دیروز ظهر مدیر پیام داده بود برای پویش منم گوشیم فلای مود

اخرشب برای احوالپرسی از نسرین تماس گرفتم و مدیر امد پشت خط..

بماند که چقدر اذیت شدیم برای اماده کردن سن و دو ساعت و نیم بچه ها سرپا هلاک شده بودند تا اقایان از اداره تشریفشان را بیاورند

چقدر هم معطلی کشیدیم برای صدا و سیما تو روح همه شان...

انوقت این کارها اثری جز خستگی و نفرت برای بچه ها ندارد اما تا دلتان بخواهد آبرو و پرستیژ و پست و مقام برای بالا دستی ها دارد.

تازه انجمن اولیا و مربیان هم امروز داشتیم خیر سرمان.

کی بشود این سیستم گه سامان بگیرد و کار عمقی انجام بدهد نه کارهای هیجانی و جو زده نمیدانم.

از مدرسه که پیاده می امدم انقد خسته بودم که دلم میخواست گریه کنم.

میوه هم خیلی وقت بود نداشتم پارسال قبل از بستن خیابانها همیشه میوه ام را از وانتی های نزدیک مدرسه میخریدم امسال ولی همه شان رفته بودند.

امروز بعد مدتها یکی از همین وانتی ها بساط کرده بود و خرمالو خریدم ولی کارتم همرام نبود.

یک کیلو و نیم خرمالو تمام پولی بود که با ته مانده کارتم خرید کردم

و حالا 6 هزار تومن دارم تا هفت روز دیگر

سیبزمینی و تخم مرغ هم ندارم و لذا گزینه کوکو سبزی و کوکو سیبزمینی و املت و... منتفی میشود برای شام و نهار.

گوشت مرغ بگمانم یک تکه کوچک مانده باشد و نصف فلفل دلمه ای

رشته فرنگی و هویج هم ندارم فلذا سوپ هم منتفی و از لیست حذف میشود

فعلا لوبیا پلو، جعفری پلو و لوبیای چشم بلبلی گزینه های باقیمانده هستند.

اشکنه عدس بدون سیبزمینی هم هست.

مهم نیست اصلا

عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

ای شکم خیره به نانی بساز تا نکنی پشت به خدمت دوتا.

البته که دوست بابا اقای س همین امروز پیام داده بود اگر نیاز مالی داری بگو و تعارف نکن.

خب مرد مومن بگذار من همین قرض ماه پیش را صاف کنم بعد دوباره تعارف کن.

از خستگی دارم شهید میشوم

خدایا مددی