تو این اوضاع نابسامان گوشه دندان کرسی ام پریده و اگر نجنبم خسارتش بیش از چیزی میشود که انتظار دارم.

بیمه هم شکر خدا فقط ما را تیغ میزند و عملا در این جور وقتها پول نمیدهد و...

بگذریم.

مجید پسر همسایه قدیمی مان است، خیلی سال است دندانپزشک شده و قسطی هم کار می کند ولی کار امید را بیشتر قبول دارم ولی امید با بیمه کار نمیکند.

اوضاعی شده که نمیشود بین بد و بدتر، بد را انتخاب کرد حتما باید بدتر را انتخاب کنی.

امیدوارم این پریدگی خسارت کمی زده باشد و قابل جبران باشد و مجید جان پر کردن و عصب کشی و... را نکند تو پاچه ام.

از دیروز که توی دفتر صحبت از ونزویلا شد هی فکر می کنم به سرنوشت اینده این بچه ها، و هی دلم می خواهد غصه نخورم و بگویم خدا هست، خدا بزرگ است.

بی شک هست فقط این طفلی ها...

خیلی خدا را شکر میکنم که بچه ندارم، قطعا اگر بچه ای داشتم با این اوضاع یا بچه را دق داده بودم یا خودم دق کرده بودم.

امروز داشتم این چند سال را مرور میکردم هر سال چه کار شاخصی انجام داده ام.

1400 مستقل شدم

1401 مصاحبه گر شدم و کد گرفتم. البته در سال بعدش کد گرفتم سال اول ازمایشی بود. تجربه خیلی خوبی بود.

1402 شروع زبان جدید.

1403 دوباره دانشجو شدم و کلاس موسیقی نصفه نیمه رفتم.

1404 حفظ را شروع کردم و میناکاری و قلاب بافی.

امیدوارم 1405 بتوانم دوره مورد نظرم را شروع کنم و البته فارغ التحصیل هم بشوم. :)