سحری که خوردم نشستم پای سجاده، تازه اذان شد که دل پیچه و دل درد شدیدی آمد سراغم، یک جور دردی شبیه درد سنگ کلیه پیچید توی شکمم.

کمرم راست نمیشد، و همه این اتفاقات چند دقیقه طول کشید.

مجبور شدم دارو بخورم، تا وقتی بروم مدرسه دل پیچه ادامه داشت توی مدرسه هم چند بار آمد سراغم.

دوستم زنگ زد که مبلغ هنگفتی ضامنش بشوم.

اصلا تمایل نداشتم ولی نشد بهانه ای جور کنم.

بد حساب است و مبلغ وام زیاد.

همسرش در مدرسه امد دنبالم و رفتیم کافینت نزدیک خانه بابا و کار انجام شد.

در تمام مدت دعا کردم درست نشود ضمانت من وليگویا خدا سرش شلوغ بود نشنید.