امدم نماز به جماعت بخوانم و این شهر همچنان شلوغ است.

پسر جوانی که ان جلو کنار فرشها ایستاده شبیه پسر معصومه است.

پسر گویا توی همین شهر دانشجو است و شوهر معصومه همان موقع هم جزو متمولین شهر بود و بهترین نقطه شهر خانه و شرکت داشت.

بعد همان موقع ها حتی شد خادم حرم، الان را نمیدانم اما انموقع خدام حرم جزو طبقه مرفهین جامعه بودند.

بهر حال با سردرد ناشی از دود و ترافیک امدم خانه فامیل.

خدا خیرش بدهد.

حوصله خرید برای صبحانه نداشتم یک اشترودل برای شام گرفتم و همان را خوردم.

بابا هم گویا همچنان حالش بد است و از بعد سکته ضربان قلبش نامنظم شده و غیر ان چند تا بیماری دیگر هم گریبانش را گرفته.

دوباره از لحاظ جسمی کم اورده ام.

دلم چای میخواهد.

امیدوارم فردا بخیر بگذرد.