امروز بابای نسرین آمده بود دنبالش اصرار کرد منم برسونن

چقد باباش شبیه بابای من بود لباساش کلاهش دستاش و حرف نزدنش...

دلم برات تنگ شده بابا

درسته ما همیشه یه حریمی داشتیم که نتونستیم راحت باشیم باهات ولی دوست نداشتم اینجوری ببینمت

ناتوان و ساکت و در رنج...

کاشکی میشد خوب بشی و حرف بزنی حداقل

یا کاشکی یبار دیگه منو میشناختی

یا کاشکی دوباره میشد راه بری

زندگی چه فایده داره اینقد تلاش کنی زحمت بکشی اخرش بیفتی تو جا بقول دکتر قاسمی

ته زندگی هیچی نیست همونطور که اولش هیچی نیست

واقعا برای چی زنده ایم و تلاش میکنیم؟

قراره چه اتفاقی با بودن ما تو دنیا بیفته؟

ماهایی که همه چیز رو تو دنیا داریم نابود میکنیم و اسباب سلب آسایشیم برای همه

ماهایی که رحم و مروتمون به هم حتی کمتر از رحم و مروت حیوونا به همه

ماهایی که فقط دنبال دریدن همیم

تف به اینجور زندگی...