حاجی اجازه دارم بگم پشمام؟

آن موقع که کارمند دانشگاه بودم دانشجویی داشتیم بغایت باهوش و زیبا و هنرمند.

از خانه فرار کرد و کلی دردسر هم برای ما درست شد تا در یکی از کلان شهرها پیدایش کردند بعد دو سه بار دیگر هم فرار کرد.

آنموقع قبل از فرار کردن دخترک، مادرش را خواستیم و با رفق و مدارا پیش زمینه ای دادیم و از خطر قریب الوقوع خبر دادیم، مادر اما از روی حس دلسوزی یا چی به روی مبارک نیاورد و تا جا داشتیم فحشمان داد و نفرینمان کرد.

خیلی نگذشت که با پولهایی که از حساب پدرش برداشته بود و برای دوست پسرش ماشین خریده بود دستگیر شد.

حالا

امروز همکارم چیزهایی از دخترش میگفت که شم پلیسی من خبر از خطر قریب الوقوعی میداد اما چیزی نگفتم.

ترجیح دادم خر فرضمان کند تا به دردسر بیفتم بابت توصیه های ایمنی.

امان از مادرها

و امان از مادر بودن که انها را مجبور می کند چشم پوشی کنند از خطاهای بچه هایشان.