خواب طیبه رو دیدم

خواب دیدم رفتم مزار شهدا ولی سمت قبر باباش تبدیل به ویرانه شده بود اونقد که هیچی قابل تشخیص نبود.

خودمو زدم به ندیدن...

ولی بعدش یه دور دیگه برگشتم که ببینم و احوالپرسی کنم.

امیدوارم تعبیر خاصی نداشته باشه

توی یه کاغذ رنگی ارزشهای زندگیمو نوشتم قرار بود انسانی تر زندگی کنم

گویا دیگه مثل جوانی اون شور و تعهد رفته.