پیتزا
دیشب پای مقاله نشسته بودم حالم خیلی بد شد از فکر و خیال زیاد برای قسطها
یک جوری شدم انگار هر لحظه روح از کالبدم خارج می شود.
دیدم اینجوری ممکن است هر لحظه سکته کنم مقاله را تمام کردم و فرستادم و بعد اسنپ گرفتم رفتم خانه بابا.
یک لباس خیلی خوشگل همکارم اورده بود و چون تولد خواهری نزدیک بود گذاشتمش برای خواهری و دیشب بهش دادم خیلی زودتر از تولدش، خیلی به تنش نشسته بود.
به خواهر بزرگه گفتم یک انگشتر دارم دستت باشد برای پولهایی که ازم میخواهی، ناراحت شد و دیشب باز از صندوق فامیلی 4 م وام گرفت برایم.
و الان خیلی بیشتر زیر بار قرصم اما حالم از دیشب بهتر است.
خواهر کوچیکه سفارش پیتزا داد و من خجالت کشیدم که پول نداشتم حساب کنم.
شهریه دانشگاه را دادم و خدا را خیلی شکر کردم که خواهرها حواسشان بهم هست و کلی حرف زدند که برای قسط و وامها غصه نخورم و خدا می رساند.
و من انقدر توکلم کم شده که با حساب کتاب دو دوتا چهارتای مادی ام فکر میکنم خدا چطور میخواهد برساند وقتی قسطهایم با حقوقم برابر و گاهی بیشتر می شود و چندماه دیگر موعد اجاره سرمی اید و صاحبخانه خداتومن دیگر پول پیش میگیرد و چند برابر به اجاره اضافه میکند. انوقت با چس مثقال اصافه حقوق که با کسر مالیات و کوفت چیز دیگر فقط دو تومنش میشود خالص دریافتی مان دقیقا کدام گره زندگی ام باز می شود.
تف بهتان
دزدهای ایمان...