خون مردگی
دیشب خانه اخوی دعای کمیل و جزء خوانی بود، بابا حالش براه نبود، مملی و نون خامه ای و آلوچه آمده بودند.
و مدام مامان جلوی جمع میگفت برو خانه داداشت، زن داداشت تنهاست.
آمدم خانه شان و منتظر مهمانها شدیم، تعداد کمتر از دفعات قبل بود، چند نفری نیامده بودند و برای اولین بار علی خبرنگار آمده بود.
علی پسر کوچک دایی مرحومم، از بچگی انقدر شر و شیطان بود که در شیطنت کسی به گرد پایش نمی رسید.
حکومتی داشت که خانواده جونگ ایل نداشتند.
تازه قران شروع شد که برق رفت، باران گرفته بود نم نم، اینجا در این سرزمین همیشه مدیریت بحران غافلگیر می شود.
و نام مدیریت بحران با نحوه عملشان تعارض عجیبی دارد.
بهرحال با نور گوشی ادامه دادیم تا برق امد، چند باری این قطع و وصلی ادامه داشت تا قران تمام شد.
انقدر دوست داشتم من هم توی خانه ام از این مراسمات بگیرم.
اینجا خانه ام اندازه یک فرش 9 متری هست و بچه ها را جا نمی شود چه برسد به خانمها و اقایان.
امدم دوباره خانه بابا، دکتر امده بود و یرم وصل کرده بود، هر دو دست بابا خون ریزی کرده بود و زیر پوست یک عالمه خون جمع شده بود، هر دو تا دست سیاه شده بود.
یک عالمه غصه خوردم، یک عالمه...
دوباره برگشتم خانه اخوی تا جمع و جور کنیم ریخت و پاش ها را.
ظرفها را شستم، خوبی اش این است این رسم و رسومات پذیرایی های الکی جمع شده، آخر مجلس فقط چایی می اورند و اگر کسی دلش بخواهد کلوچه محلی یا کیک یزدی.
بیشتر از این پذیرایی ممنوع است. حتی همین کلوچه و کیک هم به نوعی قانون شکنی هست.
خوبی دیگرش این است بچه های کوچک هم قران می خوانند و جایزه می گیرند، این جایزه دادن را من باب کردم برای نوجوانها البته!
چند سال قبل که ختم قران در ماه مبارک خانه ابجی بزرگه بود چند تا نوجوان هم پایه ثابت بودند من با خودم پول اورده بودم و دادم به داماد و گفتم جهت تشویق بدهند به نوجوانهای قاری، یک جوری اینها ذوق کردند که خدا می داند.
از همان موقع دیگر هر بچه ای که قران بخواند صاحبخانه کمی پول بعنوان جایزه می دهد.
فندق بزرگه از پارسال مثل بقیه دو صفحه قران می خواند و بسیار هم مورد توجه مداح است.
هنوز البته حرف زدن خانمها توی جلسه را کسی نتوانسته مدیریت کند.
و همیشه مردها شاکی هستند.
هوا الان انقدر سرد و برفی هست که دلم میخواهد بروم پیاده روی.
چای هم می چسبد توی این هوا.