از مدرسه با همکارم رفتیم لپ تاپش را گرفتیم

بعد امدیم بیمارستان وقت MRI بگیریم باز هم دستگاهشان خراب بود.

رساندم خانه بابا، در را که باز کردم بوی نان داغ پیچیده بود من هم با ذوق کودکانه از اول تا رسیدم به اشپزخانه شروع کردم به فریاد شادی سر دادن

اخ جون نووووون

بوووووی نووووووون میاااااد

امدم توی اشپزخانه دیدم مهمان نشسته

خیلی ضایع بود

خواهری گفت احساساتت را کنترل کن!

ولی من نمیتوانستم

چون خانه بوی زندگی گرفته بود

زندگی واقعی