حرف زیاد هست برای گفتن اما حسی برای گفتن نیست.

مصاحبه ها شروع شده و من قلبم درد می گیرد از دیدن بچه هایی که آمال و ارزویشان خلاصه شده در کنکور و قبولی.

انگار بدون قبولی زندگی جریانش قطع می شود و هزار تا اتفاق ناجور می افتد.

یکی از بچه ها در تمام طول مصاحبه دستانش میلرزید و استرس داشت با خودم فکر می کردم این طفلی بعدا معلم بشود ایا می تواند کلاس را اداره کند با این حجم از استرس؟!

یا اصلا توانایی این را دارد که امتحانات دانشگاه را پاس کند؟!

حالا چند دقیقه اول استرس عادی و طبیعیست اما نیمه مصاحبه دیگر اوضاع فرق می کند. بهش گفتم آب بخورد انقدر دستهایش می لرزید که لیوان از دستش افتاد و حتی نمی توانست درب بطری را باز کند.

جوری بود که مصاحبه را قطع کردم و گفتم نفس عمیق بکشد و هر وقت آماده بود شروع کنیم.

از ان طرف بچه هایی از روستا امده بودند روستاهایی که دارد خالی از سکنه می شود بخاطر خشکسالی.

روستاهایی که حالا جان مردم گره خورده با ریزگردها و نفسشان را خفه کرده.

اخ که چقدر بی تدبیرید آخ که چقدر احمق و نامردید.

فردا در پیشگاه الهی چه پاسخی دارید برای این مردم و زمینهایی که هیولای خشکسالی دارد می بلعدشان.

غمگینم.

و

کاش