نیم ساعتی مانده بود به زنگ که خواهر کوچیکه زنگ زد و گفت مادر را با امبولانس دارند میبرند بیمارستان.

پاهایم سست شد و خاطرات چند سال قبل و حال بدی اش هوار شد روی سرم.

ماشین گرفتم و تا برسم بیمارستان به خدا گفتم من آمادگی ندارم، امادگی هیچ اتفاق بدی، کلی هم خدا را فحش دادم بابت خیلی چیزها.

حالا بیمارستانم بالای سر مادر، حالش هیچ خوب نیست و هیچی ازش نمانده ناله میکند بی اختیار و فکر میکنم چقدر ما را خدا زده.