سحر
گوشی را باز کردم سرچ کنم چقدر تا اذان وقت دارم که خیلی ناگهانی برق رفت.
چند روز قبل هم موقع اذان برق نبود.
خدا بخیر کند تابستان را. قطعی برق که از الان شروع شده خدا میداند تابستان چه به سرمان بیاورد.
اینجا امسال باران خوبی نبارید، چند سال است باران خیلی کم شده و گرما تا نیمه های پاییز راه پیدا کرده.
قبلا یادم می اید اواخر شهریور هوا انقدر سرد میشد که صبح بدون لباس گرم نمیشد بیرون بروی.
حالا داریم درجات مختلف جهنم را همین دنیا تجربه میکنیم.
با همه ی اینها حواسم هست که خدای خوبی هستی
حواسم هست دیروز که داشتم از شدت استرس دیوانه میشدم یادم انداختی معجزه ها هنوز هم اتفاق می افتند.
میدانم این روزها هم میگذرد مثل خیلی روزهایی که گذشت. و راستش نمیخواهم باور کنم افتاده ام توی سرازیری عمر، اما دلم خواست حواست بیشتر بهم باشد الان دیگر بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم.
بله میدانم زیاد غر میزنم و بنده ناشکر و ناسپاسی ام ولی خودت که از اول می دانستی چه تحفه هایی هستیم و بلد نیستیم از ظرفیتهای وجودی مان استفاده کنیم و تمام تپه ها را آباد میکنیم.
شاید کمی هم پیش فرشتگانت خجالت کشیدی و توی دلت گفته باشی حق با انها بوده، چه میدانم.
بروم کمی ذکر بگویم شاید باعث شد محکمتر بغلم کنی.
ماچ بهت