دیشب خسته و کوفته از بیمارستان امدم

و خسته تر از رختخواب بیدار شدم

صبح طبق معمول پیاده رفتم تا مدرسه و دقیقا داشتم فکر میکردم صبح به این زودی اگر سگ ولگردی بطرفم بیاید چه غلطی کنم.

هنوز راه زیادی نرفته بودم که یک سگ سفید از روبرو امد و رفت توی پیاده رو

حس کردم پشت سرم هست

از پسر نوجوانی که از روبرو می امد پرسیدم سگه رفت گفت گشت سرتونه

گفتم تو رو خدا یه کاریش بکن

و پسره دمش گرم رفت طرف سگه و با حایل کردن پاهاش مانع امدن سگ سمت من شد

برگشتم پشت سرم رو نگاه گردم پسره گفت شما برید.

ازش تشکر کردم و با سرعت آمدم سمت چهارراه

اگر پسره نبود یا کمکم نمیکرد حتما سکته کرده بودم از ترس.

خدایا حافظ پسره باش

و ممنونم که هوامو داشتی