جماعت
امدم نماز به جماعت بخوانم و این شهر همچنان شلوغ است.
پسر جوانی که ان جلو کنار فرشها ایستاده شبیه پسر معصومه است.
پسر گویا توی همین شهر دانشجو است و شوهر معصومه همان موقع هم جزو متمولین شهر بود و بهترین نقطه شهر خانه و شرکت داشت.
بعد همان موقع ها حتی شد خادم حرم، الان را نمیدانم اما انموقع خدام حرم جزو طبقه مرفهین جامعه بودند.
بهر حال با سردرد ناشی از دود و ترافیک امدم خانه فامیل.
خدا خیرش بدهد.
حوصله خرید برای صبحانه نداشتم یک اشترودل برای شام گرفتم و همان را خوردم.
بابا هم گویا همچنان حالش بد است و از بعد سکته ضربان قلبش نامنظم شده و غیر ان چند تا بیماری دیگر هم گریبانش را گرفته.
دوباره از لحاظ جسمی کم اورده ام.
دلم چای میخواهد.
امیدوارم فردا بخیر بگذرد.
+ نوشته شده در جمعه ۱۴۰۴/۰۷/۱۸ ساعت 17:4 توسط زائر
|