ازت دلخور که هستم ولی خب بی چشم و رو هم نیستم منم یه چیزایی رو میفهمم به روی خودم نمیارم چون کمرنگن من پررنگ تر می خوام.

میخوام که حضورت پررنگ تر بشه تو زندگیم.

خودتم میدونی که من گاوگیجه میگیرم از فکر و خیالات مالیخولیایی.

از فکر به مردن

از فکر به آینده دور آینده نزدیک

و می دونی که خل شدن مال همین موقع هاست نزدیک امتحانا

فشار مضاعف روانی...

پناهم باش.

ها راستی من هنوزم بعد اینهمه سال امروز از طریق خواهر کوچیکه فهمیدم بقیه بخوان با دوس پسراشون قرار بذارن دیدن منو بهانه میکنن!

مصبتو شکر.

محبوبه فکر کرده برام خواستگار اومده و نگران شده حالا با زیدش چه طور قرار بذاره و خانوادشو بپیچونه؟!

گویا هر بار از من مایه میذاشته و میگفته میرم خونه زایر!

بابا دمت گرم خب منم در جریان بذارین اومدیمو یهو فک و فامیلتونو تو خیابون دیدیم انوقت چی؟!

دهانتان گل باران :)