پایم را بگذارم بیرون گم شده ام.

برای شب نان و تخم مرغ بخرم

و باید از خانه بروم بیرون

چاره ای نیست.

باید یا فیلم بگیرم از ورود و خروجم یا خاکی دیگر بر سر بریزم.

کاش توی این شهر خراب شده دوست قابل اعتمادی داشتم.