کف
امدم خانه از قضا صاحبخانه توی حیاط بود نیم ساعت مرا گرفت و حرف زد که گفتم ان موقع ماشین 80 م بخر نخریدی حالا شد 400م
گفتم حاجی انموقع نداشتم الان هم.
گفت تبدیل کن پولت را نگذار راکد!
کف دستم را نشان دادم و گفتم مو ندارد بکن!
بهش برخورد و گفت متوجه منطورم نمیشوی.
گفتم مسکن تا الان فلان مبلغ گرفته و تا خرخره زیر بار قسطم.
هنوز خدا میداند سال جدید چند صد میلیون دیگر باید بدهیم
گفت نمی صرفد
گفتم منم می دانم نمی صرفد منتها من چند میلیارد ندارم خانه بخرم مجبورم به مسکن ملی پول بدهم.
خلاصه خیلی حرف زد از دخترش ناراضی بود میگفت هر چه در می اورد لباس و خوراکی میخرد و اگر چیزی بگوییم ناراحت میشود با اینکه من نه ازش اجاره میگیرم نه پول اب و برق حتی خرید هم برایش میکنم گوشت و.. و ازش پول نمیگیرم برایش ارایشگاه هم باز کردم و...
بعد گفت به ممد 200 م داده ام چون ماشینش را میخواست عوض کند به حجت هم فلان قدر.
توی دلم گفتم حاجی تو داری و حمایت می کنی از بچه هایت.
من که خودم هستم و خودم و هیچ حامی ندارم چرا فکر میکنی میتوانم پس انداز کنم؟
امشب هم خواهر بزرگه گفت تو که یک نفری خرجی نداری پسرهایم کلی خرج دارند گفتم پسرت هم پدرتانمش بهش خانه داده هم ماشین نه اجاره می دهد نه هزینه اسنپ تنها شاهکارش این است قسط وام ازدواج می دهد.
واقعا بقول استاد بیرونمان بقیه را کشته و درونمان خودمان را.
قبلا هم دختر صاحبخانه چند بار گفته بود پدرم از شما تعریف می کند و می گوید زندگی را از خانم فلانی یاد بگیر!
گفتم حاجی نمیداند من زیر بار اینهمه مشکل چاک چاکم
انهم عمیق نه سطحی.
در هر حال خدا جان کی قرار ایت یک روز روز ما هم باشد؟
کمی هم شده بدون قسط و وام زندگی کنیم
قول میدهم اگر یک خانه داشته باشم و ماشین دیگر حرص داشتن هیچ چیزی را نزنم و در قید و بندش نباشم.