حلوا
در خانه ی پدری تنها کسی که دستی بر آتش دارد در پخت انواع حلوا من هستم.
دیروز روضه خانگی داشتیم و مداح فندق بزرگه بود و من نوحه درخواستی داشتم :)
پسرکم قندشیرینم مهربانکم کم نگذاشت.
از 11 پای گاز بودم برای پخت حلوا، خواهری شله زرد پخته بود و حلوا با من بود روغن حلوا را که ریختم دیگر حلوا داشت به سرانجام می رسید، در حد سه ثانیه به خواهری گفتم حلوا را هم بزند تا من کمی خنک کنم خودم را.
در همین 3 ثانیه و در چشم به هم زدنی کلی روغن ریخت توی حلوا، و از حلوا تبدیل شد به ارده.
حالا کار بیخ پیدا کرده بود ساعت 4 بود و مهمانها 5 می آمدند.
تنها چاره این بود دوباره ارد تفت بدهیم و اضافه کنیم.
به رنگ مورد علاقه مادر (قهوه ای تیره) نرسید ولی خب بد هم نشد و طرفدار زیاد داشت.
انقدر ایستاده بودم که شب توی مجلس کف پاهایم گزگز میکرد نمیتوانستم از درد بشینم.
شب انقدر هوا گرم بود که کولر جواب نمیداد.
امروز هم خیلی گرم بود و طبق تجربه همه ی این سالها فردا از آسمان اتش می بارد.
همیشه عاشورا اینجا گرمترین روز سال است حتی اگر چله ی زمستان باشد.
انگار خورشید خودش را نزدیک می کند و می چسباند به اتمسفر زمین.
جوری نیزه نورش را فرو می کند توی زمین که هیچ جا در امان نیست.
امیدوارم عاقبت بخیر بشوم عجیب عافیت طلب شده ام...
فردا انگار بساط این عیش معنوی برچیده می شود...
کاشکی زود تمام نشود.
کاشکی ادم میشدم.
کاشکی باران همیشه می بارید.