کلید
امدم خانه فامیل
البته پسرشان امد دنبالم مرا رساند و رفت.
حالا اینجا انقدر مجتمع مثل هم هست که می دانم پایم را بگذارم بیرون گم شده ام.
برای شب نان و تخم مرغ بخرم
و باید از خانه بروم بیرون
چاره ای نیست.
باید یا فیلم بگیرم از ورود و خروجم یا خاکی دیگر بر سر بریزم.
کاش توی این شهر خراب شده دوست قابل اعتمادی داشتم.
+ نوشته شده در جمعه ۱۴۰۴/۰۷/۱۸ ساعت 13:48 توسط زائر
|