این یک قلم شدنی نیست...

امروز بعد امتحان امدم خانه بابا

بگذریم از مسخره بازی های سیما که معلم اخلاق بازی در می اورد و جوری حرف می زند انگار در فضاها نبوده.

از مقدس بازی ادمها بدم می اید.

امدم برای اقوام دور و نزدیک ثبت نام خودرو انجام دادم می دانم که اسمشان هم در نمی اید.

حالا امدم جلسه انقدر شلوغ است و راه ها بسته.

یک پولی از خواهر بزرگه برای وام مسکن توی حسابم بود حالا که حساب کردم میبینم 12 تومن تا الان از این پولها خرج کرده ام.

بعد از همین خواهر جدا قرض دار هم هستم ده تومن.

هزینه دانشگاه را هم هنوز پرداخت نکردم و این هم قوز بالا قوز.

نمیدانم کی قرار است کمی نفس بکشیم و بار قسط و قرض ها سبک بشود.

بدجور حالم گرفته از بی پولی.

چند شب است به حسرتهایم فکر میکنم.

در تمام زندگی همیشه حسرت کوچکترین چیزها را داشته ایم از بچگی تا حالا.

بعد انوقت امشب هم اینطور شد.

ضد حال.