غلیان
یک چیزی هست توی ذهنم که مدام دارد قل قل می کند و باید بیاورمش روی کاغذ تا ذهنم خالی بشود.
شاید هم اینجا نوشتم.
دیروز پر از دوندگی بود امروز هم، فردا هم.
ولی این وسط انگار زمان گم شده نمیدانم کی روز میشود کی شب.
بیشتر اوقاتمان صرف دوندگی هایی میشود که برای بقاء است.
و همه لوازم و اختراعات بشر باز هم نتوانسته خیلی چیزها را به بشر هدیه بدهد، خیلی چیزها را هم گرفته.
دلم میخواهد گوشی را بگذارم کنار و مدتی بدون این دزد وقت زندگی کنم.
امیدوارم حداقل در زمان تعطیلات عید این امکان پیش بیاید.
دلم سفر میخواست ولی هیچ جوره امکانش نیست.
قبلا یک کارت داشتم که رمز دوم نداشت ماهانه مبلغ کمی واریز می کردم و بعد از مدتها با همانها میرفتم سفر.
الان بهتر است هیچی نگویم و کمتر غر بزنم.
همین است که هست.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۰۳ ساعت 20:2 توسط زائر
|